Mandana In Red

داد بزنين، خوب هم داد بزنين.

گاهی، یا شاید همیشه فکر می کنیم که هرکی داد زد ازش بترسیم. به خصوص اگه قدرتی پشت سرش باشه. حالا هر قدرتی که می خواد باشه. چند روز پیش داشتم خلاف اینو به یکی از دوستام ثابت می کردم که شیر بشه بره سر یه بنده خدایی که با قلدری می خواست کارشو لنگ بذاره چهارتا داد اساسی بزنه و کارش راه بیافته. باور نمی کرد که سر طرف بتونه داد بزنه و مشکلی براش پیش نیاد. با چندتا مثال واقعی بهش ثابت کردم که نه تنها می شه، بلکه خیلی خوب هم می شه. چون کسی که با قلدری به دیگران زور می گه در برابر قلدرتر از خودش کوتاه میاد. چون این نقطه ضعف خودشه، برای همین هم ازش استفاده می کنه و به ظاهر نقطه قوتش می شه. بعد فکر کردم شاید این تجربه به درد دیگران هم بخوره، تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش. ولی اگه امتحانش کردین خونتون پای خودتون. هرچی شد به من ربطی نداره.

من سال اول دبیرستان بودم و خواهرم سال سوم. دبیرستان وحدت، سعدآباد، کوچه پنجم. که الان دیگه وجود نداره. اون زمان مدرسه ها حتی برای بچه های عشق مدرسه هم غیرقابل تحمل بودن،‌ دیگه چه برسه برای من که عین دوازده سال رو هر روز صبح مثل اسیر جنگی رفتم به اسارت گاهم و عصر تا در باز شد زدم به چاک. تنها و تنها دلخوشی من این بود که این مدرسه از مدرسه های گروه خوارزمی بوده و من هم از آمادگی تا چهارم دبستان رو مدرسه پیوند علم می رفتم که اون هم از مدرسه های گروه خوارزمی بود، و به خاطر روزهای پیشاهنگی و هفته کارنیک و طناب گره زدن و چادر زدن توی اردو و هزار کار جذاب دیگه از اون دوران خاطرات نسبتا بهتری داشتم. همین و همین. وگرنه نه کشته مرده زیست شناسی بودم و نه تحمل فیزیک رو داشتم و نه حتی حوصله امتحان دادن، اینقدر بی حوصله که نمره ریاضیات جدیدم که سرکلاسش جز شاگرد اول ها بودم شد یه چیزی تو مایه های سیزده و معلممون خانم بیگلری هاج و واج موند. اون زمان هم شلوار کوتاه مد بود. اما نه گشاد. کیپ، چسب، دم پا پونزده. لبه اش رو هم دوتا تا می زدیم می اومد تا وسط ساق پا، البته نه توی مدرسه، اونجا نمی ذاشتن تنگ و کوتاه بپوشیم، بنابراین راسته مایل به تنگ می پوشیدیم، از مدرسه هم که بیرون می اومدیم تا می زدیم تا هرجا که خوش داشتیم. هرکی فکر کنه جلوی قرتی بازیهای دخترها رو می تونه بگیره زهی خیال باطل. چائیده. یه جفت کفش کیکرز آبی داشتم که از مدرسه تا مهمونی همه جا با هم بودیم. جوراب های قرمز یا زرد جیغ، و سرپائینی سعدآباد