Mandana In Red

به جبران یک هفته اخير امشب مي خوام وبلاگم رو با عشق پر کنم نه نفرت

یکی از بهترین زمان های من، زمانهایی هست که دارم روی یه کتاب تبلیغاتی کار می کنم. به دلایل مختلف من این کار رو خیلی دوست دارم و کمتر کاری تا این حد برام لذت بخشه. اول اینکه دارم کتاب می خونم. دوم اینکه دارم راجع به حرفه ای که سالها در بخشهای مختلفش کار کرده ام چیز یاد می گیرم و اطلاعاتم رو بیشتر می کنم. چیزهایی که از این کتابها یاد می گیرم خیلی بیشتر از حتی درسهاییه که می خونم، چون هر کتاب رو حتی هفت یا هشت بار می خونم تا همه اشکالهاش رو پیدا کنم، برای همین هم تمام نکته هاش ملکه ذهنم می شه. سوم هم اینکه اصولا از حرفه تبلیغات خوشم میاد. درسته که تقریبا گذاشتمش کنار و دیگه اصلا - حداقل در این لحظه - خیال ندارم که ادامه اش بدم و رفته ام سراغ کامپیوتر، و برخلاف تصور خودم که تا سه سال پیش فکر می کردم هرگز با موجودی که فقط صفر و یک رو می فهمه نمی تونم ارتباط برقرار کنم، اتفاقا میونه مون خیلی هم خوب از آب دراومد و این طرف موندنی شدم. گاهی توی زندگی اتفاقهای عجیبی می افته که هیچ چیزی نمی تونه باشه جز قسمت، یکیش هم همین داستان «آی تی» خوندن منه. من توی تبلیغات خیلی خوب حرکت کردم و جا افتادم، شانس ها، حمایت ها و فرصت های خوبی نصیبم شد و خودم هم جنبیدم. من با یه لیسانس گرافیک وارد بازار کار شدم و چهارسال تجربه منشی گری پاره وقت و البته تسلط خیلی خوب به تایپ و ریزه کاری های این حرفه، ولی ده سال بعد تجربه کار طراحی گرافیک، مدیریت آتلیه، تدوین برنامه های تبلیغاتی و مدیریت پروژه و بالاخره نوشتن متن های تبلیغاتی رو داشتم که همه با هم زمینه ساز شروع کارم به عنوان ویراستار فنی کتابهای تبلیغاتی شدن. ولی تصمیم گرفتم که این حرفه رو کنار بذارم، چون در بازار بسته و اقتصاد خموده و با حضور مدیرانی که تنها به واسطه داشتن سرمایه یا تخصص توی کار خودشون صاحب شرکت و کارخونه ای شدن و نه به خاطر داشتن سواد کلاسیک مدیریت، تبلیغات حرفه ای و اصولی پا نمی گیره. یا باید کار مشتری پسند و غیراصولی انجام بدی، یا باید کار خوب انجام بدی و پیه پریدن مشتری رو به تنت بمالی. می شد کار کرد، ولی اون کار کردن منو راضی نمی کرد. فقط تصمیم گرفتم این کار رو بذارم کنار، ولی درباره اینکه چه کاری رو شروع کنم هیچ فکری نداشتم. شهریور یا مهر هشتاد و دو بود، کامپیوترم ایراد پیدا کرده بود و طبق معمول با یه تلفن به ناجی افسانه ایم رضا ش. که خداوند سایه اش رو هیچوقت از سرم کم نکنه زندگی شیرین شد و مریض رو رسوندم به دفترش که عملیات احیا قلبی و ریوی رو شروع کنن. من از زمانی که پدرم اولین کامپیوتر رو برام خرید هر وقت به گرفتاری خوردم - که معمولا هم می ذاره در زمانهای حساس خراب بشه - رضا به دادم رسیده. چه اون زمانی که دیگه به جای ماشین تایپ های آی بی ام پروژه های دانشگاهم رو با «پی ای تو» تایپ می کردم و رضا هم خودش دانشجو بود - البته از اون دانشجوهایی که یه پا استادن - و وسط اون همه کار و درس و گرفتاری خودش کار منو راه می انداخت، چه الان که من خیر سرم دارم فوق دیپلم آی تی می گیرم و اون خدای سیستم آنالیست هاست و مدیرعامل یه شرکت خیلی درست و حسابی. بازم تا به مشکل بر می خورم همون سناریو تکرار می شه. تلفنشو می گیرم و معمولا در این جور مواقع اینقدر خوش شانس هستم که توی شرکت باشه و جلسه هم نداشته باشه، یا بازم طبق معمول لطفش شامل حالم بشه و وسط جلسه جوابمو بده.

- رضا

- هان، چیه، خوبی؟

- جلسه داشتی؟

- چیه، بگو

- رضا کامپیوترم خراب شده

می خنده. عین آدم بزرگی که به غصه های یه بچه می خنده.

...

و تمام غمهای دنیا رو از دوش من برمی دارن. آخه این کامپیوترهای عوضی هم نه تنها عادت دارن در بدترین زمان دست آدم رو توی پوست گردو بذارن، بلکه من تمام زندگیم توی کامپیوترمه! عکسهام، نوشته هام، کلکسیون هام، سرگرمی هام و این سه سال اخیر درسهام. خراب شدنش یعنی که زندگیم به کل تعطیل! خوشبختانه اورژانس رضا بارها منو از رفتن به رحمت ایزدی معاف کرده.

