Mandana In Red

چرا خانه کوچک ما سيب نداشت

سرمیز استاد عکاسیمون نشسته بود، یه طرفش دوست کوهنوردش و طرف دیگه هم من که ساکت به حرفهای اونا گوش می کردم. دوستام رفته بودن بالا بعد از شام استراحت کنن و بچه های گروه نقاشی هم احتمالا طبق معمول توی یکی از اتاقها جمع شده بودن و مشغول بزن و برقص بودن. استادشون، استاد حمیدی نازنین که باوجود سن و سال بالا با اون موهای سفید و قیافه محجوب و آرومش وسط اتوبوس می ایستاد و بگو بخند می کرد و جوک می گفت هم حتما به خلوت هنری خودش رفته بود. خدا بیامرزدش. صبح از رودخونه کنار پناهگاه گذشته بودیم و روی شیب تند تپه های پردرخت تا زانو توی برگ فرورفته بودیم. پائیز بود و همه می گفتن شماها شانس آوردین، پارسال این موقع اینجاها یه متر برف نشسته بود. روی تپه ها که بودیم بچه ها به خصوص اون خواهر زینبی که دانشگاه برای حفظ و حراست از اخلاق و شئونات اسلامی پیوست ما کرده بود برای حفظ تعادل و راه رفتن روی شیب تند پوشیده از برگهای نمناک و سر مشکل داشتن. این زینب کماندو اینقدر مشکل داشت که نه تنها ناچار شد چادرشو بذاره توی کوله یکی از بچه ها، بلکه ناچار شد دست یاری استاد عکاسی رو هم بپذیره تا از سقوط در رودخانه نجات پیدا کنه. ولی دم آقای باباشاهی گرم، از اونجایی که همیشه هوای ما رو داشت یکی از اون بااستعدادهاشو فرستاده بود. طرف بعد از سه روز ناقابل همنشینی با گرافیستها و نقاشها در دامن طبیعت کلی راه افتاد و متحول شد. نمی دونم اگه یکی دو ترم با ماها همکلاس می شد چه پدیده ای از آب درمی اومد. موقع برگشتن از نخستین گردش و گرفتن عکس هایی که پربودن از برگهای زرد، باز باید رودخونه رو رد می کردیم. اینقدر که هر ناواردی بتونه ازش رد بشه سنگ پاخورده داشت، ولی سنگ های بزرگتر آدم رو وسوسه می کرد که راه سخت تر رو پیش بگیری. دوربین و کوله پشتی به پشت پریدم روی یک از سنگ گنده ها. استاد هم چند متر پایین تر روی یه سنگ بزرگ دیگه ایستاده بود، مسلح به دوربین صدوده. تقریبا همه بچه ها رودخونه رو رد کرده بودن و من همچنان دست به کمر ایستاده بودم و به مسیر آب و سنگ بزرگ دیگه ای که دومتری ازم فاصله داشت نگاه می کردم. داشتم فکر می کردم که اگه تمام سطح سنگ صاف بود می تونستم بپرم روش ولی فقط یه گوشه اش  برای فرود مناسب بود و نمی شد ریسک کرد. افتادن توی آب و خیس شدن خیلی مهم نبود، به چیزی هم که فکر نمی کردم شکستن دست و پام بود، چون همیشه احساس می کردم استخوونهام از فولاده؛ نگران تنها چیزی که بودم دوربینم بود که حکم پاره تنم رو داشت و بعد هم ناخن هام که در صورت لیز خوردن و اقدام به حفظ تعادل با دست احتمال شکستنش زیاد بود. قید پریدن رو زدم ولی استاد که ظاهرا از چند لحظه پیش منو زیر نظر گرفته بود گفت ماندی بپر. نگاهی بهش کردم و خندیدم، یعنی که نه بابا مگه خلم؟ گفت تو می تونی ماندی بپر. وقتی گفت می تونی، دوباره شروع کردم به محاسبه؛ فیروزه و ماندانا هم از اون طرف داد زدن که نپری ها، می افتی. استاد به اونها گفت چرا می گین نه؟ این می تونه، و به تشویق هاش ادامه داد. از اونجایی که مرز بین شهامت و خریت از مو باریکتره حدس می زدم که بیشتر می خواد میزان خریت منو اندازه گیری کنه تا قدرت بدنیمو. خلاصه که آخرش نپریدم و گفتم نمی پرم. حتی وقتی گفت مگه می ترسی؟ گفتم آره می ترسم، ولی اگه راست می گین خودتون چرا نمی پرین؟ اگه بشه پرید شما بهتر از من می تونین، اگه شما پریدین و شد بعد شاید من هم پریدم. ناچار شد دوربینشو بده به یکی دیگه و بپره و هرچند به سنگ رسید ولی به خاطر همون ناصافی ای که من هم حسابشو کرده بودم سر خورد و افتاد تو آب و صدای قهقه خنده ماها اهریمن رو از دامنه علم کوه فراری داد.
