Mandana In Red

نامه ای به مجريان پروژه جاده جنگل گلستان

من از مردن عزیزانم می ترسم. من می خواهم با تمام قوا، هرآنچه که می توانم انجام دهم، تا هرچه بیشتر در کنار عزیزانم باشم. من نمی خواهم پدرم را در سیل خروشان از دست بدهم. من تحمل شنیدن خبر مرگ مادر در بین آبهای وحشی را ندارم. توان تجسم له شدن بدن نازنینش را در بین آهن پاره ها... نه، نه، ترجیح می دهم خود بمیرم، اما چنین خبری را نشنوم.

نه تنها من، تو هم می ترسی. تو هم تحمل مرگ فرزندانت را نداری. تو هم با تمام وجود می خواهی آنها را از هر خطری حفظ کنی تا زنده، سالم و خوشبخت باشند. تو هم از دیدن دستان خالی امدادگران خسته ای که بازمی گردند می ترسی. تو هم نمی توانی بپذیری که از فرزندت، جگر گوشه ات، تمام امید و زندگی ات هیچ هیچ هیچ اثری نیست. نه حتی جنازه ای که بر آن مویه کنی، و نه مزاری که آدینه صبح ات را به امید شستشویش از خواب برخیزی.

پس دوباره فکر کن. تنها تفاوت من و تو با سایر مخلوقات خداوند، همین فکر کردن است. فکر کن و تجسم کن که آیا کدام یک برایت آسان تر و دلپذیرتر است؟ خبر مرگ دلخراش عزیزان و دردانه هایت در سیلی که می توانست جاری نشود و تو خود با دستان خودت آن را جاری کردی؛ یا یافتن راهی که بدون خطر سیل نیازهای امروزمان را پاسخگو باشد. فکر کن و از پرسیدن آن چه که نمی دانی نهراس.

مردمان بزرگ، بزرگ فکر می کنند.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()