Mandana In Red

کارگاه تجسم آزاد

الان توی باکو نشسته ام، روی یه نیمکت سنگی سیمانی، ساعت هشت صبح، آسمون ابری، درخت های سرو رو می بینم و گهگاه رهگذری که از این گوشه خلوت شهر رد می شه. هوا اینقدر سرده که دلم می خواد گوشهامو بکنم بندازم دور. مرسده و ماندانا و مرجان و مژگان اون طرف دارن قدم می زنن و به منظره شهر که زیرپاشونه نگاه می کنن. من دنبال یه کادر خوب برای عکاسی می گردم. قراره بریم موزه. همون موزه ای که از بس مشتری نداشت همه بخاری ها و چراغ هاش خاموش بود. یه ساختمون زیبا با تالارهای بزرگ و سقف های بلند. به هر سالنی که می رسیدیم مسئول سالن چراغ رو روشن می کرد و وقتی ازش خارج می شدیم پشت سرمون خاموش. تنها کسانی بودیم که به موزه اومده بودیم. چند ساعت اون تو بودیم رو نمی دونم. توی سالن های آخر گاهی نرمش می کردم که گرم بشم و طاقت بیارم این همه اثر هنری رو ببینم. تا مغز استخونم یخ کرده بود. بلوز پشمی و کت و پانچو در برابر سرمای تنهایی نشسته به کالبد ساختمون هیچ بود. محسمه برنزی دیونوسوس، خدای شراب یونانی ها. مجسمه ای که نخوندم کیه، چون برام تصویر مفیستو - داستان فاوست - رو زنده کرد و ترجیح دادم برام به همون نام باقی بمونه. یادم افتاد شبی که داشتم فاوست رو می خوندم وقتی به جایی رسیدم که داشت مفیستو - ابلیس - رو تصویر می کرد ناخودآگاه کتاب رو گذاشتم کنار و گوشه کاغذی که کنار دستم بود تصویری کشیدم که بعد دیدم می تونه مفیستو باشه. اون طراحی رو هنوز دارم، احتمالا لای کتاب فاوست. بیرون بارون تند و سردی میاد. فاصله بین در خروجی و ون قرمز رو به سرعت طی می کنیم. هوای بیرون هم به همون سردیه. فقط اکسیژن بیشتری داره و تازه است. موقع سوار شدن همه مون به راننده می گیم: خوش گلدیدیم! چون هر وقت سوار می شدیم بهمون می گفت خوش گلدی - خوش اومدی - و ما بچه پرروها به خودمون گرفته ایم و از ترکیب دستور زبان فارسی با کلمات ترکی واژه خوش اومدیم رو برای خودمون درست کرده ایم و هربار سوار می شیم یکی یکی تکرارش می کنیم و می خندیم. اسم راننده چی بود؟ مردی آروم و خوش اخلاق و خوشرو و باحوصله. اگه با حوصله نبود که توی اون مدت از دست ماها خل شده بود. ده روز صبح تا شب توی ماشینش هر الم شنگه ای که خواستیم راه انداختیم. توی ماشین کم کم گرم می شیم. چهره آروم آنجلا، مترجم و راهنمامون که روی صندلی جلو کنار راننده می شینه و به سمت ما برمی گرده و شوخی و خنده های ما رو نگاه می کنه و گاهی یه لبخندی می زنه. دلم می خواد برم اون خیابونی که ساختمونهای قدیمی داشت و سنگفرش بود و همه پیاده رفت و آمد می کردن و همه سالن های تئاتر و باله اش تعطیل بود و حسرت یه باله یا اپرا رو به دل من گذاشت، ولی جوون هایی بودن که اونجا می نشستن و ساز می زدن و پول جمع می کردن. دلم می خواد برم روبروی یکی شون که ویلن سل می زنه بشینم و ساعتها نگاهش کنم و گوش کنم. ناهار دستپخت سوینچ خانم انتظارمون رو می کشه. بابا گفته بود صبح ها میاد کارهای خونه رو می کنه و ناهار می پزه چون بیرون اصلا نمی شه غذای مطمئن گیر آورد. اولین صبح که در زد همه ردیف وسط هال خوابیده بودیم. در که زد مثل شنگول و منگول و حبه انگور رفتیم پشت دری که چشمی نداشت و از بس ضخیم بود اگه اون ور یه مرد حرف می زد این ور صدای زنونه به گوش می رسید. می خواستیم مطمئن بشیم که کسی غیر از این خانم نیست تا در رو باز کنیم. به ساعت قرارمون با آنجلا مونده بود. آهان اسم آقای راننده مبارز بود و ما عمو مبارز صداش می کردیم. یه نوار ایرانی داشت که تمام مدت می گذاشت تا از ماها صمیمانه پذیرایی کرده باشه و احساس غربت نکنیم. ده روز مسیرهای کوتاه و بلند و داخل و بیرون شهر همه اش به کاست شهرام و ناهید گوش کردیم. من منتظر بودم در رو که باز می کنیم یکی از این زنهای گرد و قلنبه اروپای شرقی با بلوز پشمی و دامن بلند خاکستری قل بخوره بیاد تو که یه روسری کوچیک پشت گردنش گرده زده و وقتی می خنده یکی دوتا دندون طلا توی دهنش باشه. در کمال ناباوری اون ور در یه خانم ایستاده بود بسیار خوش قیافه با پوست سفید و موهای های قهوه ای طلایی درست کرده و کت و شلوار سورمه ای، کت چرم مشکی بلند که کمرش رو تنگ بسته بود و آرایشی کامل و زیبا. اومد تو و شروع کرد به ترکی سلام و علیک کردن و خوش آمد گفتن و از ماها تعریف کردن که این یکیش تعارف بود. ما پنج تا همون لحظه از توی رختخواب پریده بودیم بیرون و اصلا تعریفی نداشتیم. بعد هم رفت تو اتاق و با یه شلوار مشکی و یه بلوز سفید مشکی شیک اومد بیرون و روش پیش بند بست و شروع کرد به کار. ماها به سرعت رختخواب ها رو جمع کردیم و لباس پوشیدیم و مرتب نشستیم یه گوشه تا صبحانه حاضر شد. به بچه ها گفتم فکر می کنم بهتره ماها بمونیم تو خونه کارها رو بکنیم و این خانم بره بگرده. می دیدیش فکر می کردی حداقل یه شرکت اروپایی زیر دستش داره می گرده. ولی برای گذران زندگی با دوتا مدرک لیسانس علاوه بر کار در آزمایشگاه کار خونه داری هم می کرد. روزهای بعد دیدیم که چه زن نازنین و مهربونیه.

توی این هوا قزقلعه رفتن خیلی خوبه. سکوت و آرامش و ابر و بارون و هوای خوب. بریم بچه ها؟

... همه اینها خاطره بود. الان توی هوای ابری داشتم توی کوچه ها پیاده روی می کردم. سروهای نقره ای انتهای کوچه، پسری با موهای خرمایی مجعد و بلند با کت و شلوار جین سورمه ای و یه کیف برزنتی ارتشی که کج انداخته بود و تک تک دونه های بارون منو بردن به سالها پیش و ول کردن وسط باکو و بعد هجوم خاطرات شروع شد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()