رو با جیغ و داد و خنده و شوخی و شلنگ تخته انداختن پائین اومدن. زمستون ها هم سرخوردن رو یخ ها و هل دادن بقیه. یه روزی زنگ تفریح ساعت ده که تموم شد داشتم با دوستام می رفتم سر کلاس که دیدم خانم ص. - یکی از ناظم های مدرسه - خواهرم رو صدا کرد، از همون دور ایستادم ببینم چیکارش داره. دیدم یه کم باهاش حرف زد و بعد هم خم شد درز پاچه شلوار مرسده رو شکافت. چون ما شلوارهای مدرسه رو معمولا خودمون تنگ می کردیم دوخت اصلی شلوار سرجاش بود و اینها هم فقط با هنرهای دست ما مشکل داشتن و شکل فابریک شلوار رو ترجیح می دادن! کاردم می زدن خونم در نمی اومد. اون ساعت که یک کلمه هم از زیست شناسی و توضیحات خانم دائی نفهمیدم. زنگ ظهر که خورد پریدم توی حیاط، خانم ص. رو گیر آوردم و صداش کردم و گفتم باهاتون کار دارم. گفت جانم چی شده؟ که پریدم بهش و هرچی دلم خواست بهش گفتم. گفتم خانم شما اسم خودتون رو می ذارین ناظم مدرسه؟ این چه رفتاری بود با یه دختر نوجوون وسط مدرسه و جلوی بقیه کردین؟ یه ذره فکر نکردین این دختر جوون شخصیت داره، غرور داره، نارحت می شه، توی این سن هزار عکس العمل ممکنه نشون بده؟ شما مثلا می خواین بچه ها رو تربیت کنین؟ اصلا چیزی از تربیت کردن می فهمین؟ خلاصه که عین یه آدم پنجاه ساله واستادم تو روش و دعواش کردم، بعد هم با عصبانیت راهمو گرفتم و رفتم. از اون طرف هم خواهر مسلح به سوزن و نخ بنده که بیدی نبود که از این بادها بلرزه رفته بود سرکلاس و همونطور که خانم آیت تاریخ درس می داده شلوارشو دوباره دوخته بود بهتر از اولش. بعد هم اومده بود توی حیاط والیبال بازی کردن. من هم از توی بالکن حواسم بهش بود که دوباره اگه رفتن سراغش بپرم وسط. دیدم خانم ص. صداش کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن و راه رفتن. آخرهای زنگ تفریح بود مرسده خنده کنان اومد که ببینم تو چی به خانم ص. گفتی؟ براش تعریف کردم. گفت منو صدا کرده و شروع کرده به نصیحت کردن که آره ما این حرفها رو به خاطر خودتون می زنیم که یه وقت خدای نکرده توی این سن منحرف نشین و از این چرند و پرندها. آخرش هم گفته بود به این خواهرت هم بگو یه کم آروم باشه، خیلی تنده! حالا این خانم کی بود؟ مادر یه دختر خانمی که توی همون مدرسه درس می داد و هم دوره خواهرهای بزرگتر چندتا از دوستان مرسده و عکس هاش با مینی ژوپ توی پارتی ها هنوز توی آلبوم خانوادگی این دوستان بود! بعد می ترسید ماها با پوشیدن شلوار تنگ منحرف بشیم. پس تکلیف دخترش که دیگه معلوم بود با این حساب.

