Mandana In Red

زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست

چند سال پیش توی جنگل های خیررود کنار بود که جنگل شناس معروف آقای دکتر مخدوم داشتن از آتش سوزی جنگل ها می گفتن، دلایلش و خسارت هاش، مثلا اینکه حتی رها کردن یه بطری خالی نوشابه توی جنگل می تونه باعث شروع آتش سوزی و سوختن هکتارها جنگل بشه چون بدنه بطری در برابر نور آفتاب مثل یه ذره بین عمل می کنه. اونجا به یک نکته جالب هم اشاره کردند، این که آتش سوزی یکی از راههای نوزایی جنگل هاست و جنگل ها گاهی خودبه خود آتش می گیرند برای اینکه درختهای بزرگ قدیمی و پوسیده از بین برن و نور خورشید به زمین برسه و بذرهایی که توی خاک هستند بتونن رشد کنن و تبدیل به درختهای تازه و پایدار بشن. ظاهرا این آتشی هم که هیئت امنا جبهه سبز به جنگل داوطلبهای سبز کشیدن داره باعث نوزایی گروه داوطلبها می شه. ایدون باد.

آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد

«سیاوش کسرایی»

ماندانا

درضمن با اينکه تمام نوشته هايي که به مناسبت شيريني خوران!!! بين اعضاي جبهه سبز و هيئت امناش توي وب لاگم گذاشته بودم حذف کرده بودم و به همين جهت از طرف محمدرضا جمالي فرد به نداشتن شجاعت متهم شده بودم - به خصوص که همزمان کوروش هم همين کار رو کرده بود - حالا به دلايلي تصميم گرفتم که دوباره همه اون نوشته ها رو بذارم توي وبلاگم. بنابراين اگه قبلا اونها رو خوندين از اين جا به بعد رو لازم نيست دنبال کنين. همون مطالب رو دوباره ريختم اينجا.

يک داوطلب

مثل اينکه اين يکي دو شب، و تا رسيدن فردا، پنج شنبه پنجم بهمن ماه ساعت دو، دل توي دل داوطلب هاي جبهه سبز نيست. شوخي نيستش، سالها عشق، علاقه، اعتقاد، وقت، انرژي، دانسته ها و هزار و يک چيز ديگه مون رو گذاشته ايم که جبهه سبز جبهه سبز بشه. هرکدوممون بسته به تجربه و توانايي و سوادمون گوشه کاري رو گرفته ايم و با هم به انجامش رسونديم. توي بازارچه سبز، توي کارگاههاي آموزشي، توي درخت کاري، توي مراسم تشيع جنازه نمادين درختهاي لويزان، توي زمانهاي بحران سيل و زلزله و جمع‌آوري و خريد و رسوندن کمک هاي مردمي، سفر به شهرها و روستاهاي دور و نزديک اين خاکي که تار و پور وجودمون از اونه. از ايران. از خاک کوروش و رودکي و باغچه بان. رفتيم تا ببينيم چه مي تونيم بکنيم براي مردماني که در ريشه با ما يکي و همسانن. رفتيم تا ببينيم چي مي تونيم ازشون ياد بگيريم. رفتيم تا بفهميم با کنار هم ايستادن چه کارهايي مي تونيم بکنيم. تجربه کرديم. تجربه ها رو به هم منتقل کرديم. کمبودهاي همديگه رو پر کرديم. با هم خنديديم. با هم کار کرديم. با هم گريه کرديم. با هم اميدوار شديم و با هم نااميد شديم. در يک کلام، با هم زندگي کرديم. شايد خيلي بيشتر از اونکه با خانواده هامون زندگي کرده ايم و مي کنيم. من صدها بار به خدا گفتم « چي مي شد حداقل چهارتا از اين بچه هاي جبهه سبز توي کلاس با من همکلاسي بودن و با اونها درس مي خوندم و کار مي کردم؟» ماها اصل هم افزايي رو با هم ثابت کرديم و لمسش کرده ايم. ولي در کنار اين رشد و تکامل حداقل من يکي يه نقطه ضعف پيدا کردم، يا نقطه ضعفم بزرگتر شد. تحملم رو در برابر آدمهاي عوضي از دست دادم. به عبارت ديگه بد عادت شدم! عادت کردم که با آدمهاي حسابي، آدمهاي با انگيزه، آدمهايي که توي زندگيشون اصولي دارن و رعايتش مي کنن، آدمهايي که هدفهاشون وراي زندگي شخصي شون هست هم کلام و همراه باشم. آدمهايي که فکر مي کنن، مي خوان که تغيير کنن و بزرگ بشن. آدمهايي که زحمت کشيدن رو ارزش مي دونن نه بي فکري و تنبلي و بي تفاوتي رو. به هر حال، فردا داره از راه مي رسه. نمي دونم فردا شب اين موقع چي پيش اومده باشه. من تقريبا مطمئن هستم که اوضاع خوب پيش نخواهد رفت. البته خوب به نظر ما داوطلب هاي جبهه سبز ايران، نخستين و - در روزگاري نه چندان دور - بزرگترين و فعال ترين سازمان غيردولتي طرفداران حفظ محيط زيست در ايران. سازماني که براي بعضي ها تبديل به دکاني پر منفعت شد و براي ديگراني سکوي پرتاب به آنسوي آبها و براي آنهاي ديگر ويتريني تجملي و با شکوه. شايد ناگزير بشيم که از اين عشق دل بکنيم، نه از عشق به ايران و به محيط زيست، نه، از عشق به جبهه سبز، اگرنه صفورا تا زنده باشه هر شب با نگراني بچه يوزپلنگ هاي بافق مي خوابه، هادي شبها با کابوس جنازه درختهاي بريده شده لويزان از خواب بيدار مي شه، شهريار لحظه اي از يادگيري و انتقال تجربه سازمانهاي اون ور آب به ما غافل نمي شه و سميرا در افغانستان باشه يا انگليس پروژه نجات جنگل هاي حرا رو فراموش نمي کنه. و هيچکدوممون اون ظهر گرم رو که بسته هاي برنج و شکر و چاي و شوينده رو توي کارتن جا مي داديم و چسب مي زديم تا براي زلزله زده هاي قزوين بفرستيم از خاطر نمي بريم. من بم رو هرگز فراموش نمي کنم. زينب، شيما، فاطمه... الان در چه حالي ان؟ چقدر توي همون چندتا سفر بم از همسفرهام چيز ياد گرفتم؟ سميرا، محسن، هادي، عليرضا، سارا، مهيار و‌ مازيار و حامد. جبهه سبز ما بوديم و هستيم، نه اونهايي که اون حالا مي خوان تمام اسم و اعتبارش رو به نفع خودشون مصادره کنن. مي ترسم. دلم گواه نمي ده که فردا ما برنده ايم، ولي بايد تا تهش بريم. امشب به هادي گفتم ما با انگيزه حفظ محيط زيست اينجا جمع شديم، ولي الان دو ساله که ناچار شده ايم مارادونا رو ول کنيم و غضنفر رو بگيريم! آقايون و خانمهايي که با کلي سن و سال و مدرک دانشگاهي و ادعا هنوز از نوشتن يک گزارش رسمي و مالي عاجزن و حتي نمي دونن چه جوري بايد يه گزارش مالي نوشت و ارائه کرد، و در يک همچين متني از ترکيب « رئيس جبهه سبز» استفاده مي کنن! انگار يه مشت بچه هفت ساله ان که دارن توي کوچه دزد و پليس بازي مي کنن و يکي رئيسه. اينها هنوز با مفهوم واژه مديرعامل و رئيس هيئت مديره هم آشنا نيستن چه برسه به واژه هاي مربوط به جامعه مدني و ساختارهاي دموکراتيک. الان ديگه توي اداره هاي دولتي هم واژه رئيس داره منسوخ مي شه، اينها توي سازمان غير دولتي و داوطلبي دنبال رئيس مي گردن. کاسه ليسان همون جنابي که همه جا - حتي توي نشست هاي خبري - مي شينه و مي گه من همه زندگيمو فداي محيط زيست کرده ام و توي اين سن نه خونه دارم و نه ماشين! و هزار بار حداقل اين حرف رو تکرار کرده. از قديم گفتن « گفتي، باور کردم. اصرار کردي، شک کردم. قسم خوردي، مطمئن شدم که دروغ مي گي!». و فردا روز روبرو شدنه. روبرو شدن با چيزي که ترجيح مي ديم بهش فکر نکنيم. روبرو شدن با کساني که قصد دارن نام و اعتباري رو که داوطلبهاي جبهه سبز ساخته ان بدزدن. راهزنان عشق. تف بر شما. فقط دلم مي خواد اين رئيس بزرگ - رئيس دزدا - يک لحظه چشمش به من بيفته. مي دونم اينقدر از من بدش مياد که همون براش کافيه. ولي اگه فردا بختش از دنده چپ بلند شده باشه و ما دو تا رو رو به رو کنه، چيزي بهش خواهم گفت که تا عمر داره سوزشش کم نشه.

