Mandana In Red

روزمرگی، کليشه، و بالاخره پايان

آیا واقعا همزمانی ها نشانه هایی برای هدایت ما هستن؟ امروز ذهنم درگیر چیزی بود و داشتم فکر می کردم که بنویسمش یا ولش کنم بره. الان یه ایمیل از دوستی داشتم و لینکی که به وبلاگش در یاهو ۳۶۰ می رسید. بالای وبلاگش اینو نوشته:

You cannot be a special person in the world if you are a copy of something. You really become a star when, with your art, your style, you create your own identity.

مصمم شدم بنویسمش.

همه آدمها از روزمرگی خسته ان. حداقل اینجوری اظهار می کنن. فکر می کنن زندگی باید تنوع داشته باشه. به نظر همه تظاهر کار بدیه و جالب نیست. همینطور دروغ گفتن؛ به دیگری و به خود. ولی در عمل خیلی ها از اینکه تو خودت باشی خوششون نمیاد. وقتی خودت هستی و تن به کلیشه ها و تابوها نمی دی و سعی نمی کنی مثل دیگران فکر کنی، بپوشی، بخوری و رفتار کنی مستقیم یا غیرمستقیم محکومت می کنن. دلشون می خواد تو هم مثل همه چیز خاکستری باشی و خنثی. حتی یکی از اون بازی های روانی مندرس رو به کار می گیرن برای تحت فشار قرار دادن تو که خودت نباشی و بهت می گن تو می خوای با این کارات جلب توجه کنی! تو دوست داری بگی با بقیه فرق داری. تو ...

این رفتارها روی من که تاثیری نداره چون تکلیفم با خودم روشنه. آدمها دو گروهن. اونهایی که می فهمن و اونهایی که نمی فهمن. اونهایی که می فهمن که خوب می فهمن، اونهایی که نمی فهمن هم مشکل خودشونه و من نگران نیستم چی فکر کنن و بگن. برای من اهمیت و وزنی ندارن. ولی این تناقض رو درک نمی کنم که هی از روزمرگی می نالن و بعد با تمام وجود کلیشه ها رو حفظ می کنن. واقعا عقلشون کم نیست؟ چرا از اینکه خودشون باشن می ترسن؟ چرا خود واقعی دیگران رو نمی تونن تحمل کنن؟ اون هم وقتی که تاثیری توی زندگیشون نداره. حتی به عنوان یه تماشاگر هم تحمل دیدن تفاوت ها رو ندارن. چه جوری یه عمر دروغ و فشار و زندان رو به خودشون تحمیل می کنن و دوام میارن؟ چه جوری اسم این کار رو می گذارن زندگی کردن؟ این عمر تلف کردنه نه زندگی. نمی دونم. خدا شفاشون بده.

ولی ای اونی که عمیقا دلت می خواد منو وادار کنی مثل خودت احمقانه رفتار کنم، من منم! اگه آواز می خونم و سوت می زنم و روی بلوک های لب جوب راه می رم، اگه موقع رد شدن از حقانی از دیدن قله دماوند خوشحال می شم، اگه از دست احمق ها و عوضی هایی که سر راهم قرار می گیرن عصبانی ام و هرچی که درموردشون فکر می کنم به زبون میارم، اگه الکی خوشحالم، اگه بی خودی دلم گرفته و اگه مست بوی قهوه تنها توی کافی شاپ نشسته ام و چایی می خورم و می نویسم... من خودمم. تو بخوای یا نخوای. اگه بهتره که کسی عوض بشه اون یه نفر تویی نه من. قدرت و شهامتش رو داری؟ من هم دیگه عادت کرده ام هرکی بهم می رسه به زبون خودش بهم بگه تو یه جور دیگه ای هستی.

این هم یه نشونه دیگه. مطلب دوم فروردین یکی از بازیگرای تئاتری مورد علاقه ام، شبنم طلوعی.

http://babune.blogfa.com/

ماندانا

دیروز صبح توی خیابون سروش نبش کوچه اول علیرضا رو دیدم. با هم سرازیر شدیم و سر کوچه پائینی اون درختچه های زرشکی و صورتی رو نشونش دادم. دوربین هم همراهم بود. مثل خیلی از روزهای دیگه که اونجا رد می شم با دوربین. ولی هرگز به این صرافت نیافتاده بودم که ازش عکس بگیرم. حالا علیرضا کامنت گذاشته که برام عکس می گیره و می فرسته. خیلی خوشم اومد. معمولا این من هستم که برای دیگران عکس می گیرم و براشون می فرستم. از این پیشنهاد خیلی هیجان زده شدم. کاش می تونست از آرامش و انرژی بکر و دست نخورده خیابون ابن یمین بین تقاطع سروش تا خیابون کنار پارک آزادگان هم برام عکس بگیره. اون یه تیکه اصلا انگار توی یه دنیای دیگه است و جاذبه اش منو به خودش می کشه. خیلی وقت ها به جای اینکه صاف برم سمت سیدخندان می رم یه دور شمسی قمری می زنم و اونجا می رم. عین دیوونه ها راهم رو دوبرابر می کنم ولی نمی دونین چه حسی داره اون پیاده رو و سربالایی کنار پارک و چه انرژی مثبتی. 

ببینم باز این مژگان جمشیدی چه حرفی برام درست می کنه! امان از دست این روزنامه نگارا!

   + Mandana In Red ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()