روز درخت کاری منهای روزبه
هشتاد و دو، هشتاد و سه، هشتاد و چهار! سه سال نتونستم برم درختکاری. درگیر درس و امتحان بودم. آخرین سالی که رفتم هشتاد و یک بود. رفتیم اطراف شهریار در مرز بیابون آتریپلکس یا اسفناج وحشی کاشتیم. یه گیاه هالوفیت یا نمک دوست مناسب برای بیابان زدایی. امروز صبح هم رفتیم همون جا، آتریپلکس های اون سال رو هم دیدیم که بزرگ شده بودن. یاد درختکاری های سالهای قبل افتادم. اولین سال، هفتاد و شش. با روزبه امینی آشنا شدم و با کوروش و رضا و روزبه درخت کاری کردیم. سالهایی که عضو گروه اجرایی روز درخت کاری بودم همیشه با روزبه مسول یه اتوبوس بودیم. چقدر کار کردن با روزبه لذت بخش و راحت و آسون بود. چقدر خوب و دوست داشتنیه این پسر. یادش به خیر یه سال سازمان منابع طبیعی برای روز درخت کاری از شرکت واحد اتوبوس گرفته بود. من و روزبه اتوبوسمون رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو برای مرتب کردن کارها. از این اتوبوسهایی بود که صندلی فایرگلاس دارن. خوشبختانه مسیر طولانی نبود که پدر مسافرها دربیاد. ولی راننده ها لطف کرده بودن و صبح قبل از اومدن صندلی ها رو آب گرفته بودن و شسته بودن. آبها روی صندلی ها یخ زده بود. توی دفتر جبهه سبز هم پارچه برای خشک کردن صندلی پونزده تا اتوبوس نداشتیم. صبح ساعت شش هم که همه جا تعطیله. با یکی دو تا تیکه پارچه کوچیک یخ و آب ها رو بالاخره از روی صندلی ها پاک کردیم ولی دستهامون یخ زد تا پاک شد. یه کم روزبه پاک می کرد و بعد می داد به من که نوبتی دستهامون رو گرم کنیم. امروز تمام مدت جای خالیش به نظرم می رسید و یه جورایی حالم گرفته بود. همه اش یادش بودم و دلم خیلی براش تنگ شده بود. به خصوص صبح زود که فقط گروه اجرایی اومده بودن و در حال کار بودیم. همه اش یاد عکسی بودم که سال هشتاد و یک آخر برنامه با هم گرفتیم. من و روزبه و هادی. اون روز بعدازظهر که رسیدیم تهران روزبه من و کوروش رو با رنوی مشکی اش رسوند خونه. هوا بارونی بود و گرفته. کاملا مناسب برای ایجاد یه خاطره نوستالژیک. امروز بعدازظهر هم مهدی آرا ما رو رسوند خونه. وقتی داشتیم به طرف رنوی مشکی اش می رفتیم گفتم مهدی آخرین باری که روزبه رو دیدم روز درخت کاری بود که ما رو با رنوی مشکی اش رسوند خونه. نکنه تو هم امسال بزاری بری و سال دیگه نباشی و تو رو هم میس کنم؟؟؟ مهدی هم مثل روزبه آروم و دوست داشتنیه. اون مهندس مکانیک بود از شریف و این مهندس عمرانه از دانشگاه آزاد. من اصولا با این دو گروه مهندس میونه ام خیلی خوبه. اگه اخلاقاشون هم خوب باشه که دیگه هیچی، حتی اگه شریف درس خونده باشه! کمتر پیش اومده که بتونم با بچه های شریف بجوشم، برعکس آزاد و پلی تکنیک، نمی دونم چرا اکثرا یه جوری ان!
خلاصه که روزبه جون جات امروز خیلی خیلی خالی بود و روز درخت کاری بدون تو حداقل نصف لذتش رو از دست می ده. برای لذت کامل بردن از روز درخت کاری عادت کرده ام که تو باشی. به خصوص اگه مسول اتوبوس باشم که دیگه جای خالی تو واقعا آزار دهنده است. امیدوارم هم تو و هم بقیه بچه هایی که رفتن و خواهند رفت - پویان، سمیرا، ریحانه، نسترن... و هانیتا که قصد رفتن داره و امروز هر وقت دیدمش داشت از من عکس می گرفت! - هرجا که هستین خوب و خوش و موفق باشین. ولی جای خالی همه تون اینجاست. به امید دیدار دوباره. خیلی زود. به امید اینکه شرایط جوری باشه که بیاین و اینجا باشین. دوباره کنار هم و دست در دست هم برای هدفهای مشترک و بزرگی که داشتیم و داریم. ایران بدون شماها خیلی چیزها رو کم داره.
ماندانا
و اما یک خبر خوب:
روزبه دیشب برام نامه داد و گفت که به زودی میاد. نگفته که برای موندن یا دیدن. ولی داره میاد. توی اون لحظه خبر اومدن و دیدن هیچ کس نمی تونست اینقدر خوشحالم کنه. پویان هم روز تولدش که بهش زنگ زدیم یه قولهایی داد که هنوز عمل نکرده!
