Mandana In Red

بسيار سفر بايد ...

پوفففففف! این شهر اینقدر شلوغ شده که دیگه بزرگراهاش محل تجمع گردوفروش هاست. لابد گردو خوردن از فشار ترافیک بر اعصاب آدمیزاد کم می کنه، حداقل داری یه کار مفید انجام می دی و وقتت تلف نمی شه. روی زمین که چیز جالبی وجود نداشت. یه نگاهی به آسمون کردم. ا، چه جالب. ابرها یه صندلی لهستانی بزرگ وسط آسمون درست کردن. خیلی وقته روی صندلی لهستانی ننشسته ام. از صندلی پژو که خیلی بهتره. برم اونجا بشینم. تو فاصله بلند شدن از صندلی ماشین و نشستن روی صندلی لهستانی ابری یاد اون ضرب المثل اروپایی ها افتادم... بهترین دنیا دنیاییه که مهندسش آلمانی باشه، آشپزش فرانسوی، پلیسش انگلیسی، بانکدارش سوئیسی و ایتالیاییه بره خوش بگذرونه؛ و بدترین دنیا دنیاییه که مهندسش فرانسوی باشه، آشپزش انگلیسی، پلیسش آلمانی، بانکدارش ایتالیایی و سوئیسیه بخواد خوش بگذرونه! با کلیاتش موافقم ولی باید اتومبیل سازی ایتالیایی رو به مهندسی آلمانی اضافه کرد و اصولا فرانسوی ها رو حذف کرد مگر در هنرها به شرط اینکه آشپزی رو هم هنرحساب نکنیم. یک تجربه دوستی فقط با یک فرانسوی تازه اونم از نوع خیلی خیلی هنرمندش باعث می شه که من اصلا ترجیح بدم با این ملت گند دماغ سروکار نداشته باشم ولو اینکه طرف خودش به این گندیت دماغی ملتش معترف و معترض باشه اینقدر که اصلا اومده باشه و برای ابد در دوبی ساکن شده باشه و برای سفر و کار هم بره سمت خاوردور و اروپا رفتنش محدود به هردوسال یه بار برای خرید مدل جدید موتور بی. ام. و باشه. آخیش این بالا چه باد خوبی میاد. اگه یه میز لهستانی و یه فنجون قهوه فرانسه تلخ هم اینجا بود حرف نداشت. خوب حالا ببینم از این جا اوضاع چه شکلیه. شکل یه مشت اکریلیک سبز و آبی و سفید و زرد و نارنجی که قاطی کردن و ریختن رو بوم. ترکیب بندیش هم بد نیست. البته شکل گرد بوم تجزیه و تحلیل اثر رو سخت می کنه ولی حسی می شه گفت که عیب و ایرادی نداره. هیچ جاش فرم و رنگی نداره که چشم رو اذیت کنه. اتفاقا گردش چشم خیلی خوب اتفاق می افته. غلظت رنگها یک دسته و ضربه قلم ها بسیار تکنیکی. آه پیسارو، جات خالی، این سبزها من رو به یاد تو می اندازه. راستی ترافیک مدرس و گردوفروش هاش کو؟ ای بابا، از اینجا دیوار چین هم دیده نمی شه چه برسه به پلهای فجر. می گن تنها ساخته دست بشر که از کره ماه دیده می شه دیوار چینه... اوه، پس من خیلی بالاتر نشسته ام که اونو نمی بینم. چه با نمک. پس الان اگه بوق تمام اسکانیاهای تهرون هم اتصالی کنه صداش رو نمی شنوم، دیگه داد و فریاد گردو فروش ها که جای خود و چه برسه به یک آه هرچند عمیق و جانسوز و به حق. ما رو باش تا اون پایین بودیم فکر می کردیم با این بالاهایی ها شبکه ایم و اگه یه آه یه بایتی هم بکشیم هرچقدر هم پشت سر بقیه پاکت های دیتا تو صف بمونه بالاخره به سرور می رسه و یه ریسپانسی چیزی... بعد نشسته بودیم تند و تند آه های کیلوبایتی و مگابایتی و درصورت امکان گیگابایتی می کشیدیم و فایلهای سنگین سنگین عریضه ایمیل می کردیم... زهی خیال باطل. اینجا اون دیتا و پراسس سنتری نیست که ما فکر می کردیم و شبکه اون پائین هم لوکاله نه گلوبال. اینجا یه آتلیه است و نقاش نشسته و با نگاهی کل گرایانه به اثر تجریدی ای که خلق کرده نگاه  می کنه و برای خودش کارت دمم گرم می فرسته و خبر نداره از حال و روز مولکولهای رنگ. کاش می دونستم و لااقل از اون پائین یه کتاب گشتالتی براش آورده بودم. ا! صندلیم کجا رفت؟ لابد همون باد دل انگیز بردتش. الانه که سقوط کنم ... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای          گورومپ!!!
بازم خوبه روی صندلی پژو افتادم پائین. تا من باشم که دیگه ناشکری نکنم و به فرانسوی ها متلک نگم. حالا دیگه می دونم که اون رفیق عکاسم هم یه مولکولی بوده اندازه من. بذار اوضاع در ضربه قلمی که ما بهش می گیم فرانسه یونیزه باشه. اهمیتی نداره. به جاش یه جاهایی هم پیدا می شه اشباع از آمفوترها، یه جاهایی هم ملت مثل سدیم و پتاسیم در معرض هوا بالا و پائین می پرن. مهم نیست. ترکیب بندی کل اثر رو دریاب جناب نقاش!

ماندانا

... تا پخته شود خامی!

   + Mandana In Red ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()