امشب همه مون بي قراريم. خدا به خير بگذرونه. ولي اگه نگذرونه هم مي دونيم چيکار کنيم.
  
 «جبهه سبز ايران» يک شرکت - و احتمالا هم سهامي بسيار خاص - است!

 
امروز عصر بالاخره روبرو شديم. بعد از پنج شش ساعت که ماها توي خيابون و پشت در دفتر سرکار خانم گيتي رنجبران توي سرما نشستيم و منتظر شديم تا ببينيم اين جماعت با درخواستهايي که همراه شاخه هاي گل زبون بسته بهشون داديم چه مي کنن، و اونهايي که از ما بودن و عضو هيئت امنا به همراه بقيه هيئت امنايي ها و هيئت مديره اي ها توي جلسه شرکت کردن، که واقعا شاخ غول رو شکستن. من بودم قبل از کشتن حداقل ده نفر از اون مجلس بيرون نمي اومدم، خيلي خانمي و آقايي کردن. و بعد بيرون اومدن زود هنگام استاد اميرخاني که در پاسخ ما گفتن جلسه خيلي خوب هست و آروم و تغييرات خوب و مثبتي که به نفع همه هست توي اساسنامه داده شده. استاد اميرخاني يکي طلبتون. اون تغييرات خوبي که گفتين اين بود؟ کاش ملاک مقايسه تون براي اين قضاوت به پختگي و کمال خط بي نظيرتون بود. افسوس که خداوند همه هنرها رو به يک نفر نمي ده. حتما وجود دارن قاضي هاي بسيار نکته بين و دقيق و شجاع و مسئولي که دست خط چندان خوبي ندارن. بالاخره جلسه تمام شد و به ما اجازه داده شد که بريم بالا و از زيارت رخ حضرات حظ بصر ببريم. صدها حرف و نکته و داستان هست و بود که ديديم و شنيديم و گفتيم، اما من مي خوام از همه بامزه تر هاشو تا بچه هاي ديگه توي وب لاگ هاشون ننوشتن بنويسم که مالکيت معنوي داستان به من برسه! اينقدر بانمکه که حاضرم به خاطر مالکيتش بقيه داوطلب هايي رو که پا به پاي هم اين ساعت ها رو کنار خيابون سر کرديم بکشم.

نخست آنکه وقتي رفتيم بالا و فهميديم چي شده و چي نشده، صفورا که ديگه آمپرش رو دويست واستاده بود رفت سراغ جناب آقاي دکتر جمال معيني، رئيس هيئت مديره جبهه سبز ايران و گفت:«آقاي دکتر، شما که مي خواستين اين جبهه سبز رو اين جوري - يعني با وارد کردن خاله و عمه تون توي هيئت امنا و اعمال نفوذ روي راي و نظر اونها - اداره کنين، چرا همون پونزده سال پيش شرکت تاسيس نکردين؟» و ايشون پاسخ دادن:« بله، جبهه سبز شرکته!». کور شم اگه دروغ بگم.

بعد هم اينکه از کوروش و دکتر وطن پرست شنيديم که هنگام راي گيري براي هيئت مديره پنج نفره و انتخاب پنج نفر عضو اصلي و دو نفر عضو علي البدل، جناب آقاي دکتر عليرضا عظيم زاده مقدم، داراي مدرک پزشکي از دانشگاه شهيد بهشتي، فرموده اند که ايشان مي خواهند براي عضو علي البدل شدن نامزد شده و در انتخابات شرکت فرمايند! و حتي عليرغم مدتها توضيح دوستان ما در اين باره که نامزدي براي عضو علي البدل شدن مفهوم نداره، پنج نفري که بيش از همه راي بيارن اعضاي اصلي و دو نفر بعدي علي البدل خواهند بود، همچنان مرغ يه پا داشته و ظاهرا هنوز هم داره! بابا دانشگاه ملي چي ها، شما به کيا دارين مدرک دکترا مي دين هي زرت و زرت؟

