هميشه هم عجله کار شيطون نيست
دیروز موقع جلسه با بچه های جبهه سبز توی ذهنم درگیر داستان جمشید و ضحاک و کاوه و فریدون و البته مردم ایران بودم. مردم گذاشتن زیر دست جمشیدی که دیگه فره ایزدی ازش دور شده بود اینقدر تحمل کردن که جون به لبشون رسید و بعد رفتن دنبال یکی دیگه، ولی چرا تازی؟ چرا ماردوش؟ چه چیزی چشمهاشون رو بست که مارها رو ندیدن و ازش نترسیدن؟ چرا ایرانی نه؟ خوبی و بزرگی پدر ضحاک رو دلیل خوبی پسر شمردن! چه اشتباهی. و باز اینقدر زیر ستم ضحاک صبر کردن تا کارد به استخونشون رسید و کاوه ای پیدا شد که بلند بشه و فریدونی که ضحاک رو در دماوند به بند بکشه. چرا کاوه نمی بایست در زمانه جمشید از راه پاکی دور شده پیدا می شد؟ اعتراض و خواست تغییر در اون زمان خسارت هاش کمتر بود و راحت تر. چی می شد که همین قیام در مقابل جمشید اتفاق می افتاد و فریدون جمشید رو دستگیر می کرد؟ در اون صورت حتما جمشید با اره نصف نمی شد، چون هزاران کار خوب کرده بود و برآیند کارهای خوب و بدش می تونست از مرگ نجاتش بده تا مثل یه آدم معمولی در کنار جامعه به زندگیش ادامه بده. دیگه اون همه آدم به دست ضحاک کشته نمی شدن و دست این تازی ماردوش به شهرناز و ارنواز نمی رسید.
کی گفته گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی؟ واقعا شیرینی حلوای پیروزی بر ضحاک به ترشی غوره حکومتش به ایران و ایرانیان می ارزید؟
ماندانا