از سال دوم دبیرستان به دلیل انحلال مدرسه وحدت رفتم مدرسه بیست و دو بهمن. سعدآباد، خیابان جاودان. سال دوم تموم شد و من تابستون یه نفسی کشیدم و وقت ثبت نام شد و من مادرم رفتیم مدرسه. رفتیم توی دفتری که ناظم ها و چغندرهای امور تربیتی می نشستن. با مادرم روبروی میز خانم محمدی ایستاده بودیم و پشت به میز چغندرها که دیدم یکی صدام می کنه. روسری سرم بود، مانتوی کوتاه، شلوار تنگ و کفش کتونی های ساق بلند برزنت سورمه ای. برگشتم دیدم همین یکی از همین چغندرهاست. سرکار خانم ع. اول سابقه این خانم. این علیامخدره به همراه خانم الف. که دیگه از نعمت دیدنشون محروم شده بودیم سال اول راهنمایی اومدن به مدرسه بوعلی که من هم اونجا بودم. از اون عقب مونده هایی که قرار بود به اسم معلم دینی و عربی بیان تو مدرسه ها و هرچی عقده دارن به اسم اخلاق سربچه ها خالی کنن. منتها اون موقع تازه کار بودن و از سایه خودشون هم می ترسیدن. ایشون عربی درس می دادن و اسمشون معلم بود. من که اون سال اصلا دفتر عربی نداشتم. این آی کیو همیشه از سر ردیف ما شروع می کرد به خط زدن مشق ها و بعد می رفت سراغ ردیف های بعد. من هم همیشه از منیر که اون سمت کلاس می نشست دفترشو می گرفتم، صفحه یکی مونده به آخرشو نشون می دادم و حتی الامکان زود از زیر دستش می کشیدم کنار که خط نکشه، اگر هم می کشید مهم نبود چون منیر صفحه آخر رو نشونش می داد. سر کلاس هم دوتا کار بیشتر نمی کردم. یا تمام مدت پوست پرتقال هایی رو که مخصوص این کلاس آورده بودم با لوله خودکار بیک این طرف اون طرف پرت می کردم و چه صدای محشری هم داشت؛ یا پامو می ذاشتم پشت نیمکت جلویی - من تقریبا همیشه آخرین نیمکت می نشستم - و همه نیمکت ها رو هل می دادم جلو تا می چسبیدن به تخته. این خانم که داشت روی تخته ذهب ذهبا ذهبو صرف می کرد فقط اینقدر جرئت داشت که چهل و پنج درجه گردنشو برگردونه و بچه های ردیف اول رو ببینه که بلند می شن دوباره نیمکتشون رو بکشن عقب تا پنج دقیقه بعد که باز من کرممو بریزم. خلاصه اون روز توی اون دفتر این خانم بنده رو صدا کرد و گیر داد که این چه ریختیه اومدی مدرسه و من همه جوابشو بدم و دردسرتون ندم دعوایی شد که تا بعدازظهر ادامه داشت. مدیر مدرسه هم خانم افطسی معروف بود که اول انقلاب بچه های هوادار مجاهدین رو لو داده و فرستاده اوین. یه چیز گنده و زشت و بدترکیبی هم بود که مطمئنم عزرائیل هزارسال جرئت نمی کنه بره سراغش. کار ما بالاگرفت و هرچی گفتن چهارتا جواب دادم و خانم افطسی هم مثل افعی ای که از سوراخش بخزه بیرون از دفترش اومد و قاطی دعوا شد و من هم که خون لری ام جوش بیاد بدکله خر می شم، جوابهایی بهش دادم که اگه دلش می خواست می تونست بنده رو هم بفرسته اونجا که عرب نی انداخت. آخرش گفتن اصلا ثبت نامت نمی کنیم و گفتم جهنم. اصلا کی میاد توی این خراب شده درس بخونه؟ که خانم چیذری و خانم محمدی و مادرم و یه خانم دفترداری که خیلی هم زن نازنینی بود وسط رو گرفتن و گفتن برو خونه لباس عوض کن و بیا ثبت نامت کنیم. من هم رفتم و اومدم و بعد که این وسط گیرندگان اسم بنده رو ثبت فرمودن رفتم سراغ دفتر خانم افطسی و خودمو نشون دادم که شروع کنه به حرف زدن. نقشه ام گرفت و اون هم شروع کرد که آره اینجوری برای شماها بهتره. ما صلاح شما رو می خوایم. من یه دختری رو می شناسم که از کانادا بلند شده اومده اینجا بره مدرسه... معطلش نکردم، گفتم اون دختره ابلهه به من چه؟ اون شاید مخش پاره سنگ برداره. من که عقلم سرجاشه... هرچی هم داد دلم خواست سرش زدم. اون خانم دفترداره طفلی واستاده بودن پشت این مجسمه بلاهت و هی اشاره می کرد که نگو، بس کن، ول کن برو... کی گوشش بدهکار بود؟ مادرم که دیگه قید درس خوندن منو زد. مطمئن بود همین الان برای ابد اخراجم می کنن. ولی می دونین چی شد؟ این غول بی شاخ و دم ساکت موند و از یه جایی به بعد نفسش هم در نیومد. بنده هم دیپلمم رو از همین مدرسه گرفتم و تا آخر هم دیگه هرگز با خانم افطسی روبرو نشدم و هیچ مشکلی هم برای پیش نیومد.