بقيه داستان ها رو مي ذارم که ساير دوستان هم چيزي براي نوشتن توي وبلاگ هاشون داشته باشن. گو اينکه فکر کنم خوراک حداقل دو ماه وبلاگ نويسي هر شب همه مون در اومده! ولي آخرش که داشتن مست از اين به ظاهر پيروزي و با نيش هاي باز و زهرخندهاي معني دار به ما دکونشون رو جمع مي کردن و براي اينکه به خيال خودشون سر ما رو به تاق بکوبن گفتن که ايشالا يه وقت ديگه اي يه جايي جمع مي شيم با حضور داوطلب ها و هرچي بخوان براشون توضيح مي ديم. من هم گفتم نه خير لطف کنين قبل از اون يه برنامه بذاريم و با هم يه دور داستان رستم و سهراب رو بخونيم و ببينيم فردوسي چي داره بهمون مي گه اونجا، بلکه سعي کنيم و بفهميم. سرور گرامي، حجت الحق، شرف الملک، شيخ الرئيس، نابغه شرق، دکتر عظيم زاده فرمودند که بله خيلي خوبه و اگه نفهميديم شما برامون توضيح بدين و به ما ياد بدين! من هم گفتم با کمال ميل، البته اگه مغز شماها بکشه!

ولي جناب آقاي دکتر جمال معيني، جناب آقاي دکتر مخدوم که مايه فخر علم زيست شناسي ايران تشريف دارين، جناب آقاي دکتر عظيم زاده و ساير سروران گرامي، اشتباه شماها اينه که پيروزي در يک نبرد رو با پيروزي در جنگ يکي گرفته اين! البته اگه بشه دست آورد شرم آور امشب شما رو پيروزي نام نهاد. شب درازست و قلندر بيدار. اونهايي که اون شب سرد توي جنگل لويزان جلوي لودرهاي شهرداري رو گرفتن در مقابل آدمهايي تو حد و اندازه شماها کم نخواهند آورد. يکي بر سر شاخ و بن مي بريد...

باد کشته جز توفان ندرود

 آقاي دکتر جمال معيني،

مي بيني؟ مي خوني؟ مي شنوي؟ مي فهمي؟ داوطلبهاي جبهه سبز ايران، جبهه سبزي که تو و سه نفر ديگه به وجودش آوردين تا از محيط زيست ايران حفاظت و حمايت کنين ازت بيزارن! دکتر معيني، اگه شهامت داري بخون نظر مهدي رو پايين نوشته قبلي من. ببين که دلش مي خواد به جاي برگزاري مجلسي براي خوندن رستم و سهراب من و تو نمايشي بازي کنيم. تو در نقش سهراب و من در نقش رستم و پهلوي تو رو با دشنه بدرم و اون هم مسئول آوردن نوشدارو باشه و هرگز نوشدارو رو به دست من نرسونه. البته مطمئن باش من هم دنبالش نخواهم فرستاد. مهدي از همين حالا از نمايشنامه حذفه. ببين که جوونهاي متفاوت و متفکر اين جامعه تو رو نمي خوان. داوطلبهايي که با همه وجود سبزن. داوطلبهايي که صدها و شايد هزارها کارگاه آموزشي زيست محيطي براي بچه هاي اين شهر و کشور طراحي و اجرا کردند تا به رسالت جبهه سبز ايران - حساس سازي و آگاه سازي مردم نسبت به مسئله محيط زيست - جامه عمل بپوشونن. محيط زيست همه مون. محيط زيست و زمين و خاک و آب و هوا و جنگلي که از پدرانمون به ارث نبرده ايم، بلکه از فرزندانمون به قرض گرفته ايم. داوطلبهايي که رد پاشون رو از پروژه نجات جنگل هاي حرا در روستاي کلاني در بخش نگور شهرستان چابهار استان سيستان و بلوچستان تا پروژه پاکسازي سواحل درياي خزر در تمام شهرهاي ساحل درياي خزر مي توني پيدا کني. از کارگاههاي آموزشي مديريت استراتژيک دکتر جعفري براي تعيين استراتژي جبهه سبز ايران تا جمع آوري زباله هاي تنگه ساواشي و شهرستانک و شاهان دشت. آيا تو و بقيه هم پالگي هات در هيئت امنا و مديره جبهه سبز ايران مي تونين ادعا کنين که اين ها وجود ندارن و اين اتفاق ها نيافتاده و اين کارها نشده؟ آيا چشمهاي مغرضتون مي بينه هزاران برگ گزارش و سند و عکس رو از اين همه پروژه کوچيک و بزرگ؟ آيا به خاطر مياري روزهاي اول جبهه رو که خدابيامرز مونا سالک ساعتها تک و تنها توي اون دفتر وسط پارک آزادگان خلوت در کنار بزرگراه رسالت مي نشست و همه کارها رو انجام مي داد و زحمتهايي که افشين و شهريار مي کشيدن؟ روزگاري که جبهه بيست تا عضو هم نداشت و هيچ کس نمي شناختش. يادت مياد که خودت چطور به سر محسن قسم مي خوردي و اسم محسن سليماني از دهنت نمي افتاد؟ دکتر جمال معيني، تو چطور روت شد که جلوي همه ما برگردي و به محسن بگي «من همين قدر که اسناد و مسائل مالي جبهه سبز رو از دست آدم ناسالمي مثل تو درآوردم خيلي کار بزرگي کردم!» ؟؟؟ حتي من دلم به درد اومد، محسن رو خدا مي دونه! آقاي دکتر معيني که خيلي از هوش و ذکاوت و سلامت خودت مطمئني، آيا همين اسناد و اختيارات به حکم شما و در غياب دکتر معطري نبود که در اختيار محسن و شهريار قرار گرفت تا در غيبت مديرعامل هيئت عامل رو تشکيل بدن؟ آيا اون روز تازه به محسن رسيده بودي؟ اگه تازه رسيده بودي و بهش اعتماد کردي که برو کلاهت رو بذار بالاتر و ديگه هم ادعاي عقل و شعور نکن. اگر هم به خاطر سالها همکاري و شناخت محسن و شهريار بود که بهشون اعتماد کردي پس چرا حالا اين حرف رو مي زني؟ يعني اينها اينقدر ناسالم بودن و توي اين سالها تو حتي يه سر سوزن بهشون شک نکرده بودي؟ محسن و شهريار به تاييد همه جز فعالترين اعضاي جبهه و بدنه اصلي داوطلبها بودن. چطور هيچ جا نشوني از فساد مالي به جا نذاشته بودن توي اين همه سال؟ يا اينکه به قول خودت در پاسخي که ديشب به من دادي اين هم رفتار پوپوليستيه؟ يعني که تا وقتي که کسي رو لازم داري نگهش دار و بعد هم که خرت از پل گذشت هر بلايي که خواستي به سرش بيار! آقاي دکتر معيني، هيچ کس، يعني هيچ آدم عاقلي ادعاي بي عيب و نقص بودن رو نداره. هيچ کدوم از ماها هم که سالهاست در کنار هم براي يه هدف مقدس و مشترک کار کرده ايم ادعا نمي کنيم که هرگز با هم اختلاف نظر و برخورد نداشته ايم. سر داستان هزينه کردن پولي که مردم براي کمک به زلزله زده هاي بم به جبهه داده بودن من و دکتر وطن پرست درست در مقابل هم قرار گرفتيم، با دو ديدگاه و نظر کاملا متفاوت. من حتي با برادرم کوروش خيلي جاها اختلاف نظر داشتم. شايد حتي با محسن هم کل کل هايي داشته ام. اما اين به اين معني نيست که وقتي تو چشمهات رو مي بندي و دهنتو باز مي کني و به محسن عدم شفافيت در مسائل مالي رو نسبت مي دي من ناراحت نشم و بهم بر نخوره. به اين معني هم نيست که تو هي به کوروش بگي که اين دکتر وطن پرست بارها پشت سر خواهرت حرفهايي زده و من دفاع کرده ام! جناب آقاي دکتر معيني، خدا رو صدهزار بار شکر که به قول دوستان من يه زبون دارم حداقل دو متر که مثل شمشير دو دم مي مونه! و خدارو ميليونها بار شکر که باز به قول دوستان يه آپاچي درست وحسابي ام و در برابر کسي کم نميارم. بنابراين شما لطف کرده و بنده رو از فيض حمايتتون محروم کنيد و اين مهم رو به خودم بسپرين. قول مي دم خودم از پسش بربيام. اگه همه بچه هاي جبهه سبز کار و زندگيشون رو ول کنن و صبح تا شب بشينن و فقط پشت سر من حرف بزنن برام خيلي گواراتره تا اينکه شما يه لبخند تائيد تحويلم بدين. مي دونين چرا؟ ساده است. چون مي دونم برخلاف شما سو نيت ندارن. ببخشيد نيت هاي پوپوليستي به قول شما! ديشب من و همون دکتر وطن پرستي که روي بورد انديشه ها ازش انتقاد کرده بودم و دست آويزي داده بودم دست شما که بخواين بينمون رو به هم بزنين و از آب گل آلود ماهي بگيرين مدتها توي کوچه دم دفتر خانم رنجبران ايستاديم و درباره آينده هدف مشترکمون صحبت کرديم. در حضور کوروش که اين پيغام رو بهش داده بودي. ولي کاش اينقدر وجود داشتي که وقتي يه دروغي مي گي پاش بايستي. نه اينکه وقتي من به تمسخر بهت گفتم اومده ام که بابت دفاعي که از حيثيت من کرده اين ازتون تشکر کنم بگين نه همچين چيزي نبوده و کسي چيزي راجع به تو نگفته! عمرا فکر نمي کردي که با يه صداي من کوروش مثل غول چراغ جادو از توي اون راهروي باريک پيداش بشه و شهادت بده نه؟ که به تته پته بيفتي و بعد توجيه کني که خوب همه همينطورن و اون نظريه احمقانه پوپوليستي رو پيش بکشي و اينقدر کم بياري که بگي حتي من - معيني - هم همينطورم. متاسفانه خداوند ما جبهه سبزي ها رو از نعمت داشتن دشمن عاقل محروم کردش. جناب آقاي دکتر معيني، اين همه کتاب خوندي، اين همه نظريه مطالعه کردي، چي شد که از همه جا فقط اين يکي رو يادگرفتي؟ نظريه سواستفاده از آدمها و شرايط رو. حتما با ذاتت هماهنگ بوده نه؟ کور کور رو مي جوره، آب گودال رو. نظريه پوپوليستي هم توي دل تو نشست.

