Mandana In Red

يه تجربه شيرين

روز بزرگداشت فردوسی که برای شاهنامه خونی با بچه های جبهه سبز دور هم جمع شده بودیم، آقای علی هاشمی که نه تنها به دعوت ما پاسخ مثبت داده بودن بلکه دو نفر از دوستان اهل دل دیگه شون رو هم همراه‌ آورده بودن، موقع سخنرانی درباره فرهنگ یه اشاره ای به آرین که همون جلو نشسته بود کردن و گفتن: مثلا آدم این جوون رو توی خیابون با این سر و وضع ببینه می گه این حتما فلان و بهمانه و اله و بله... اما حالا می بینیم که اومده نشسته اینجا که شاهنامه بخونه و از فردوسی بشنوه، و این چقدر مایه دلگرمی و شادی آدم می شه.

امشب که داشتم توی یکی دوتا مرکز خرید برای تبلیغ جشن اسفندگان و مطرح کردنش به عنوان نسخه ایرانی و اصلی والنتاین تلاش می کردم دقیقا همین تجربه برام پیش اومد. مغازه دارهایی که نود و نه درصد احتمال می دادم این اعلان ها رو نگیرن و نزنن پشت شیشه و حتی بدبرخورد کنن اینقدر خوب برخورد کردن و اینقدر علاقه نشون دادن و اینقدر تشکر کردن که من باور نمی کردم. یه پسری اینقدر خوشش اومد که گفت من سعی می کنم توی تمام این مرکز خرید این اعلان رو بزنم، من هم سی دی طرحها رو بهش دادم که اگه خواست بتونه از روی همون پرینت بگیره. یه عروسک فروشی که سه تا پسر نشسته بودن با قیافه های فلان و بهمان! به محض اینکه کاغذ رو بهشون نشون دادم گرفتن و همون جا هم زدن پشت شیشه. دمشون گرم. همه هم بدون استثنا - حتی اونهایی که فقط فروشنده بودن و اجازه نداشتن بدون تایید صاحب مغازه اعلان بزنن و برای همین عذرخواهی می کردن - تشنه اطلاعات و دونستن بیشتر بودن. ولی خوب برای کتاب «جشن های ایران باستان» هاشم رضی هم خوب تبلیغ کردم. همه اطلاعات می خواستن و به اون خلاصه ای که من می گفتم اکتفا نمی کردن و دنبال منبع مطالعه بودن. من هم به همه این کتاب رو معرفی کردم. باید برم از آقای رضی پورسانت بگیرم. تجربه شیرینی بود. آدم برداشتش از تمایل جامعه و جوونها عوض می شه و برای کار فرهنگی بیشتر انرژی می گیره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()