استاد عکاسی مون که دستی هم از نزدیک به آتش امور ورزشی داشت یه دفعه وسط حرفش یه اشاره به من کرد و همون طور که به دوستش نگاه می کرد گفت فلانی، این خیلی چابکه؛ اگه پسر بود تمرینش می دادم می فرستادمش المپیک... که من مثل اسفند رو آتیش پریدم بالا و گفتم چرا پسر؟ مگه دختر چشه؟ براق شده بودم، بد! برگشت و در یک لحظه نگاهش از نگاه عاقل اندر سفیه به نگاهی دوستانه و همدردانه تبدیل شد و گفت: توی ایران که دختر رو المپیک نمی فرستن! و من مثل بچه گربه ای که روش یه سطل آب سرد ریخته باشن جمع شدم و رفتم تو لک. بله من در کشوری زندگی می کردم که مردهاش خیلی آدمهای باغیرتی بودن و خوششون نمی اومد دختر هموطنشون با شلوارک توی میدون ورزشی بدوه و بپره. واقعا به چه حقی مانع رشد استعدادهای خداداد من می شدن؟ اگه قرار بود ندوم و نپرم چرا خدا این قدرت رو به من داده بود؟ یعنی اینا بیشتر از خدا عقلشون می رسید؟ استادم راست می گفت. توی همون نصفه روز توانایی های منو تشخیص داده بود. هرچند نمی دونست که زمان دبیرستان توی مدرسه به اون بزرگی تنها رقیبم در دو سرعت و پرش و دراز و نشست خواهرم بود و بعد که دیپلم گرفت و رفت بقیه فکر نزدیک شدن به رکوردهای منو هم نمی کردن؛ نمی دویدم، پرواز می کردم. اگه صبح تا عصر بسکتبال بازی می کردم تازه عصر می تونستم برم با بچه ها پینگ پونگ چهارنفره بزنم و ساعتها دور میز بدوم. مچ خیلی از پسرهای هم سن و سالم رو هم می خوابوندم. و حالا که یکی پیدا شده بود که می تونست کمکم کنه به جایی برسم غیرت مردان سرزمینم نمی ذاشت.
الان وقتی که کنار خیابون منتظر تاکسی هستم و شاهد چراغ زدن های آقایان غیور سرزمینم، وقتی که مرتب خبر ارسال دخترهای ایران رو به شیخ نشین های عربی می شنوم و می شنویم و هیچ کدوم از این غیور مردان حتی موقع بازگو کردن این خبرها خم به ابروشون نمیارن، وقتی که می بینم فاسد و معتاد شدن توی جامعه برای دخترا یه امر عادی شده، بیشتر به عمق غیرت مرد ایرونی پی می برم و بهشون حق می دم که مانع تلاش من برای راه یابی به میدان های جهانی ورزش شدن.
به هر حال از تمام آقایانی که با اقدام و دخالت مستقیم و یا با سکوت و بی توجهی و دخالت غیرمستقیمشون به زندگی من و بقیه دختران این جامعه گند زدند و برای چیزهایی تصمیم گرفتن که هیچ ربطی بهشون نداشت بسیار سپاسگزارم، اجرتون با همونی که گفته اگه تا هفت خونه این ور و اون ور گرسنه ای باشه حج برشما حرومه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()