جناب آقاي دکتر معيني، ديشب در حالي که شما و ساير آقايون دکترها که هيچکدومشون تا به امروز حتي توي يکي از برنامه هاي درخت کاري که به قول مديريت جبهه سبز مهمترين برنامه جبهه در طول سال بوده حضور نداشته اند، توي ساختمون گرم نشسته بودين و با استناد به گزارش مالي خنده دار نابغه شرق آقاي دکتر عظيم زاده سرگرم به لجن کشيدن حيثيت داوطلبهاي جبهه سبز بودين ايرج معمار با سينه دردناک از خستگي و سرما کنار ما حضور داشت و سعي مي کرد به ما روحيه و اميد بده. مي دوني اين مرد تا حالا چندتا سکته مغزي و قلبي رو از سر باز کرده که. مي فهمي مفهوم اين کار رو؟ درک مي کني ارزش حرکتهاي داوطلبي و داوطلب رو؟ چرا ايرج معمار بايد ريسک يه بيماري ديگه رو به جون بخره؟ آيا فکر مي کني براي دلارهاي پروژه نجات جنگل هاي حرا نقشه کشيده؟ يا براي رفع کمبودهاي شخصيتي و سرپوش گذاشتن روي عدم موفقيتهاش در اجتماع نياز داره بگه که من عضو فلان گروهم؟ نه. همه ما مي دونيم که تمام وجود اين مرد بخششه نه نياز. آدمي که جمعه ها از خونه بيرون نمي ره تا به خروس هاي پيرش که ديگه قدرت غذا خوردن ندارن رسيدگي کنه و آب و غذا دهنشون کنه تا از گشنگي تلف نشن، يه داوطلب سبز واقعيه. به من بگو چرا اين آدم طرف تو نيست و طرف ماست؟ مي دوني که بعد از چند ساعت برنامه در انجمن حمايت از حقوق کودکان و با چه خستگي اي اومده بود اونجا که کنار ما باشه؟ در حالي که هيچ فرقي در نتيجه جلسه شما نداشت. مي تونست بره خونه و استراحت کنه. نه؟ تو بودي کدوم کار رو مي کردي؟ مي رفتي خونه و نهايت کاري که مي کردي خوندن اکونوميست بود. نه؟ که فرداش بياي مطالب اکونوميست رو براي داوطلبها غرغره کني و خودتو خيلي آدم چيزفهمي نشون بدي. تو اگه به اندازه شهريار ع. مطلب مي خوندي و سواد داشتي و دنيا رو ديده بودي چيکار مي کردي؟ اون آدم با حداکثر نصف سن تو هزار برابر تو چيز مي دونه و يک ميليونيم تو ادعا و خودبيني نداره. همينطور بقيه بچه ها. فکر نمي کنم توي جمع بچه هاي فعال جبهه از من بي سوادتر پيدا بشه که تازه من، تو و اون بازرس خبره ات رو صد هيچ مي برم. بازم صبحت اين نابغه شرق شد، رب النوع گزارش نويسي و اسطوره حسابرسي.

