Mandana In Red

وصيت نامه من (بخش پنجم)

۹- امروز باغبون اومد و همه درختهای حياط رو هرس کرد. يک عالمه چوب جمع شد که بيشترشو برد. اما طبق معمول من يک دسته بزرگ برای چهارشنبه سوری نگه داشتم (علاوه بر جعبه چوبی هايی که از چند ماه قبل نگه داشته بودم). اميدوارم که امسال هم بتونم مثل سالهای قبل چهارشنبه سوری از روی آتيش بپرم. اما اگر خدای نکرده جای من خالی بود مديون من هستين اگه اين چوبها و جعبه ها رو آتيش نزنين و نپرين. نايب بر حق من شهريار پسر همسايه (ذوق نکنين، بچه هنوز دبستان ميره) است که توی محل بعد از من مسوول روشن کردن آتيش و از قبل به فکر چوب و تخته است. بهش می گم چوبها کجاست که بياد ببره و روشن کنه. بپرين و حال کنين. آتيش های بزرگ درست کنين و چند ساعت بپرين. ولی تروخدا رسم قشنگ چهارشنبه سوری رو با اين ترقه های وحشتناک خراب نکنين. ترقه در حد معقول. فشفشه (به شرط اينکه روی ماشين ها نيفته) و کوزه رنگی هر چی دلتون می خواد، آجيل و ساير مخلفات هم که خودتون می دونين و کاه دون خودتون. در ضمن از يک طرف از آتيش بپرين که به هم نخورين و شبتون خراب نشه.
سرخی من از تو زردی تو از من
خوب، تکليف اين اموال تازه ام رو هم روشن کردم. حالا ديگه با خيال راحت می تونم بميرم(زبونم لال)

پليس چهارشنبه سوري

   + Mandana In Red ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()