Mandana In Red

ای قوم به حج رفته

تا همین چند وقت پیش که هنوز فرض محال محال نشده بود. احتمالا هنوز هم محال نشده و قابل کاربرده.

این مطلب رو هم به عنوان کسی می نویسم که همه اعتراض های به آبگیری سد سیوند رو امضا کرده و توی بعضی تجمع ها هم شرکت کرده و ...

فرض کنیم آب گیری سد سیوند متوقف بشه. برنده شدیم؟‌ آثار تنگه بلاغی و آرامگاه کوروش بزرگ نجات پیدا کرد؟ بله. خوب، حالا چی می شه؟ باستان شناسها می رن به منطقه و شروع می کنن به حفاری در دهها، صدها و شاید هم هزارها سایتی که شناسایی شده. شهرها، ساختمونها و انواع و اقسام ظرف و کاسه و کوزه و طلا و جواهر و شاید اگه خوش شانس باشن پارچه و لباس و باقیمانده غذا و اسکلت و فسیل از زیر خاک در میارن. شاید در بعضی جاها شهرها بیش از یک لایه تاریخی هم داشته باشن. آخرش اون چیزی که در میاد چیه؟ مقداری سازه که نمی شه جا به جا کرد. باید همون جا بمونه و نگهداری بشه. تعدادی اشیا و لوازم برای موزه،‌ و یه عالمه اطلاعات در مورد تاریخ و فرهنگ و هنر و دین و سیاست و دولت و مناسبات اجتماعی مردم منطقه در زمانهای دور و خیلی دور که در نهایت به شکل کتاب در میاد. خوب، فرض کنیم همه این اتفاق ها افتاد. چی به سر سازه ها میاد توی کشوری که حاصل کاوشهای باستان شناسی انجام شده تا این زمانش از گزند باد و بارون و آفتاب و ملت بی فرهنگ در امان نیست؟ اشیا موزه ای یا سر از موزه های خارج در میاره و توریست و ثروت بیشتری نصیب اونها می کنه یا باید بره توی انبار موزه های ایرانی خاک بخوره، تازه اگه انبارهاشون جا داشته باشه، و همیشه در خطر دزدیده شدن و اتفاقی خراب شدن و هزار پیش آمد ناخوش آیند دیگه باشه. شاید بعضی جالب ترهاش هم بگذارن توی موزه. من و تو که اینقدر سینه چاک می دیم برای تاریخ مغروقمون، سالی چندبار موزه می ریم؟ مگه دیدن فیلم های روز هالیوود بهمون فرصت می ده که بریم موزه؟ چه کاریه؟ وقتی می شینیم پای تلویزیون و یه مطلبی رو جویده و قورت داده و هضم شده می گذارن توی دهنمون و دیگه لازم نیست فکر کنیم، چرا بریم موزه که یا ناچار بشیم فکر کنیم و یا از دیدن یه مشت کاسه کوزه که همه هم شبیه هم هستن حوصله مون سر بره؟ و آیا همین تعداد کتابی که باستان شناس ها در مورد تاریخ کشورمون نوشتن مگه خوندیم که نگران باشیم به تعدادشون اضافه نشه؟ نه واقعا مگه ما ایرانی ها خودمون رو می شناسیم که حالا بخوایم بیشتر بشناسیم؟ برای شناختن خودمون کافیه چند لحظه گوشه پیاده رو بایستیم و به خیابون و مردم و رفتار و روابطشون نگاه کنیم. مای واقعی اونجا هستیم نه در دل تنگه بلاغی. اونجایی که از روی خط عابر پیاده و دوتا خط ممتد دور می زنیم. اونجایی که جلوی چشم همدیگه آب دهن توی خیابون می اندازیم با ده جور افکت صوتی. اونجایی که با تمام قدرت سیلی توی گوش بچه مون می خوابونیم و صدتا ناله و نفرین حواله اش می کنیم چون بچه است و نمی تونه پابه پای ما از این مغازه به اون مغازه بیاد.

تنگه بلاغی و راه شاهی با تمام شکوه و جلال و اسرارش ناشناخته بمونه سرافرازتره تا اینکه به عنوان گذشته ما به دنیا معرفی بشه.

آنها که به سر؛ در طلب کعبه دویدند

 چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند


از سنگ یکی خانه اعلای معظم

 اندر وسط وادی بی زرع بدیدند


رفتند در آن خانه که بینند خدا را

بسیار بجستند خدا را و ندیدند


چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

 ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند


کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ

 آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند


آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق

 خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند


مانند الف راست برفتند به لبیک

 آنها که در این خانه چو گردون بخمیدند


بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند

خط لمن الملک بر اغیار کشیدند


حزبی که بجز سنگ؛ ره از خانه ندیدند

 چون حزب شیاطین ز در حق برمیدند

ماندانا و مولانا

بابا، ما ملتی هستیم که امروز عکس بزرگ صفحه اول یکی از روزنامه های روشنفکریش از سریال باغ مظفر بود و خبر ساخت بخش دوم این سریال! یعنی هیچ خبر فرهنگی مهمتری یا نداریم یا داریم ولی خریدار نداره، حداقل به اندازه خان مظفر نداره!

   + Mandana In Red ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()