جناب آقاي دکتر معيني، فکر مي کني چند سال ديگه زنده اي؟ هرگز فکر روزهاي آخر عمر رو کرده اي؟ دلت نمي خواست که توي اون روزها داوطلبهاي سبز اين شهر و کشور به خاطر قدرداني از پايه گزاري نخستين و بزرگترين و موفق ترين سازمان غير دولتي زيست محيطي مثل پروانه دورت بگردن و مثل فرزند برات همه کار بکنن؟ دلت نمي خواست اسمت کنار اسم جبار باغچه بان در تاريخ اين مملکت موندگار بشه؟ دوست نداشتي ارج و قربي در حد احمد حامي به دست بياري؟ چرا توي کشوري که نام دکتر جردن به عنوان بنيان گزار کالج البرز هميشه به نيکي ياد مي شه مي بايست اسم تو به عنوان جلاد جبهه سبز ايران در خاطرها مي موند؟


 آيا فريادرسي نيست؟

با اجازه از ليلا و مهدي و بقيه بچه ها که از مطالبشون در اين متن سواستفاده کرده ام!

جناب آقاي دکتر جمال معيني، رئيس هيئت مديره جبهه سبز ايران. پنج شنبه بعدازظهر، هنگام ورود اعضاي هيئت امنا و هيئت مديره جبهه سبز به محل تشکيل جلسه، ما داوطلبان جبهه سبز خواسته هامون رو به صورت جمله هايي که به شاخه هاي گل پيوست کرده بوديم به شماها تحويل داديم. خيلي متاسفم که دوستان پيشنهاد اول من رو عملي کردن و از گل استفاده کردن. پيشنهاد دومم گوجه فرنگي بود که دو مفهومه بود. متاسفانه رد شد. شايد باعث مي شد يه کم بيشتر حواستون رو جمع کنيد. به هر حال. علاوه بر گل و متن خواسته هامون، مهدي صلح نامه شماره سه رو هم آماده و تکثير کرده بود و به همه تون داد. شايد مهمترين مطلبي که توي صلح نامه نوشته بود درخواست برگزاري مجمع عمومي اعضا بود که فعلا گذاشتين توي دستور کار براي بررسي توسط هيئت مديره و پاسخي که شش ماه ديگه مي خواين براي رد يا قبولش بدين! واقعا فکر کردي ماها اينقدر احمق هستيم که اميدوار باشيم؟ نه. نيستيم. ولي من مي خوام يه بار اون متن رو اينجا بنويسم تا کساني که از اصل دعواي ما بي خبرن فکر نکنن که داوطلبهاي جبهه سبز خواسته هاي غير منطقي و نامشروعي دارن. چون مطمئن هستم که بيکار نخواهي نشست و از ساختن شايعه و نشر اکاذيب دريغ نمي کني. شاهدم؟ نظريه پوپوليستي خودت!

متن نامه جمعي از داوطلبان جبهه سبز ايران به هيات امناي - از صلح نامه شماره سه - بهمن ماه ????

« درخواست برگزاري مجمع عمومي اعضا:

بدين وسيله ما داوطلبان اين نهاد که ساليان سال است در زير اين پرچم سبز، بدنه زنده آن بوده ايم و نام آن را بردوش خود در فضاي جامعه مدني به حرکت درمي آورده ايم، در آستانه اتمام مدت اعتبار پروانه جبهه سبز ايران (??/??/??) از شما جمع امناي اين نهاد خواستار حرکتي بنيادين در جهت احقاق مردم نهاد بودن اين سازمان مي باشيم. همانطور که مستحضريد در بهمن ماه امسال مدت اعتبار پروانه جبهه سبز ايران به پايان مي رسد و هکذا هر آنچه که اعتبار آن منوط به اعتبار پروانه بوده است نيز هم به پايان خواهد رسيد. در اين ميان فرصتي که پديدار مي شود، امکان تغيير اساسنامه جبهه سبز به اساسنامه اي مدرن و امروزين و مردم نهاد است.

نهادهاي مردمي امروزه هويت خود را از جمع و مردم و بدنه خود مي گيرند و بالاترين نهاد قانوني آنان مجمع عمومي اعضاي آنان است. ما خواستار آن هستيم که جبهه سبز ايران از اين پس تبديل به نهادي شود که مجمع عمومي اعضا در بالاترين رتبه ساختار قانوني آن قرار گيرد.

شايان ذکر است که هم اکنون نيز اساسنامه اي که وزارت کشور به نهادهاي تازه تاسيس حکم مي کند صرفا بر مبناي مجمع عمومي اعضا شکل گرفته است و غير آن نيست.

عدم تابعيت فعلي جبهه سبز (تا آخرين زمان اعتبار پروانه) از اين قالب و الگو نيز خود مسئله اي است که سواي سوالهاي اساسي در مورد چرايي نبود آن، ممکن است مباحث حقوقي قضايي ديگري را نيز در آينده به ميان بکشد.

ما به عنوان داوطلباني که همچنان بعد از گذر ساليان و ايفاي مستمر و متداوم نقش داوطلب گمنام، همچنان بعد از اين سالها عضويت ما و نه هيچ داوطلب ديگري در هيچ جاي جبهه سبز به رسميت شناخته نشده است، از شما اعضاي محترم هيئت امنا خواستار آنيم که ساختار جبهه سبز ايران را به ساختاري مردم نهاد با مرکزيت مجمع عمومي اعضا تغيير دهيد و البته در عين حال فکري به حال داوطلبان اين سازمان که بعد از قريب ده سال همچنان در انتظار پاسخ و رفع ابهام در مورد عضويت خود هستند، بنماييد.

اولين گمان ما بر جبهه سبز و اولين حدس بر در باغ سبزي که ما را به سمت اين نهاد کشاند، مردمي و مردم نهاد بودن آن بوده است. سواي اين که آيا اين مهم در طول تاريخ اين نهاد صحت داشته و يا خير، هم اکنون فرصتي براي اثبات اين گمان در دستان شما اعضاي محترم هيئت امنا مي باشد تا با تغيير ساختار جبهه سبز به مدل و فرم مجمع عمومي اعضا، طرح متناسب و پايداري براي آن بنيان بنهيد.»