اون روز هم باز کامپیوتر به بغل رفته بودم دفترش. همکارش داشت دستگاهمو ماساژ قلب می داد و من پیش رضا بودم. یه دفعه یادم افتاد که یه بنده خدایی با لیسانس کامپیوتر توی دوبی دنبال کار می گرده. گفتم رضا می دونی اگه یه کسی بخواد بره دوبی توی رشته کامپیوتر کار کنه چیکار باید بکنه؟ راهی، کانالی، آشنایی چیزی داری؟ و از اینجا سر حرف باز شد، و رسیدیم اینجا که من هم می خوام تبلیغات رو ول کنم و برم سراغ یه کار دیگه. یه دفعه برگشت گفت ماندانا بیا برو آی تی بخون! اگه بهم می گفت بیا برو فضانورد بشو یه مقدار به نظرم شدنی تر بود تا اینکه برم کامپیوتر بخونم. همیشه معتقد بودم که اگه از همه علوم دنیا هم سر دربیارم از درک دو چیز عاجز خواهم بود. کامپیوتر و موسیقی. به عنوان یه کاربر وضعم خیلی خوب بود و بیشتر چیزهایی که بلد بودم خودم یاد گرفته بودم و همیشه هم در حال یاددادن به همکارها بودم، ولی این یکی اصلا در مخیله ام نمی گنجید. حتی تعجب کردم که چطور آدمی با هوش و فراست رضا همچین حرف پرتی می زنه. بهش هم گفتم برو بابا، ولی اصرار کرد و تلفن موسسه و اسم مدیرش رو بهم داد و گفت تلفن کن و اطلاعات دقیق بگیر... مادرم هم وقتی شنید اصرار در اصرار که برو حالا اطلاعات رو بگیر، بعد اصرار در اصرار که حالا برو دوره اول رو بخون، یا خوشت میاد و ادامه می دی یا نه و بالاخره بنده شدم دانشجوی آی تی و چیزهایی رو در درون خودم پیدا کردم و رشد دادم که اگه اتفاق نمی افتاد انگار که حداقل نیمی از وجودم هرگز زندگی نکرده. الان از اینکه این تغییر مسیر توی زندگیم رخ داده خیلی راضی و خوشحالم. اتفاقی که الکی تر از الکی افتاد. به همین سادگی که من دنبال کار برای یکی دیگه باشم و یه دفعه وسط حرف رضا بگه تو بیا برو آی تی بخون. بعد من بهش بخندم و به عنوان جوک برای مامانم تعریف کنم و اون هم اصرار کنه و منو کم کم هل بده این طرف و بعد هم عین ماشینی که بذارن دنده دو و بندازن توی سرازیر روشن بشه و بقیه مسیر رو خودش بره. رضا گذاشت تو دو و مامانم انداخت تو سرازیری و البته بابام هم در هل دادن نقش به سزایی داشت. ولی آخرش این شد که تا اینجا شده.

ولی برای من شیرین ترین قسمت این سه سال درس خوندن و رشته تازه و تجربه جالب همون اولشه. روزی که من با اعصاب به هم ریخته به رضا پناه برده بودم و مشکلاتم در خرابی دستگاهم خلاصه نمی شد، اون هم طبق معمول نقش یه تکیه گاه محکم و دوست داشتنی روی برام بازی کرد. نقش یه دوست واقعی که مشکلم رو خیلی خوب درک کرد و برام دنبال راه حل گشت و در لحظه بهترین پیشنهاد دنیا رو بهم داد. راه حلی که اگه خودم تا آخر دنیا دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم و وقتی شنیدم به نظرم پرت ترین راه حل دنیا اومد. خوب هرچی باشه بدون اغراق رضا یه سیستم آنالیست بزرگه، خیلی خیلی باهوش و رسما نابغه است. می گن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. من هم ممکن بود به شکل دیگه ای با این موسسه آشنا بشم. مثلا یه روز که از اون حوالی می گذرم با یه آدم عوضی که توی این شهر کم هم نیستن دست به یقه بشم و توی کتک کاری دماغم خونی بشه، بعد بیان جدامون کنن و منو ببرن توی این ساختمون که دست و صورتمو بشورم و چند دقیقه بشینم و از اونجا سر حرف باز بشه و ... ولی این اتفاق برای من به قشنگ ترین شکلش افتاد. خوشبختانه خدا خواست که دوست سبب خیر بشه نه عدو. اون هم دوستی که برای من با همه فرق داره. رضا نه تنها به عنوان دوست من، بلکه اصلا خودش موجود دیگه ایه. یه آدم خیلی خیلی متفاوت. عمیق، باشعور، مهربون و حساس، اصیل، خیلی ایرانی، قوی، خیلی بااستعداد و با سواد، و خیلی خیلی خیلی خوش قلب. یه بار بهش گفتم که رضا بابت بودنت ازت ممنونم. همینقدر که یادم میاد توی دنیا هنوز هستن تک و توک آدمهایی مثل تو، کلی از گرفتاریهای عصبیم حل می شه، من هر وقت تو رو می بینم احساس می کنم در شاهنامه باز شده و آرشی، فریدونی، کسی از بین پهلوانهای ایران باستان بیرون اومده، تیرو کمونش رو گذاشته زمین و به جاش کی بورد کامپیوتر رو دستش گرفته، اسمش رو هم عوض کرده گذاشته رضا، و این خیلی حس خوب و آرامش بخشیه.

ولی خوب این اتفاق فقط برای من خوب بوده نه اون. چون هنوزم هر وقت دستگاهم خراب می شه هوار دفترشم. این دفعه مکالمه مون تغییر کرده. حالا دیگه زنگ که می زنم می گم:

- رضا خیلی برات متاسفم! تو منو فرستادی آی تی بخونم که خودم یاد بگیرم کامپیوترم رو درست کنم و از دستم راحت بشی ولی تیرت به سنگ خورد.

بازم می شه همون بزرگتره که به بچه هه می خنده و می گه:

- بیارش اینجا بچه ها یه نگاهی بهش بندازن. خودت هم بیا ببینیمت.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()