دانشگاه که تموم شد - البته درسها که تموم شد رفتم دنبال کار و بعد از دوسال با هزارجور داستان و ماجرا دقیقه نود پروژه دادم که تموم شه بره پی کارش و برم سراغ کارم که خیلی باهاش حال می کردم و بسیار جذاب تر از دانشگاه و پروژه بود - به اصرار و التماس مادرم رفتم دنبال گرفتن کاغذ پاره ای به نام مدرک، که از زمان اقدام و درخواست برای صدور مدرک تا زمانی که اصلشو گرفتم آوردم خونه و تا این لحظه یک بار هم نیازی بهش نداشته ام فکر کنم اگه ده سال طول نکشید هشت سال کشید. یکی از این دفعاتی که بعد از یه سال رفته بودم برای انجام بخشی از کار، مسئول رشته که دخترخانم جوون و تازه کاری بود که زمان تحصیل ما احتمالا به سیب زمینی می گفته دیب دمینی گفت برو مفاصاحسابتو از امور مالی بگیر بیار. ما رفتیم امور مالی دیدیم ای دل غافل، توی این دانشگاه آزاد ملت مثل لوبیای سحرآمیز پیشرفت می کنن. این بابایی که اینجا نشسته زمان ما - که شاید حداکثر پنج یا شش سال ازش گذشته بود - دم در دانشکده هنر می ایستاد و از این ساختمون به اون ساختمون نامه و کاغذ می برد و در پائین ترین رده سازمانی خدمت می کرد. هنوز از شوک این پیشرفت شگرف درنیومده بودم که ایشون طی یک اقدام غافلگیرانه فرمودند که بنده یه چیزی حدود شهریه پنج ترم رو به دانشگاه عزیز آزاد از اصول و استاندارد بدهکارم! همینطور جعفری بود که روی سرم سبز می شد. گفتم مگه می شه؟ من آخرین ترم رو ثبت نام کرده ام، پروژه دفاع کرده ام، فاصله ای که بین درس و ترم تحویل پروژه ام اصلا این ورها پیدام نشده بود و ثبت نام نکرده بودم رو راست و ریست کرده ام وگرنه از من کسی پروژه تحویل نمی گرفت... حالا می گین بدهکارم؟ زرشک! ایشون هم که یا از عدم تناسب میز کوچک با دانش فراوونشون دلخور بودن یا کاسبهای نابکار صبح به جای کله پاچه گوسفند بهشون کله پاچه سگ انداخته بودن غریدن که برو پولها رو بده،‌ - به قیمت روز هم بده ها! - بعد بیا اینجا! جون تو من هم ترسیدم و گفتم باشه. همین الان می رم. فقط بفرمائین اسکناسهاش صدی باشه یا دویستی؟ اومدم توی راهرو و از خوش حادثه مسئول رشته جونم هم داشت با پرونده من می رفت نمی دونم کدوم جهنمی. بهش گفتم الان مدیر این خراب شده کیه؟ گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی الان کی اینجا رئیس کله؟ گفت دکتر فلانی. دفترش هم طبقه بالاست. پرونده مو از دستش کشیدم. گفت می خوای چیکار کنی؟ گفتم هیچی. می خوام برم بزنم توی سرش، بگم خاک بر سرت با این مدیریتت و دانشگاه اداره کردنت! دختره هم دید عصبانی ام عین بچه های خوب پرونده رو ول کرد. پریدم طبقه بالا و دفتر دکتر رو که الان اسمش یادم نیست پیدا کردم. آقای منشی اش توی اتاق جلویی بود و در اتاق دکتر هم باز بود. منشیه دید یکی اومده که چشماش کاسه خونه. گفت بفرمایید؟ گفتم می خوام دکتر رو ببینم. گفت آقای دکتر همین جوری کسی رو نمی بینن، کارتون رو روی یه کاغذ بنویسین بدم به ایشون، بهتون اگه صلاح دیدن بهتون بعدا یه وقتی بدن. واقعا فکر می کرد من هم می گم باشه! یه کاغذ بهم داد و من هم که از عصبانیت نمی تونستم قلم دست بگیرم گنده گنده روی کاغذ نوشتم: می خوام ببینم این چه جور دانشگاهیه؟ و دادم دستش. خوند و دید نه اوضاع اصلا عادی نیست. رفت تو دفتر دکتر و خیلی آروم جوری که من از زیر مقنعه هم می شنیدم چیزهایی رو که دیده بود برای دکتر تعریف کرد و دکتر هم به همون آرومی گفت بفرستش تو! رفت تو. یه جوون حدود سی و چهال پنج ساله درشت هیکل و قد بلند ریشو - ولی نه از نوع طالبانیش - با قیافه نسبتا موجه پشت میز نشسته بود. خیلی آروم گفت چی شده؟ گفتم هیچی. الکی می گن بدهکاری. گفت الکی که نمی گن. حتما هستی خوب. گفتم یعنی شماها سیستم دانشگاه خودتون رو نمی شناسین؟ نمی دونین بچه هایی که آخر ترم شهریه بخشی از همون ترم رو بدهکار بودن نمی ذاشتین امتحان بدن تا پول رو کامل ندادن؟ یعنی نمی دونین تا مفاصا حساب ترم پیش رو نمی دیدین برای ترم بعد ثبت نام نمی کردین؟ واقعا دچار یه همچین حس خود فرشته بینی ای شدین که خیال کنین طرف اومده اینجا و رفته در حالی که به شما هنوز بدهکاره؟ خیر سرتون با اون همه پولی که گرفتین کدوم سرویس رو دادین که حالا دست پیش هم می گیرین؟ بنده خدا اولش هرچی من داد زدم آروم سعی کرد منو به راه راست بیاره و بفرسته بانک. تا اینکه دچار یه اشتباه استراتژیک شد و فکر کرد من دیگه دارم خیلی پررو می شم و هرچی می گذره به جای اینکه آروم بشم و خجالت بکشم صدامو بالاتر می برم. گفت اصلا ما اینجا برای یه عده ای امکان تحصیل فراهم کردیم که لیاقتشو نداشتن. منو می گی؟ دستهامو که قبلا گذاشته بودم روی میزش،‌ نزدیک بود پاهام رو هم بذارم و برم بالا یقه اش رو بچسبم. داد زدم چیکار کردین؟ مگه از خونه باباتون آوردین این دانشگاهو؟ ما پول دادیم تا این مزخرف رو ساختین. تازه اگه ما نبودیم برای کی می خواستین دانشگاه درست کنین؟ دانشگاه دانشجو نمی خواد؟ اون همه پولی که گرفتین می بایست بهترین سرویس رو می دادین. همین بغل گوشتون پلی تکنیک، دانشجو درسش که تموم می شه و پروژه تحویل می ده می ره،‌ سه ماه بعد مدرکشو می فرستن در خونه اش. تازه پلی تکنیکه و همه جای دنیا مدرکش معتبره - حداقل اون موقع که بود -. ماها صدسال باید بدویم بابت این مدرک دانشگاه آزاد که دوزار هم نمی ارزه. اوخ اوخ. مثل هر مرد دیگه ای تا با کسی مقایسه شد آتیش گرفت. داد زد خانم من دکتر این مملکتم. درس خونده ام. زحمت کشیده ام. الان همه کاره این دانشگاهم، به چه حقی این جوری با من حرف می زنی؟ من هم نامردی نکردم صدامو بردم بالاتر از اون و بیشتر خم شدم طرفش و گفتم: دکتری که باش. مدرکتو بده ننه ات بزنه بالای سرش دلش خوش باشه پسرش دکتر شده. از نظر من می بایست آدم می شدی و کار کردن یاد می گرفتی که نگرفتی!!!!!!!!!! بعد هم بهش یادآوری کردم که این سیستم دانشگاه اداره کردن نیست! و زدم بیرون.----------------------------- راستش تقریبا مطمئن بودم که دیگه از دویدن دنبال مدرک راحت شده ام و حتی اگه برم هم اصلا دم در جلومو می گیرن. ولی می دونین چی شد؟ متاسفانه شیش ماه بعد که رفتم نه تنها جلوی در کسی جلومو نگرفت، بلکه اون خانم مسئول رشته عین بچه نقل پرونده من رو آورد و وقتی باز کرد تمام فیش های من توش بود بدون یک کم و کاست! و من ناچار شدم باز هم دنبال مراحل بعدی برم و وقت تلف کنم. یه بنده خدایی هم که مدتی توی دانشگاه آزاد و همون واحد مرکز کار کرده بود بهم گفته بود که اینها پرونده ها روکه جا به جا می کنن هرچی کاغذ از توش می افته به جای اینکه بذارن سرجاش می اندازن توی یه کارتنی که توی همون اتاق امور اداریه. فیش های تو هم حتما اون جاست ولی حال ندارن برن دنبالش. که خوب ناچار شدن برن. می خواستم برم سراغ دکتر بگم آهان پس حتما باید سرتون داد زد تا مثل آدم کار کنین؟ باشه. فقط حیف دیر فهمیدم.

تا اینجاش برای عوض شدن مسیر زندگیتون بسه، ولی اگه می خواین دیگه خیلی متحول بشین یه تجربه دیگه رو هم بخونین.

مرسده همزمان با من دانشگاه قبول شد. قبلش کنکور پزشکی داد و قبول شد و از تحقیق ردش کردن. بعد دوباره رفت سراغ ایده آلهای قدیمی اش و رشته مهندسی. من دانشگاه آزاد سر چهار راه پهلوی بودم و اون پلی تکنیک، کمی بالاتر خیابون رشت. از اونجایی که این خواهر من خدای توامان وجدان و خرخونیه، روزهای قبل از امتحان های آخر ترمش از من خواست برم و کتابی که از کتابخونه دانشکده مکانیک گرفته بود رو پس بدم، چون زمان پس دادنش رسیده بود و بقیه بچه ها هم کتاب رو لازم داشتن برای امتحان! - چه دختر مثبت خوبی - خودش هم نمی خواست وقتشو تلف کنه و تا اونجا بره که بیستش نوزده نشه! ما هم گفتیم باشه. بده. پلی تکنیک سه تا در داره، اونی که به مسیر من می خورد همونیه که توی خیابون رشته و نزدیک دانشکده مکانیک. من هم ظهر کلاسم که تموم شد پاشدم رفتم پلی تکنیک  که زودتر برای کلاس بعدازظهر برسم. مرسده سپرده بود مقنعه ام رو بکشم جلو و تند دم در رو رد کنم. چون دخترای مکانیک که از این در رفت و آمد می کردن خیلی کم بودن و تابلو. اگه غریبه می اومد حتما ازش کارت می خواستن و بدون کارت هم ورود محال بود. در رو رد کرده بودم و ده پونزده متری هم رفته بودم که دیدم یکی صدام می کنه. به روی خودم نیاوردم. ولی یکی از دانشجوها که از روبرو می اومد عین کنه چسبید که خانم دم در صداتون می کنن. بر خرمگس معرکه لعنت. برگشتم گفتم چیه؟ دربونه بود و یه ریشوی وحشتناک که معلوم بود شاکیه اصلیه. من چی پوشیده بودم؟ شلوار و مانتو و مقنعه که مشکی بود. یه کت گل گشاد خیلی خوشگل آبی خوشرنگ داشتم که لبه یقه و سرآستین هاش سبز باحالی بود. از زیر اون سبز لبه آستین بلوزم بیرون بود که فسفری ترین زردی بود که در تمام عمرم دیده ام. بند پاپ سواچ ام هم قرمز بود. یه ساک آبی بسیار خوشرنگ گنده که کج انداخته بودم. دوتا خودکار نارنجی و سرخابی نئون که لبه جیبم زده بودم که حتی الامکان مشکی مانتو رو تحت تاثیر قرار بده. کفشم هم یه کتونی پارچه ای ساق بلند سبز نسبتا پررنگ که پر نوشته های کج و معوج سبز نئون روشن بود. یه شال گردن پیچازی تو مایه های سبز تیره هم دور گردنم. همین. خلاصه قیافه داد می زد پلی تکنیکی نیستم. دخترهای اونجا بیچاره ها توی اون محیط مردونه و خفن خیلی به خودشون سخت می گرفتن. آقای دربون گفتن دانشجوی اینجایی؟ گفتم نه. انگار که جاسوس گرفته باشه گفت پس چیکار داری؟ نمی شه بری تو. گفتم مستر، دارم می رم کتاب کتابخونه تون رو پس بدم. می تونی مطمئن هم باشی سرسوزنی میل ندارم توی این محیط عوضی عمرم رو تلف کنم. اون هم برای اینکه ثابت کنه رئیس آفتابه هاست حکم داد که نمی شه. یعنی براش مهم نبود که کتاب دست بقیه دانشجوها برسه. باشه. ولی من به خواهرم قول داده بودم. رفتم تو خیابون حافظ که از اصلی برم تو. اونجا شلوغتر و خرتوخرتر بود. کیفمو برداشتم. کتم رو درآوردم و همچنین شال گردن رو. آستین ها و ساعت رو مخفی کردم زیر آستین مانتو و خودکارهارو هم برداشتم. شلوارم رو هم دادم پائین تر که حتی الامکان کفشم دیده نشه. رسیدم اون ور اومدم برم تو نگهبانه گیر داد که کارت. گفتم دانشجو نیستم. زنگ زد به همون یارو. شنیدم که گفت آره لباسش همونه... فهمیدم دربون اولیه تا وقته اینها رو هم خبر کرده. گفتم نامردم اگه نرم تو. تلفن رو که قطع کرد پرسید اینجا چیکار داری؟ گفتم من اینجا کاری ندارم. دانشگاه شما با من کار داره. گفت چی؟ گفتم نمی دونم. دکتر *** زنگ زده که بیام، گفته کار گرافیک دارن می خوان سفارش بدن براشون انجام بدم. گفت نمی شه بری تو. گفتم ا؟ باشه. مهم نیست. فقط به دفتر دکتر*** زنگ بزن و بگو فلانی اومده و من راهش نمی دم که من بدقول نشم. برای من اهمیتی نداره. کار دانشگاه شماست که لنگ می مونه. طرف وقتی اسم دکتر*** رو که اون موقع مدیر آموزش دانشگاه بود شنید یه کم جا زد. اگه لازم بود می تونستم اسم صدتا دکتر و مهندس دیگه رو هم ببرم که توی دانشگاه یا مدیر بودن یا استاد قدیمی و باهاشون اظهار آشنایی کنم، چون پدرم تا فوق لیسانش رو اونجا خونده  و بعد هم سالهای همونجا تدریس کرده. همه آدمهای کله گنده پلی تکنیک یا همدوره و همکار قدیمیش بودن یا شاگردهاش. نگهبانه شماره دفتر دکتر *** رو گرفت و به منشی گفته بود خانم فلانی اینجاست و با دکتر کار داره. خانم هم که بابا رو می شناخت و