Mandana In Red

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.

دیروز یه دفعه قرار شد بشینیم فیلم مارمولک رو نگاه کنیم. من بعد از اولین روز اکرانش که با بچه ها رفتیم سینما دیگه این فیلم رو ندیده بودم. اون روز می خواستم بشینم برای امتحان «IPD» بخونم. صبح بچه ها گفتن بریم بلیت بگیرم، من گفتم نمیام شماها برین. هرچی اصرار کردن گفتم نه. ظهر که می خواستن برن سینما باز اصرار کردن. گفتم نه بابا شماها بلیت گرفتین، الان هم دیگه گیر نمیاد، من هم می خوام درس بخونم. تا سر دولت رو با هم رفتیم، من هم یه کاری داشتم، گفتن بیا با ما تا اونطرف خیابون. رفتم. گفتن تا اینجا اومده بیا سینما. گفتم بابا الان دیگه اصلا اگه بخوام هم بلیت نیست. گفتن می پرسیم. پرسیدن. بلیت بود. گفتن یه دونه بده کنار بقیه. جاشون هم خیلی خوب بود. گفت ندارم. می تونم همه رو یه جای دیگه بهتون بدم. جاش اصلا خوب نبود. ولی بچه ها عوض کردن. سپیده و احسان و کامران و شهرزاد و امیرعلی و ... دیگه کیا بودن؟ خیلی معرفت به خرج دادن. شاید هیچ وقت سینما اینقدر برام لذت بخش نبود و هیچ خاطره ای به این خوبی هرگز از سینما که هیچی، از تئاتر هم ندارم، حتی کارهای محمد حاتمی!

دیروز بعد از فیلم دنبال یه مطلبی بودم برای پروژه ام که می دونستم توی کتاب «System Development» هست. رفتم کتاب رو آوردم که بخونمش، حالم اینقدر به هم ریخت که نتونستم. یاد اون کلاس کوچولو، احسان، سپیده، بهادر و امیرعلی و امین و ماهرخ. چقدر می خندیدیم. من عاشق اون درس و کلاس بودم. توی این سه سال گاهی شده که ناچار شده ام حتی سر کلاسهای خیلی مهم غیبت کنم، ولی فقط یه بار سر این کلاس غیبت کردم و هنوز که هنوزه حسرت می کشم بابت اون غیبت و دلم می سوزه. الان هم هروقت پا توی اون کلاس می ذارم غم غربت می گیرتم. جای خالی تک تکشون اذیتم می کنه. اون احسان شیطون و دوست داشتنی و مهربون و حساس و عمیق و با معرفت و رفیق. توی رفاقت و مهربونی رودست نداره. توی اون کلاس درسهای دیگه ای هم خوندیم، ولی برای من به اسم کلاس سیستم ثبت شده. چه لحظات شیرینی بود برای من کلاس سیستم. اگه قصه های هزار و یک شب رو برام می خوندن اینقدر غرقش نمی شدم که توی این درس. با تک تک یاخته های پوستم جذبش می کردم و از شیرینیش مست می شدم. و اون یه جلسه غیبت چقدر برام سخت بود نرفتن. یک هفته نشستم خونه و سر هیچ کلاسی نرفتم و فقط جاوا خوندم و نوشتم و تمرین کردم و ... اولین تجربه من توی برنامه نویسی بود. کاملا می فهمیدمش، مفاهیم، کلاس، لوپ و شرط و خلاصه همه چیز رو می فهمیدم. ولی نمی تونستم خودم بنویسم. مغز من اصلا عادت نداشت اون جوری به دنیا نگاه کنه و با اون روش فکر کنه. مغز من همیشه آزاد بوده تا هرکار که خودش دوست داره بکنه. حالا توی یه چهارچوب از پیش تعیین شده و سفت و سخت و تنگ می بایست می گنجید و کار می کرد. یه جایی دیدم که دیگه نمی شه. باید یه خم این جاوا رو بگیرم. یه هفته همه چیز رو تعطیل کردم حتی این کلاس نازنینم رو. نشستم و صبح تا شب جاوا رونویسی کردم تا مغزم شکل بگیره. و گرفت. خیلی هم خوب. من که برنامه های خیلی ساده رو نمی تونستم بنویسم بخش اول پروژه ام رو شروع کردم و دو هفته هم زودتر از موعد به استاد نشون دادم، که کاش این کار رو نکرده بودم. گفت این کار تو نیست و یکی دیگه برات نوشته. اگه ترم اول بود که شاگردش بودم و منو نمی شناخت دلم از این حرف نمی سوخت. آتیشم زد. دلم می خواست بکشمش. من احمق همون شبهای اولی که خواهرم بعد از سه سال برگشته بود ایران به جای اینکه بشینم با اون خوش باشم، نشستم به جاوا نوشتن و این نتیجه اش بود. وقتی استاد کارم رو دید سمت چپ من نشسته بود. اینقدر عکس العمل و حسش بد و تلخ و سنگین بود که من تا بیش از یکسال بعد احساس می کردم انگار یه شیر نر با پنجه اش از روی شونه چپم تا پائین کشیده و یه زخم عمیق ایجاد کرده که درد می کنه و می سوزه و خونریزی داره. تمام حس های مربوط به یه زخم فیزیکی عمیق و دردناک رو داشتم. خیلی طول کشید تا این زخم و آزردگی های بعدش خوب شد و الان فقط گاهی که خیلی اذیت می شم باز حسش می کنم. این یکی از اون هزار باری بود که بهم یادآوری کردن یک ابله تمام عیارم که فکر می کنم ارزشهای دنیای ما همون هایی هستن که توی ادبیات کلاسیک و کتابهای اخلاقی بارمون می کنن. ولی بازم فراموشم شد که اون حرفهای قشنگ فقط مال قصه های کلیله و دمنه است و ارزشهای واقعی زندگی روزمره ما چیزهای دیگه ایه و دوباره شروع کردم ابلهانه زندگی کردن. اون زخم تقریبا خوب شد ولی توی ذوق خوردگیش هنوزم بهم مونده و ناخودآگاه از برنامه نویسی گریزونم، هرچند که توی کلاس جاوا سنگ هامو باهاش واکندم و فیتیله اش کردم، ولی برای نشستن سر این کار هنوز هم باید انرژی روانی زیادی صرف کنم تا فقط آروم بگیرم و بشینم. درسی که چقدر هم برام جالب بود و وقتی ازش سر درآوردم چقدر لذت بخش شده بود.

