Mandana In Red

آوارگی کوه و بيابانم آرزوست

میدون رسالت، فلکه دوم تهران پارس و بالاخره گذشتن از لواسان و رسیدن به محیط بانی شمیرانات. بعد از سلام و علیک و هماهنگی با محیط بان ها رفتیم سراغ انبار علوفه. دو تا گونی پر آماده بود. باید یکی دیگه آماده می کردیم. حمیدرضا و امیر دست به کار شدن و به پیشنهاد امیر گونی سوم سبک تر از اون دوتای دیگه و برای من آماده شد. هرچند اولش گفتم نه بابا برای من هم همونقدر پرش کنین، ولی نیم ساعت بعد وسط راه بابت این پیشنهاد ازشون تشکر کردم. از جاده گذشتیم و با عبور از یه شهرک خصوصی وارد بخش حفاظت شده شدیم که محل زندگی بزهای کوهی و گرگهاست. شیب مسیر تند بود. به قول حمیدرضا زاویه متممش کمتر از بیست درجه بود. همه اش نگران حمیدرضا بودم که ته خط و پشت سر من حرکت می کرد. بعضی جاها پا رو که برمی داشتی دیگه خاک و سنگی باقی نمی موند که نفر بعدی پاشو بذاره. ساعت هشت و نیم وارد محوطه حفاظت شده شدیم و ساعت نه و پنجاه داشتیم گونی های علوفه رو خالی می کردیم تا بعد از رفتن ما حیوونهایی که توی فصل زمستون گرسنه مونده ان بیان و بخورن. مهندس کرباس فروش محیط بان دلسوز و خوش مشرب هم خودشو با دوربین عکاسی اش به ما رسوند و چند دقیقه ای نشستیم برای استراحت و خوردن شکلات و خرما که بعد از یه ورزش سنگین توی هوای سرد بدجوری می چسبید. سرد شدن ماهیچه ها و یخ کردن کله؛ داشتم فکر می کردم که کاش دوتا قرص سرماخوردگی همراهم داشتم و همین الان بدون آب می خوردم که شب عیدی کله پا نشم. تمام اون شیب رو در کمتر از ده دقیقه برگشتیم پایین. از اون مسیرهای خاکی و سرسره ای طولانی کنار جاده های کوهستانی که هر وقت با ماشین از جلوشون رد می شم دلم ضعف می ره که ازش سر بخورم و بیام پایین. من و امیر جلوتر و حمیدرضا و مهندس مشغول بحث و عکاسی عقب تر. توی محیط بانی مهندس و همکاراش با رفتاری صمیمانه و یه چایی داغ و دلچسب ازمون پذیرایی کردن و به پیشنهاد مهندس با ماشین گشت محیط زیست همراه اونها راهی محیط بانی گلندوک شدیم و اونجا آثار علوفه ای که روزهای قبل بچه های انجمن حمایت از حیوانات و محیط بان ها توی دامنه ریخته بودن رو دیدیم و گله هایی که در فاصله ای نه چندان دور مشغول چرا بودن. کلاغ های سیاه، یه دال در حال پرواز و یه توله سگ خیلی شیطون و بازیگوش که فقط صورت امیر رو لیس نزد و تا تونست خودشو برای اون و حمیدرضا لوس کرد. بعد ساعتی هم از مهندس و همکارش خداحافظی کردیم و اومدیم توی خیابون اصلی لواسان که ماشین بگیریم و برگردیم تهران. به همین سادگی یه روز خیلی خوب و شاد و پر از مطالب تازه و منظره های دیدنی داشتیم. حتی وقتی که گونی به دوش روی شیب و سنگهای لغزنده با حرکتی شبیه به سینه خیز آروم جلو می رفتیم تا پرت نشیم توی دره یا سنگ توی سر و کله نفر عقبی نخوره خوش می گذشت. یک شنبه و سه شنبه هم برنامه خواهیم داشت و شاید حتی توی تعطیلات سال نو. بز و میش گرسنه تعطیلی و غیرتعطیلی سرشون نمی شه. هرکی دلش از دید و بازدید عید با این خلق پرشکایت ملول گرفته و نعره مستانش آرزوست می تونه کفش کوهش رو از ته انباری بکشه بیرون و راه بیفته.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()