Mandana In Red

متاسفانه خداحافظ گاری کوپر

فیلم؟ نه. چرا؛ فقط قدیمی ها. می تونین فکر کنین که من یه عقب مونده امل هستم که از دنیای مدرن سهمی ندارم. نه. من احتمالا پست مدرنم. پست مدرن به معنای فاصله بین تابلوی کفشهای دهقان ون گوگ و تابلوی جیغ مونش. دیدن خاک روی کفشهای یک دهقان و فریاد مدرنیته؛ هر دو باهم. من عاشق پوشیدن لباس قشقایی ام، و نشستن پای اینترنت برای تعامل با دنیا و اضافه کردن چیزی به اون. و جمع برداری این دو در سلیقه سینمایی من می شه فیلمهای کلاسیک و قدیمی و اکثرا سیاه و سفید. دوران مردانی مثل همفری بوگارت و گاری کوپر. من عاشق مردهای کلاسیکم، هرچند خودم دیوونه ام. مردهایی که روزی حداقل یه بار اصلاح می کنن، همیشه کت و شلوار می پوشن و کراوات می زنن، حداقل ده جور گره کراوات بلدن و لباس و گره کراواتشون با قیافه شون و مناسبت زمان همخونی داره. هیچوقت متانتشون رو از دست نمی دن و پشت اون ظاهر آروم و خونسردشون یه مغز پر و پیمون دارن. نه اینکه فقط به درد عکسهای مجله وگ بخورن. من زیبایی سوفیا لورن و آوا گاردنر رو همیشه تحسین می کنم، زیبایی طبیعی و کاملا زنانه ای که نه از دیدنش خسته می شی و نه برات عادی می شه. من از دنیای پرخشونت و حماقت فیلمهای امروزی اصلا خوشم نمیاد. اگه قراره آلیس در سرزمین عجایب بشم و پا در دنیای پرده نقره ای بگذارم و به دوردست های ذهن یک کارگردان سفر کنم ترجیح می دم به رم برم و داستان دیدار و عشق یک پرنسس و یک خبرنگار رو تماشا کنم، در تعطیلات رمی؛ هرچند درک نمی کنم چطور ممکنه زنی بتونه از گریگوری پک بگذره، از مردی که به خاطر رویاهای یک زن می جنگه و رویاهای خودش رو کنار می گذاره، باور نکردنیه؛ زنها همین کفران نعمت ها رو کردن که نسل گاری کوپرها منقرض شد دیگه! خداحافظ گاری کوپر. و همینطور نمی فهمم چطور آخر کازابلانکا زن داستان از همفری بوگارت گذشت، نه فقط به خاطر تیپ و قیافه بوگارت، بلکه به خاطر شخصیت جذاب ریک، اون هم در مقایسه با اون شوهر مربای آلوش.

ولی بیشتر از فیلم از کارتون دیدن خوشم میاد. توی کارتون همه چیز واقعی تره. فنجون های چایی می رقصن و هیولاها به شکل واقعی شون سر راه آدم سبز می شن. داستانها هم انسانی تر می شن. پوکوهانتس و مولان و دختر کولی داستان گوژپشت شخصیت های بزرگی ان. سفیدبرفی رو می شه دوست نداشت؟ خودش که هیچی، شاهزاده اش هم جذاب ترین شاهزاده ایه که من تا حالا توی کارتون ها دیده ام. پرنس چارمین سیندرلا رو صد هیچ می بره.