دکتر معيني، با نوشتن اين متن در اينجا فقط خواستم بهت لطف کنم و البته اتمام حجت. يه بار ديگه بشين و اين متن رو بخون. لازم بود هزار بار بخون. اگه خواستي از اون نابغه شرق هم کمک بگير و به خصوص از دوستان حقوقدانت. ببين توي اين مطلب کدوم نکته مهم ممکنه وجود داشته باشه که فردا گريبانت رو بگيره! بيشتر از اين هم راهنماييت نمي کنم. تا همين جاش هم بيش از لياقتت لطفم شامل حالت شد.

ولي در عين حال يادت باشه، اگه از اين به بعد هرکجا نشستي و براي ملت و خبرنگارها حرف زدي، بعد از اينکه ترجيع بند هميشگيت رو - من توي اين سن و سال هنوز نه خونه دارم و نه ماشين از بس که کار مردمي و زيست محيطي کرده ام! - تکرار کردي، هرچي خواستي بگو جز اينکه مردم سالاري و نهاد مردمي و حرکت مردمي و اينا چيزاي خوبي ان و تو طرفدارشوني و يه عمر براشون زحمت کشيدي! چون حتما سر و کله يکي از ماها پيدا خواهد شد که اين شماره از صلح نامه رو بگيره جلوي چشمت و بپرسه تو که لالايي بلدي چرا خوابت نمي بره. احتمالا اون نشست خبري ماه گذشته در فرهنگسراي انديشه رو به خاطر داري که؟

طفلي معيني

طفلي معيني! بله، اتفاقا من هم موافقم. طفلي معيني.

دوستي که افتخار آشنايي حضوري با ايشون رو ندارم براي نوشته قبلي ام کامنت گذاشته اند که :«اينقدر يکطرفه همه چيز را به گردن آقاي معيني نيندازيد...احتمالا ميدانيد که من رييس هيئت مديره آواي سبز هستم و همواره از منتقدان جبهه سبز بودم...ولي طفلي معيني شايسته اين حرفها نيست...احترام موي سفيد را نگهداريد لطفا»

دوست گرامي، شما که از اتفاق ها و مسائل داخل جبهه سبز و به خصوص اين دو سال اخير و داستان هاي اين روزها اطلاع نداريد چگونه قضاوت مي کنيد که آيا طفلي معيني شايسته اين حرفها هست يا خير؟ چرا در فرهنگ ما قضاوت بي پايه و اساس اينقدر رواج داره و فضيلت به حساب مياد؟ کي گفته وسط دعوا رو گرفتن و فيصله دادنش به هر شکل و با هر نتيجه اي کار درستيه؟ عين اينهايي که مي بينن وسط خيابون دو نفر دست به يقه ان، بدون اينکه بدونن کي به کي و چي به چيه مي پرن که آي دعوا نکنين خوب نيست و روي هم رو ببوسين و آشتي کنين و ... همونجور که جنگ و دعوا بي دليل و بي پايه و اساس نيست و نمي شه، آشتي و دوستي هم دليل و پايه و اساس مي خواد. جنگ با دليل، بسيار عاقلانه تر از دوستي بي پايه و اساسه. چون حداقل حقيقت داره.

احترام موي سفيد رو نگه داريم؟ موي سفيد به تنهايي که احترام نداره. وگرنه همه مي بايست به اصغر قاتل و شعبون بي مخ هم احترام بذاريم!‌ موي سفيد وقتي احترام داره که نشونه عقل و پختگي و بزرگي روح آدمها باشه. صدام هم موي سفيد داشت، جنايت هاشو مي بايست نديده مي گرفتن؟

چرا ما مردم ايران نمي خواهيم يه کم فکر کنيم و ارزشهاي واقعي رو از ارزشهاي کاذب تشخيص بديم؟ اين همه گرفتاري و بدبختي صبح تا شب مي کشيم بابت همين فکر نکردن اندر احوال خودمون و ريشه مشکلاتمون، بازم نمي خواهيم فکر کنيم و دليل گرفتاري هامون رو پيدا کنيم. اين روحيه قرباني شدن و مظلوم نمايي و آه و ناله کردن دست از سر ماها بر نمي داره. خودمون نمي خواهيم يه ذره فکر کنيم، چون نتيجه فکر کردن رسيدن به اين جاست که بايد عوض بشيم، عوض شدن هم سخته. ظاهرا خيلي سخت تر از قرباني شدنه، اينه که ترجيح مي ديم اين نقش تاريخي قرباني رو بازي کنيم ولي تغيير نکنيم. کلي مجيز بزرگان و ادبا و متفکرانمون رو مي گيم، ولي عميقا اعتقاد نداريم به اين گفته بزرگانمون که گفته ان «بزرگي به عقله نه به سال» و البته نه به موي سفيد! مو سفيدي که خودش احترام خودشو نگه نمي داره چرا بنده بايد نگرانش باشم؟ همه جور سواستفاده اي از وجودمون بکنه، همه جور مزخرف راجع بهمون بگه، هر رفتار ناشايستي باهامون بکنه، بعد هم ساکت بشينيم و بگيم اي بابا موش سفيده؟ آخه اين چه ارزش و فضيلتيه؟ کلي از گرفتاري هاي تاريخي ما ملت ايران از همينه که حاشيه امنيت الکي براي يه مشت آدم بي ارزش عوضي و سواستفاده چي درست مي کنيم آنچنان که ديگه خودمون هم باورمون مي شه و مي ترسيم به طرف به جاي بفرما بگيم بشين، بتمرگ که ديگه هيچي! بابت هيچ و پوچ. ضدارزش هايي که جاي ارزشهاي واقعي رو گرفته ان و نسل اندر نسل بهمون منتقل شده و پوستمون رو هم داره مي کنه، ولي جرئت نداريم حتي راجع بهش فکر کنيم، چه برسه به اينکه بخوايم تغييرش بديم. لااقل غر زدن رو تعطيل کنيم و بپذيريم که اين وضع به ما تحميل نشده، خودخواسته است. يکيش همين که سواد جاي شعور و شرف رو برامون گرفته. هرکي با سواد بود يا بدتر از اون فقط يه مدرک داشت ديگه نمي شه بهش گفت بالا چشمت ابروست، چه برسه به اينکه بخواي شعورش رو زير سوال ببري! تو رو خدا بياين حساب سواد رو از شعور جدا کنيم و حساب موي سفيد رو از بزرگي، و هرچيزي رو سرجاي خودش بگذاريم.

