Mandana In Red

من و طلاياب و مهرداد بهار و ...

تصميم داشتم امشب راجع به اين طلاياب ها و طلاياب فروش ها و طلاياب تبليغ کن ها بنويسم که به نظر من همه رو بايد از دم اعدام کرد (البته بدون خشونت، من طرفدار ترور و خشونت نيستم). می خواستم بنويسم که آخه هيچ کس که طلاياب رو نمی خره که باهاش بره توی طلافروشی و گردن بند انتخاب کنه و بخره. معلومه می خواد بگيره دستش و راه بيفته توی کوه و بيابونهای اين مملکت مادر مرده که به خاطر شرايط تاريخی و فرهنگی اش پر از گنج و عتيقه و در یک کلام پول مفت (همون چيزهايی که يک احمق هايی مثل من بهش می گن «ميراث فرهنگي»! و معتقدند جاش توی موزه های ایرانی است برای دیدن مردم و بررسی محققان و باستان شناسان) و بعد بیاره به قاچاقچی ها بفروشه و اگه شانس بیاریم از موزه های خارجی سر درمیاره و اگه نه که از کلکسیون های شخصی لاشخورهایی که توی دنیا کم هم نیستن. می خواستم بپرسم آخه يک همچين کالايی رو چه کسی اجازه می ده توی روزنامه و مجله اش تبليغ کنند تا دست هر کس و ناکسی بيفته؟ نيست خيلی ملت بافرهنگی هستيم و صبح تا شب داریم همينجور به تاريخ و فرهنگمون فکر می کنيم و ارج می گذاريم و همه گلبولهای خونمون یا شکل لوحه کوروشه یا ديهيم شاپور یا گلهای سوزن دوزی های بلوچ، اينه که همه جور ابزار تخريب و دزدی میراث فرهنگی خودمون رو هم در کمال مسرت و افتخار تبلیغ می کنیم و می فروشیم و می خریم و استفاده می کنیم و ... باز هم می گیم «هنر نزد ایرانیان است و بس». رو که نیست. قزوین و سنگ پاهاش همین بغل توی ایران خودمونه.
بعله... تصمیم داشتم همه اینها رو امشب بهش گیر بدم و بنویسم، ولی حال و حوصله نداشتم و گفتم ولش کن بابا ما ایرونی ها اگه درست بشو بودیم که شده بودیم...ولی جدی جدی، اون بابایی که این تبلیغ ها رو پول می گیره و چاپ می کنه چه جور آدمیه؟ توی ذهنش چی می گذره؟ دغدغه های فکریش چیه؟ روز میراث فرهنگی که یک مقاله نصف صفحه ای از شادروان دکتر مهرداد بهار در مورد تاریخ و اساطیر و فرهنگ ایرانی و ارزش این میراث و اهمیت توجه و حفظ اون توی روزنامه اش چاپ می کنه آیا باز زیر همون مطلب تبليغ اين طلاياب ها رو هم چاپ می کنه؟ يا حداقل اون يک روز رو کوتاه مياد و از خيرش می گذره؟ ... بگذريم، که فردا که از اين دير فنا درگذريم با هفت هزار سالگان سر به سريم. قراره گل اين آقا و مهرداد بهار رو با هم کوزه کنند. طفلی مهرداد بهار نازنين از مصاحبت با اين قوم چه عذابی بکشه. حيف من وصيت کردم بسوزونندم وگرنه به کوزه فروش می گفتم من و مهرداد بهار رو با هم کوزه کنه. چی می شد!!! حالا حالا ها می تونستم به حرفهای استاد گوش بدم و لذت ببرم. بگذريم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()