می دونست دکتر شاگرد بابا بوده و خیلی هم به بابا لطف داره، و به خیال اینکه من اون دختری هستم که همونجا درس می خونه گفته بود بعله. راهنماییشون کنین بیان اینجا. فقط خدا خدا می کردم نگهبانه چیزی از قرار من با دکتر نگه، و یا دکتر پای تلفن نیاد. منشیه از نگهبان خواست گوشی رو به من بده. من هم گوشی رو گرفتم و ایشون با کلی لطف آدرس ساختمون آموزش رو که بلد هم بودم بهم داد و تعارف کرد که بفرمائید. من هم بعد از یهنگاه عاقل اندر سفیه به نگهبانه راهمو کشیدم و رفتم تو. حالا برم پیش دکتر بگم چی؟ الان هم بهش گفتن که من اینجام. علی الله. فوقش اصل قضیه رو می گفتم دیگه. رفتم دفتر دکتر و با منشی سلام و علیک کردم و گفتم من اون یکی دختر آقای فلانی هستم. بنده خدا خیلی هم تحویل گرفت و گفت متاسفانه الان آقای دکتر توی جلسه هستن. اگه کار فوری هستش... که گفتم نه اصلا مزاحمشون نمی شم. فقط اومده بودم اینجا گفتم سلام بابا رو برسونم، و فلنگو بستم. می بایست تمام طول دانشگاه رو می رفتم تا برسم به دانشکده مکانیک. وسط راه بین جمعیت احساس کردم یه نگاه خیلی سنگین بهم افتاد. رفتم کتابخونه و کتاب رو دادم و اومدم بیرون که از همون در رشت رد شم. نگهبانه از دور منو دید و تعجب هم نکرد. حتما شنیده بود وارد دانشگاه شده ام. رفت ته اتاقک درازش ایستاد. من هم رفتم دم در اتاقکش و ایستادم و گفتم یه لحظه تشریف بیارین. اومد. گفتم دیدی اومدم تو؟ گفت بعله! اعتراضش هم بهم شد. خیلی دلخور بود. گفتم یادت باشه هیچکس نمی تونه جلوی منو برای ورود به اینجا بگیره. من اینجا بزرگ شده ام و حق آب و خاک دارم. پدر من یکی از کسانیه که اینجا رو ساخته. دروغ هم نگفته بودم. پدرم سالها اونجا کار کرده بود، نه تنها تدریس که توی ساختن خیلی از بخش های پلی تکنیک دست داشته. ما رو هم زیاد اون ورا می برد. واقعا حیف زحمتی که مهندس نفیسی ها و دکتر مجتهدی ها کشیدن. حاصل کارشون دست کیا افتاد. گو اینکه یه وقتهایی سر به سر پدرم می ذارم - چون توی پروژه برنامه ریزی و ساخت دانشگاه آریامهر یا همون شریف با دکتر مجتهدی کار می کرده - و می گم بابا این دانشگاه رو نمی شد بهتر برنامه ریزی می کردین که دانشجوهاش این جوری نشن؟ منظورم دماغ سربالاست. سربه سر خود شریفی ها هم که می خوام بذارم می گم یکی از شماها برای از هم پاشوندن یه تیم صد نفره و منسجم مهندسی که مثل ساعت کار می کنه کافیه، حتی اگه بقیه نود و نه تاشون پلی تکنیکی باشن.

خلاصه مطلب: در مقابل کسی که الکی داد می زنه و قلدری می کنه، قلدری کنین و با صدای بلندتر داد بزنین تا مثل موش بشینه کنار و کارتون راه بیفته. حتی اگه به ظاهر پشت اون گرم تر از شماست. ولی اگه جواب نداد من مسئول نیستم. حتما خودتون خوب داد نزده این.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()