Mandana In Red

وبلاگ اسکناس

«ببین اگه یک صدم این رقم رو هم برای تبلیغات و فرهنگ سازی خرج کنن و جلوی حیف و میل شدن این پول رو بگیرن می دونی با این پول می شه چیکارها کرد؟ خیلی بودجه بزرگیه.» معنی و مفهوم بودجه تبلیغاتی بزرگ برای یه بازاریاب تبلیغاتی حداقل به معنی یه پورسانت خیلی خوبه. این حرفی بود که پنج شیش سال پیش به یکی از بچه هایی که با شرکت به عنوان بازاریاب کار می کرد زدم. کپی مقاله ای رو که یکی دوسال قبلش از یه روزنامه گرفته بودم دادم دستش، خوند و عدد و رقم ها رو دید. حرفم حرف حساب بود. چشاش برق زد و گفت رفتم دنبالش. گفتم تو فقط برو صحبت کن و ارتباط برقرار کن، استراتژی و ایده و شعار و متن همه با من، روی همه اش مدتهاست که فکر کرده ام و یه پیشنهاد خیلی شسته رفته می تونیم بهشون بدیم. مدیر شرکت هم موافق بود و طبق معمول حمایتم می کرد، بهم اعتقاد داشت و البته نتیجه اعتمادش رو هم گرفته بود. اون همه درک و حمایتی که در طی سالها همکاری ازش دیده بودم - و هنوز می بینم - موهبت بزرگی بود که مشابه اش رو از انگشت شمار آدمهایی دیده ام که همه شون هم استادم بوده ان. استاد چاپ و لیتوگرافی ام - خدا رحمتش کنه - که توی همون شرکت کنارش کار کردم. استاد داستان نویسی و استاد عکاسی ام. کسانی که همیشه بهم بال و پر و شهامت بیشتر و بیشتر داده ان - غیر از خانواده ام و یکی دوتا از دوستام - کسانی که منو شناخته ان و تونسته ام باهاشون ارتباط عمیقی برقرار کنم. معدود آدمهایی که کنارشون احساس درک شدن رو داشته ام. وقتی آدمی هستی که فکر و ایده زیاد داری باید اینقدر خوش شانس هم باشی که همچین آدمهای خوبی کنارت قرار بگیرن تا بتونی ایده هاتو به اجرا برسونی و چیزی به جهان اضافه کنی؛ اگه نه می شه تراژدی پروژه این ترم گذشته من که یه ایده فوق العاده رو سه نفر آدم بی فکر و بی مسوولیت گند زدن بهش. نمی دونم از بی مسوولیتیشون بود یا حسادتشون. ولی براشون متاسفم. خیلی سخته آدم شاهد خراب شدن ایده اش باشه. برای من درست مثل شکنجه شدن بچه نوزادم بود جلوی چشمهام، شکنجه ای که چندماه طول کشید و آخرش هم نوزادم مرد. به تلافی اش عین هر مادر دیگه ای می تونستم استاد و همگروهی هام رو به راحتی بکشم که این جنایت رو مرتکب شدن، ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردم. فقط از صمیم قلب از خدا خواستم که عین همون کاری که با بچه من کردن با بچه هاشون بکنه. بچه ای که به جای زهدانم توی ذهنم خلق کرده بودم و پرورش داده بودم. خیلی بیشتر از نه ماه شب و روز باهاش زندگی کرده بودم، شاهد رشد و شکل گرفتنش بودم، نصفه شبها به مغزم لگد زده بود و بیدارم کرده بود و هی ول خورده بود و خواب رو ازم گرفته بود، بی تاب به دنیا اومدن و لمس کردنش بودم و بزرگ شدنش و به بلوغ رسیدنش؛ که کشتنش. درسته که دوباره می تونم به دنیا بیارمش و بزرگش کنم و این کار رو هم خواهم کرد، ولی مرگ بچه، اون هم بچه اولت که تمام عشقت رو به خودش می کشه از مردن خودت هم سخت تره. این روزها که حالم بهتر شده همه اش حرف سعدی توی گوشمه: «گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به آسمان رود همچنان خسيس.» استاد و همگروهی هام اگه فکر کردن که با این جنایتی که مرتکب شدن چیزی عایدشون می شده زهی خیال باطل. بگذریم.

قسمت نبود که اون همکار ما بتونه با بانک مرکزی اینقدر پیش بره که پروژه ای برای آموزش استفاده و نگهداری درست اسکناس تعریف بشه و کار رو شروع کنیم و ایده هام رو اجرایی کنم. گذشت و دو سال پیش خود بانک مرکزی با چندتا شرکت از جمله ما تماس گرفت و پیشنهاد خواست. ایده و برنامه. یه برنامه براشون نوشتیم ماه، چندتا طرح هم زدیم که واقعا زده بودیم حوالی خال! اما متاسفانه کار یه شرکت دیگه رو انتخاب کردن و فقط یکی دوبار هم آگهی هاش چاپ شد. یا خودشون دیدن چیز جالبی نیست و ادامه ندادن یا هر اتفاق دیگه ای که افتاد خلاصه نشد. درصورتی که واقعا هزینه امحا و چاپ اسکناس توی کشور ما دود از سر هر بنی بشری بلند می کنه. عمر اسکناس جاهای دیگه ده یازده ساله، تو کشور ما حداکثر چهار سال. شرم‌آوره. چند روز پیش تصمیم گرفتم از کلکسیون اسکناسهام که چندساله با همین نیت جمع کرده ام - خود اسکناس رو نه، اسکناس های مخدوش رو اسکن می کنم و تصویرشو نگه می دارم - استفاده کنم بلکه به سهم خودم بتونم قدمی برای حل این مشکل بردارم و تا جایی که می تونم دیگران رو نسبت به این پدیده حساس و آگاه کنم بلکه تغییر رفتاری رخ بده. از بین رفتن اسکناس دلایل و عوامل مختلفی داره و تنها یکیش مخدوش شدن اون توسط ما اقوام نژاده آریاییست! کار کردن روی تمام این عوامل کار یه نفر دو نفر نیست و نیاز به همه جور امکانات داره. من فعلا یه وبلاگ راه می اندازم برای نشون دادن نمونه هایی که دارم و شاید برخی تحلیل های رفتاری. شاید بعدش یه گروه اینترنتی یا ان جی اوی مجازی درست کنم و اگه دیدم مخاطب داره از مجاز بیرون بیارمش و ثبتش کنم. ولی همه اینها بستگی داره به بازخورد این کار و فرصتی که خواهم داشت. شاید هم کسانی پیدا بشن که دلشون بخواد روی این مسئله کار کنن و زحمت بقیه کارها رو اونها قبول کنن و من به عنوان یه مشاور و همراه کنارشون باقی بمونم. به هرحال فعلا که تقریبا سنگ مفت و گنجیشگ مفته، وبلاگه رو راه می اندازم تا ببینم چی پیش میاد. به زودی لینکش رو توی ستون لینک های کنار وبلاگم می تونین پیدا کنین.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()