امشب تا نشستم پای اینترنت و چک کردن ایمیل ها و وبلاگ های این روزها فعال، دیدم یه نامه اومد از احسان. بازش کردم دیدم فقط نوشته «میس یو». توی مسنجر بهش پیغام دادم پسر مگه تو حس شیشم داری؟ من چند روزه که هی دارم جلوی خودم رو می گیرم که برای تو نامه ننویسم. چون اگه می نوشتم ناخودآگاه همه اش حرف دلتنگی ها بود و جاهای خالی و روزهای گذشته. و اینها تو رو  که اینجا نیستی خیلی بیشتر اذیت می کرد و نمی خواستم ناراحتت کنم. ولی خوب یه درد دل حسابی باهاش کردم و اون هم گوش داد و با اینکه کار داشت وقتشو به من داد. تمام آزارهایی که این مدت باز به خاطر بلاهت های خودم  - یا به عبارت دیگه نامردی های دیگران - دیده بودم رو ریختم بیرون و اون هم گوش داد و آرومم کرد. بهش گفتم احسان فهمیده ام که حتی توی مدرسه و دانشگاه هم اولین چیزی که باعث موفقیت می شه لکاته بودنه نه درس خون بودن یا تلاش کردن یا با استعداد بودن. اینه دنیایی که ما توش زندگی می کنیم. کافیه لکاته باشی تا همه حق های نداشته رو بهت بدن. کافیه لکاته باشی تا بتونی حق هر کس دیگه ای رو از بین ببری و به نفع خودت مصادره کنی. ولی من از وجود لکاته نیست که اینقدر ناراحتم، ناراحتی من از اون پیرمردهای خنزرپنزریه که دنیا رو به لکاته می فروشن.

متاسفانه دنیای ما هنوز دنیای بوف کوره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()