اصلا مسير زندگيم عوض شد
در پونزده سالگی تصمیم گرفتم که اگر یه روزی هم خواستم ازدواج کنم بعد از سی و پنج سالگی باشه که دیگه کسی ازم نتونه توقع بچه دار شدن داشته باشه. بچه، اون هم اولیش، بعد از سی و پنج سالگی خطرش زیاده. بهترین دلیل برای فرار از این اشتباهی که هرچی فکر می کنم نمی فهمم چرا دیگران مرتکب می شن اون هم با کلی اشتیاق. هر وقت هم شب و نصفه شب، وسط برف و بارون و سیل و تگرگ و زلزله و گردباد و سایر بلایای زمینی و آسمانی چشمم به خانمی افتاده که بچه همراهشه، ناخودآگاه به صرافت افتاده ام که خدا رو شکر کنم که کتاب و دفتر توی بغلم گرفته ام نه بچه. ولی این تعطیلات هفته پیش که مثل صاعقه به سرمون فرود اومد فرصت خوبی بود که دوباره فکر کنم و به نتیجه متفاوتی برسم. بعد هم صحبت های امروزمون با فیروزه و سایه که واقعا اونها هم مثل من هیجان زده و پشیمون بودن... و من الان به شدت متاسفم که چرا بچگی و نفهمی کردم و خودمو از داشتن یه تیم فوتبال بچه محروم کرده و لذت غرق شدگی در گرفتاری رو از خودم دریغ کرده ام. الان که اینجا نشسته ام و می نویسم واقعا پشیمونم. خیلی. حالا تصمیم گرفته ام که جبران کنم. یه جبران درست و حسابی. درسته که دیگه نمی تونم خودم بچه ای به دنیا بیارم، ولی می تونم برای بچه های محروم از مهر و آغوش گرم مادر، مادری کنم. هم به خاطر اون طفل های معصوم و هم به خاطر خودم. جلوی ضرر رو هرجا بگیری منفعته. و اکنون، این من، ماندانا، اعلام می کنم که با کمال میل و با نهایت مسرت حاضرم تا برای فرزندان فرامرز اصلانی نقش مادر رو بازی کنم و ناچارا برای خودش هم نقش همسر. چیکار کنم دیگه این عشق مادری که توی وجود ما زنهاست آدمو وادار به هرگونه فداکاری ای می کنه. جهنم ضرر حالا یه شوهر نه چندان خوش تیپ و قیافه و غیر جذاب که اصلا هم خوش لباس نیست رو ناچارم یه عمر تحمل کنم ولی به جاش مادر می شم. بدبختی هیکلش هم نه قشنگه نه مردونه. کاش حداقل بره گیتار زدن و خوندن رو یاد بگیره. 
ماندانا
(نمی شه از حالا امضا کنم «خانم اصلانی»؟)