چند سال پیش برای یکی از درسهام می بایست یه کار ارائه می دادم. انتخاب سوژه آزاد بود. هر چیزی مرتبط با فن‌آوری اطلاعات. من روی تاثیر دسترسی به اطلاعات بر زندگی زنان کار کردم. خوب یه سری صحبت های کلی و جزئی و بعد هم یه مثال. من به سادگی کلام خیلی معتقدم. هرچه ساده تر، ماندنی تر و موثرتر. از اونجایی که متوسط سن بچه های کلاس هجده نوزده سال بود و همه به دوره کارتونهایی مثل شیرشاه و دیو و دلبر و پوکوهانتس تعلق داشتن مثالم رو از همین کارتونها انتخاب کردم. چون هم داستان رو می دونستن هم می تونستم بهشون نشون بدم که حتی کارتون هم یه لایه دوم داره و فقط یه سری تصاویر جذاب از یه داستان سرکاری برای سرگرم کردن بچه ها نیست و هنوز هم هستن کارتونهایی که مثل قصه های قدیمی برای بچه نقش تربیتی دارن. مثال من مقایسه بین دختر کارتون پری دریایی بود با دختر کارتون دیو و دلبر. فرق این دو دختر چیه؟ پری دریایی یه دختر محصور در دنیای پدرسالاریه، دنیایی در کنترل پدری مقتدر که هرچند دخترانشون دوست داره، ولی اونها فقط ابزار تفریح و سرگرمی و نوازش عواطف پدر هستن و تا وقتی مطیع و سر به راهن مایه افتخارش. افتخار به سرکوب تمام نیازهای انسانی زن از راه تبدیل زن به عروسک. عروسک مردان جامعه سنتی. عروسکی که بزکش می کنن و توی تاقچه می گذارنش تا بعد که در آشپزخونه و زایشگاه مورد مصرف پیدا کنه. ولی پری دریایی کوچولو یه کمی پر شر و شورتر از اونه که گه گاهی زیرآبی نره و کنجکاوی های طبیعی شو کاملا فراموش کنه. و توی این دنیا که براش راهی به سوی انسانی زندگی کردن تعریف نشده و وجود نداره چه اتفاقی می افته؟ هر راهنمای بلد و نابلدی با حسن یا سونیت جلب اعتمادش رو می کنه و بهش اطلاعاتی رو می ده که اکثرا غلطه. توی کارتون این نقش رو یه پرنده خنگ مهربون بازی می کنه که دخترک رو دوست داره ولی ناآگاهه و از طرفی تنها ارتباط دخترک با دنیای بیرونه ولی خودش اینقدر بی اطلاعه که چنگال رو به عنوان برس سر به دختر معرفی می کنه. دختری که توی جامعه بسته و سنتی نمی گنجه به احتمال خیلی زیاد هم درگیر داستان هایی می شه که خارج از مسیر زندگی سنتیه و هم حمایت اطرافیان رو از دست می ده و گیر شیادهایی می افته که حتی پدر به ظاهر قوی و مقتدرش هم از پسشون برنمیاد چه برسه به یه دختربچه، و اگه عاقبت به خیر هم بشه از سر شانس و اتفاقه نه از سر دانایی و توانایی خودش و دوستانش. توی فیلم و کارتون بهش می گن لطف کارگردان! چیزی که توی زندگی واقعی متاسفانه وجود نداره. اما دختر داستان دیو و دلبر در فرهنگی متفاوت بزرگ شده. فرهنگی که دختر رو تشویق می کنه به خوندن، دونستن، مستقل بودن و حضور در جامعه و دنیای پر از زشتی و زیبایی. این دختر وقتی به گرفتاری برخورد می کنه شانس و اتفاق نیست که نجاتش می ده، بلکه دانسته ها و تجربه هاش هستن که به کمکش میان و نجاتش می دن، دختری که می تونه پدر رو نجات بده. اون یاد گرفته که از روی ظاهر قضاوت نکنه، صبور باشه و برای تغییر دنیا تلاش کنه، تا جایی که یه هیولای وحشی گردن کلفت و بی احساس رو به مردی باشخصیت و عاشق تبدیل کنه - به افتخارش هیپیپ هورا! - البته خوب نامردی هم نکنم، اگه بخوام درست تحلیل کنم باید بگم مردی رو که در اثر اتفاقاتی بخش انسانی و خوبش رو پس زده و به عبارتی از دست داده اینقدر تحمل می کنه و در حقش محبت و انسانیت می کنه که دوباره خوی انسانی و زیباش رو برمی گردونه. این دختر برای موفق شدن توی زندگی - نه برای سختی نکشیدن، سختی همیشه جزیی از زندگی بوده و هست و خواهد بود؛ تنها فرق بین آدمهای خوشبخت و بدبخت نتیجه ایه که از سختی های زندگی می گیرن - نیازی به لطف کارگردان نداره. تنها بدشانسی ای که این دختر میاره اینه که شریک زندگیش تا وقتی دیو بود خیلی خوش تیپ تر و دوست داشتنی تر بود تا وقتی که آدم شد! اون هم عیب نداره. بالاخره همه مردها که گاری کوپر و استیو مک کوئین و کلینت ایستوود نمی شن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()