در پايان فقط به يه نکته اشاره کنم. بله، همونطور که اولش گفتم به نظر من هم معيني طفليه. ولي نه به اون دليلي که شما معتقدين، بلکه به اين دليل که اينقدر کارش خرابه که دشمن نمي خواد. اگه تمام داوطلب هاي جبهه سبز همه فکر و قدرت و وقتشون رو به کار مي گرفتن تا يه بلايي سر دکتر معيني و اعوان و انصارش بيارن، يک هزارم اين بلايي که خودشون به سرخودشون آوردن نمي تونستن به سرشون بيارن! طفلي دکتر معيني.

پيروزي طرفداران محيط زيست

ميگن مار از پونه بدش مياد، دم لونه اش سبز مي شه. من و معيني سالهاست که چشم ديدن هم رو نداريم، هي اين شبها من بايد راجع به معيني بنويسم! يادش به خير اون موقع ها که هنوز جبهه سبز سالگرد تاسيسش رو جشن مي گرفت و مراسمي برپا بود، با شلوار قرمز و کت ترکمني قرمز رفتم سالن وزارت کشاورزي براي مراسم، فقط براي اينکه معيني رو حرصش بدم. چقدر با سهراب خنديديم. هنوز که هنوزه بابت اون لباس ازم تعريف مي کنه. خوشم مياد عين خودم پاي رذالته. خوب آخه جناب آقاي دکتر معيني تلفن مي کرد به آدم، وسط روز وقتي که سر کار بودي، انگار نه انگار که تو توي محيط کارت هستي، بيش از يک ساعت حرف مي زد و يه حرفي رو هزار بار تکرار مي کرد و هرچي هم مي خواستي محترمانه بحث رو ببري نمي ذاشت. بعد اين بحث ها هيچ نتيجه اي هم نداشت، مثلا زنگ مي زد که خانم شما که در کار تبليغات هستين براي فصلنامه صلح سبز چه پيشنهادهايي دارين و نظرتون چيه و ... هرچي مي گفتي رد مي کرد و نمي پذيرفت. خوب اگه منو قبول داري که يه چيزي حاليمه، چرا حرفم رو قبول نمي کني، اگه هم قبولم نداري چرا بهم زنگ مي زني و يه ساعت و نيم وقتمو مي گيري؟ بعد ملت توقع دارن براي اين جناب ما عقل متصور باشيم! بگذريم. دو روزه که مي خوام اين مطلب رو بنويسم نمي شه.

بالاخره وزارت راه با تغيير مسير جاده گرگان - مشهد به خارج از جنگل گلستان موافقت کرد. يعني که چند ماه پي گيري و نامه ها و بيانيه ها و استدلالها و درخواستهاي فعالان و متخصصان محيط زيست بر ذهن مسولان وزارت راه - که خيلي هم ازشون توقع نمي ره راجع به محيط زيست اطلاعات تخصصي داشته باشن - تاثير کرده و حرف منطقي رو پذيرفتن و قدمي بسيار بزرگ براي حفظ سرمايه هاي کشور برداشتن، يه قدم به سوي توسعه پايدار. دست همه درد نکنه، از اون متخصصاني که ساعتها کار کردن و جلسه گذاشتن، تا اونهايي که نامه اعتراض امضا و ارسال کردن و بالاخره مسولان وزارت راه. اين از بخش دولتي که اصولا همه جاي دنيا انعطافش کمتره و زورش بيشتر.

ولي در همين زمان، در بخش نهادهاي مردمي، تئوريسين هاي توسعه پايدار که شايد اسامي شون رو در پاي نامه هاي ارسالي به وزارت راه هم بتوني پيدا کني اساسنامه جبهه سبز رو در جهت هرچه دورتر شدن از هرگونه توسعه پايدار و ناپايدار اينقدر خوب تغييرش دادن که آدم باورش نمي شه اينها همونان. يادم نيست به اين مي گفتن روان نژندي يا چند شخصيتي يا شيزوفرني يا چيز ديگه، نمي دونم سالهاست که کتابهاي روانشناسي نرسيده ام بخونم، همه رو قاطي کرده ام. حالا انشاالله اساسنامه جديد ثبت که شد شايد تونستم نسخه قديمي و جديدش رو گير بيارم و اينجا بنويسم براي سپردن قضاوت به خود مخاطبان محترم. ببينم باز کسي مياد بگه طفلي معيني يا نه!

شيرين تر از عسل، سرکه مفت

 يک برگ گزارش، برگرفته از وب سايت جبهه سبز ايران:

 گزارش داخلي

تاريخ : 1384/05/30

"پروژه توانمندسازي جامعه محلي براي مديريت پايدار جنگل‌هاي حرا خليج گواتر- فاز دوم "

گزارش سفر چهارم به منطقه

حاضرين:
آقاي محسن سليماني روزبهاني
خانم‌ها: صفورا زواران حسيني و مريم بهشتي‌سرشت
زمان:
10/5/1384 الي 13/5/1384
مكان:
چابهار _ شهرك گواتر_ كلاني

گزارش سفر:
سفر چهارم از فاز دوم پروژه "توانمندسازي جامعه محلي براي مديريت پايدار جنگلهاي حرا خليج ‌گواتر" در تاريخ 10 الي13 مرداد ماه 1384 انجام شد.
اين سفر به منظور پيگيري دو هدف اصلي زير صورت گرفت:
1. بررسي بيشتر امكان و چگونگي همكاري مشترك جامعه محلي منطقه گواتر و اداره منابع طبيعي در مديريت پايدار جنگلهاي حرا.
2. پيگيري برخي پروژه‌ها و فعاليتهاي كوچك در روستا مانند ساخت توالتهاي بهداشتي در قسمت كپرنشينها و احداث جاده اصلي و راه روستايي كلاني.

