Mandana In Red

مهرگان فرخنده باد؟ آخه چه جوری؟

شب شب مهرگانه و باز یاد فریدون و کاوه و ضحاک ماردوش که بعید می دونم نیش مارهاش به تلخی و سختی نامهربونی دوستان قدیم بوده باشه.

یه روز پنج شنبه، توی درکه، اتفاقا فقط دونفر بودیم. من و یکی از بچه های برق دانشگاه. برخلاف همیشه که گروهی می رفتیم کوه. نشسته بودیم و حرف می زدیم که یه دفعه دوستم گفت می خوام یه چیزی بهت بگم ولی ناراحت نشو. گفتم بگو. گفت توی دانشگاه یه خورده بیشتر حواست جمع باشه. پرسیدم یعنی چی؟ بعد از یه کم طفره رفتن گفت یعنی که همه دخترای دانشگاه - که منظورش دخترای زبان و مهندسی و علوم بود - به خونت تشنه ان. اگه می گفت الان آقا محمد خان قاجار پشت سرت واستاده اینقدر تعجب نمی کردم که از این حرف. من حتی یک دختر از گروه زبان و علوم نمی شناختم و از گروههای مهندسی هم فقط پنج یا شیش تا دختر بودن که می شناختم. ولی اونها نه تنها منو می شناختن که چشم دیدارم رو هم نداشتن. چرا؟ گفت چون هم خیلی تابلویی و هم خیلی شیطونی همه شون فکر می کنن که تو هر روز با یکی از پسرای دانشگاه دوستی و به چشم رقیب سرسخت و موفقی بهت نگاه می کنن. به همین دلیل اصلا ازت خوششون نمیاد. تازه کلی هم حرف پشت سرته... که البته برخلاف اصرار من حتی یکی از این حرفها رو هم لو نداد. هرچی بهش گفتم بگو این حرفها رو با هم بخندیم گفت نه. جالب بود. درواقع تنها ارتباط من با پسرای دانشگاه اعم از خوش تیپ یا بدتیپ اسم گذاری روی بندگان خدا و خندیدن به ریششون از دور بود و این همه حرف و حدیث در اومده بود برام، به وسیله کسانی که از من فقط قیافه و ظاهرمو می شناختن. از نظر من عیبی نداشت. برای من هیچوقت مهم نبوده که کی راجع بهم چی فکر می کنه یا می گه،‌ پشت سرم یا جلوی روم. همیشه هم حرف دنبالم زیاد بوده چون مثل دیگران زندگی نمی کنم. چون وقتمو نمی ذارم برای دخالت در زندگی دیگران و فضولی و حرف درآوردن. چون ترجیح می دم تنها بلند شم برم استانبول و توی ایاصوفیه و مسجد شاهزاده و موزه هنرهای مدرن اونجا برای خودم پرسه بزنم، فکر کنم، عکس بگیرم و یادداشت بردارم و فکر و احساساتم رو بنویسم، چون دوست دارم صبح تا شب توی خیابونها نقشه به دست راه برم و به جای شام و ناهار خوردن دنبال یه گالری بگردم، به جای اینکه با یه عده همسفر بشم که براشون فرقی نمی کنه استانبول برن یا فلورانس یا قاهره، چیزی جز مرکز خریدها و رستورانها و هتلهای شهر نمی بینن. مردم ما هم که شکر خدا منتظرن. ولی چه اهمیتی داره؟ آدمی که زندگیش خلاصه می شه در فضولی و حرف در آوردن برای من اصلا وجود نداره و به همین اندازه آدمی که وقتشو می ذاره برای گوش کردن به این حرفها. جفتشون توی آفسایدن. با این جور آدمها هم کلام و همراه نمی شم. ولی وقتی که می بینم که دوستانم هم شروع کرده ان چی باید فکر کنم؟ نمی دونم ماها چرا تکلیفمون با خودمون روشن نیست؟ اگه دوستیم، دوست باشیم و اگه نمی خوایم خوب اصلا ولش کنیم. رفتارهای غیردوستانه چرا؟ من همیشه فکر کرده ام که روابط آدمها مثل تار و پود پارچه می مونه. آدمها در مقطعی از زمان و مکان به هم می رسن و بعد از هم دور می شن. این زمان کم یا زیاد، به هر حال موقته. یه وقتی و به دلیلی آدمها از هم جدا می شن، جدایی رسم زندگیه. ولی آیا نمی شه آدمها با یاد و دل و زبون خوش از هم جدا بشن؟ حتما باید با خاطره بد جدا بشن؟ یا بدتر از اون کنار هم بمونن و زجر بکشن و زجر بدن؟؟؟ من یکی که نیستم. هر کسی رو که نخوام یا نتونم تحمل کنم حذف می کنم. چه کاریه خودم و اونو عذاب بدم؟ ولی متاسفانه خیلی ها اینطور نیستن. نه متاسفانه به خاطر اونها. متاسفانه به خاطر خودم. اونها حتما این شرایط رو دوست دارن و می پسندن و از نظرشون طبیعیه... ولی از نظر من طبیعی نیست و اذیتم می کنه. کاری به دلیل نیش ها و حرف درآوردنهاشون ندارم، ولی فکر می کنم تعریف دوستی چیز دیگه ای باشه. شاید هم من اشتباه می کنم و دوستی یعنی همین که با هم سر یه سفره بشینن و کله پاچه همدیگه رو بار بذارن، یکی بگن و یکی بشنون و صدتا برای بعد ذخیره کنن بعدش هم با روبوسی و قربون صدقه های معمول از هم خداحافظی کنن و قرار دیدار بعدی رو بذارن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()