در پي اعلام موافقت اداره كل منابع طبيعي استان سيستان و بلوچستان با طرح پيشنهادي جبهه سبز ايران مبني بر اجراي برنامه‌اي مشترك بين منابع طبيعي و جامعه محلي در خصوص حفاظت، بهره‌برداري و احيا جنگل‌هاي حرا منطقه گواتر، و با توجه به آغاز فصل بذردهي حرا در منطقه باهوكلات، در طي اين سفر نشست‌هايي با اداره منابع طبيعي چابهار و همچنين جمعي از اهالي شهرك گواتر به منظور برنامه‌ريزي در خصوص چگونگي شروع مراحل اجرايي طرح و عقد قرارداد براي همكاري مشترك انجام شد. در اين مذاكرات مقرر شد تا در طي يك ماه آينده‌ جلسه مشتركي بين نمايندگان جامعه محلي، نماينده اداره كل منابع طبيعي، نمايندگان جبهه سبز ايران و نماينده‌اي از سازمان حفاظت محيط‌زيست براي مذاكرات بيشتر برگزار گردد.
در ارتباط با مساله ساخت توالتهاي بهداشتي در قسمت كپرنشينها، جلسه‌اي با اهالي اين قسمت از روستا برگزار شد و در خصوص نحوه توزيع مصالح و محل ساخت توالت‌هاي بهداشتي و تعهدات اهالي در اين خصوص توافقاتي حاصل شد كه در نتيجه اين توافقات يك نفر بعنوان نماينده اين منطقه مشخص و محل ساخت و نحوه توزيع توالت‌هاي بهداشتي نيز تعيين شد.
از آنجايي‌كه يكي از موانع اساسي ساخت توالت‌ها عدم اجازه احداث سازه‌اي سيماني در محل سكونت كپرنشين‌ها از سوي مالكين زمينها بود جلساتي با كپرنشينها و در پي آن مالكين زمين صورت گرفت و در پي آن مالكين زمين موافقت كردند كه 15 چشمه توالت‌ در محل‌هاي خاصي از منطقه كپرنشين‌ها احداث شود.
پس از هماهنگي‌هاي انجام شده نماينده كپرنشين‌ها و نماينده شوراي روستا به اتفاق گروه پروژه به شبكه بهداشت شهرستان چابهار مراجعه كردند و پس از گفتگو و عقد توافقنامه‌هاي لازم بخشي از وسايل لازم براي ساخت را تحويل گرفتند.
طي اين سفر همچنين گفتگوهايي با رييس اداره راه چابهار و معاون راه‌هاي روستايي اداره كل به منظور پيگيري احداث پل بر روي آبراهه‌ها و جاده شني داخل روستا انجام شد و جلسه‌اي نيز با مدير بنياد مسكن چابهار به منظور آگاهي از امكان ، شرايط و چگونگي واگذاري زمين در شهرك گواتر، چگونگي مالكيت آن و همچنين راه‌هاي داخل روستا صورت گرفت.»»

با اجازه از سميرا

جناب آقاي دکتر معيني،

هيچوقت سميرا که توي فاز نخست اين پروژه فعاليت مي کرد برات تعريف کرده از شبهايي که توي روستا مي خوابيدن؟ شبي که وسط بيابون زير يه سقف چوبي که روي چندتا تير چوبي بنا شده، خوابيده بوده در حالي که يکي از زنهاي ده همراه بچه اش کمي اونطرف تر خوابيده بوده تا سميرا تنها نباشه. زماني که سميرا کله حيووني رو حس مي کنه که داره بالش - يا هرچيزي که به عنوان بالش زير سرش بوده - رو با پوزه اش تکون مي ده. اون حيوون مي تونسته يه گوسفند باشه يا يه حيوون شکارچي بيابوني وحشي. سميرا هيچ وقت نفهميد اون چه حيووني بود، چون ترجيح داد عکس العملي نشون نده و هرچه باداباد. جناب آقاي دکتر معيني، دختري که توي اون منطقه شب رو وسط بيابون مي خوابه تا مشکلات معيشتي مردم در گوشه اي دور افتاده رو که شايد نود و نه درصد مردم ايران حتي اسمش رو هم نمي دونن حل کنه و به دنبالش محيط زيست منطقه رو که مال همه ما مردم ايران و منطقه و جهان هست نجات بده، اگه يک داوطلب سبز نيست، اگه انگيزه اش يک هدف عالي نبوده تو بگو که کيه و چرا اين کار رو کرده. حتما بقيه بچه هاي ديگه اي هم که در اون پروژه همکاري کردن خاطره هايي از اين دست زياد دارن که من نشنيده ام. از جمله همون محسني که بهش تهمت زدي که ...! هر بار يادم مياد که چي از دهنت شنيدم من به جاي تو خجالت مي کشم. دکتر معيني، اگه من تعهد کنم که پول خون و ديه ات رو به خانواده ات بدم، حاضري يه هفته بري همونجايي بخوابي که سميرا مي خوابيد؟ روزهات مال خودت، نمي خواد هيچ کاري براي محيط زيست منطقه و معيشت مردم بکني. مي توني بشيني و ساعتها نقشه هاي پوپوليستي براي مردم منطقه بکشي، فقط برو و شبها در همون شرايط بخواب. متاسفانه از جبهه سبز ايران فقط افتخارها و نتيجه فعاليت ها، و شرکت در جلسه هاي سخنراني و خبري اش نصيب تو شد، و البته نابغه شرقش، ايزد حامي بازرسان قسم خورده، و آن کشنده موي دکتر وطن پرست از ماست حساب جاري جبهه سبز!

يکي روبهي ديد بي دست و پاي

فرو ماند در لطف و صنع خداي

که چون زندگاني به سر مي برد

بدين دست و پاي از کجا مي خورد

در اين بود درويش شوريده رنگ

که شيري درآمد شغالي به چنگ

شغال نگون بخت را شير خورد

بمان آنچه روباه از آن سير خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزي رسان قوت روزش بداد

يقين، مرد را ديده بيننده کرد

شد و تکيه بر آفريننده کرد

كز اين پس به كنجي نشينم چو مور

كه روزي نخوردند پيلان به زور

زنخدان فرو برد چندي به جيب

كه بخشنده روزي فرستد ز غيب

نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعيفي و هوش

ز ديوارش آوازي آمد به گوش

برو شير درنده باش، اي دغل

مينداز خود را چو روباه شل

چنان سعي كن كز تو ماند چو شير

چه باشي چو روبه به وامانده سير؟

چو شير آن كه را گردني فربه است

گر افتد چو روبه، سگ از وي به است

بچنگ آر و با ديگران نوش كن

نه بر فضله ديگران گوش كن

بخور تا تواني به بازوي خويش

كه سعيت بود در ترازوي خويش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج كسان

بگير اي جوان دست درويش پير

نه خود را بيگفن كه دستم بگير

خدا را بر آن بنده بخشايش است

كه خلق از وجودش در آسايش است

كرم ورزد آن سر كه مغزي در اوست

كه دون همتانند بي مغز و پوست

كسي نيك بيند به هر دو سراي

که نيکي رساند به خلق خداي

جناب آقاي دکتر معيني، با کمال تاسف، ديگه اون ممه رو لولو برد!

 ماندانا

(با کمک و همراهي سميراها، محسن ها، صفوراها، مريم ها و صد البته شيخ اجل)

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()