ترانه زندگی من
از هفته پیش دارم فکر می کنم که این حرفها رو کجا بنویسم. یه پست مستقل؟ یا در پاسخ به نظر دوستان به مطلب «زن از نوع سوم»، به عنوان یه کامنت برای همون مطلب؟ الان فکر می کنم که بهتره اینجا بنویسم.
من نمی گم آی مردها - از هر نوعی که هستین - بیاین منو بشناسین. من نیازی ندارم که منو بشناسین و یاد گرفته ام که مستقل باشم. شاید هم ذاتا مستقل هستم و هنوز یاد نگرفته ام وابسته باشم. من هرگز دنبال این نبوده ام و نیستم که کسی بیاد منو بشناسه و کشف کنه و یاد بگیره. ولی! اینجا یک ولی داره! و یاد جمله زیبای شکسپیر افتادم که در نمایشنامه آنتونی و کلئوپاترا از زبان ملکه مصر می گه: «کلمه ولی را دوست ندارم؛ زیرا لذت قبلی را ضایع می کند. ننگ بر این کلمه که چون زندانبانی می خواهد نابکار پلیدی را آزاد کند.»
ولی آقایان گرامی! اگر هر زمان و به هر دلیلی خواستید که من - زن از نوع سوم - رو بشناسین؛ باید برگردین و به من نگاه کنین، منو ببینین، منو بشناسین. شما نمی تونین کتابهای متفکران اروپایی رو بخونین که به زن اروپایی و گذشته و حال آینده اش نگاه کرده ان و اظهار نظر می کنن و بعد بخواین در مورد من نظر بدین! شاید بسیاری از دردها و مشکلات زنهای سراسر دنیا یکی یا خیلی شبیه باشه، اما هر زنی خودشه! در پشت سر من ماری آنتوانت ننشسته که در پیش روم سیمون دوبوار ایستاده باشه. من از سوزن دوزی های بلوچ می آم، از شالیزارهای ساحل خزر، از گنجینه کلماکره، از خاکستر زنی که در خوزستان خودسوزی کرده. اردویسور آناهیتا، چهل دختر، بی بی شهربانو... پروین اعتصامی، فروغ...
برخلاف خیلی ها من هرگز کتابهای فمینیستی نخونده ام و نمی خونم. مخصوصا هم نمی خونم. دردها و حرفها شاید مشترکن، ولی قالب دردها یکی نیست. من باید درمانی برای درد خودم پیدا کنم. مرهم فمینیست های فرانسه به درد من نمی خوره. وقتی که حتی شامپویی که برای نژاد فرانسوی و آب هوای فرانسه ساخته شده به درد من نمی خوره، راه حل هایی که زنان فرانسوی برای مشکلاتشون پیدا کرده اند هم به درد من نمی خوره. از اون گذشته، من نمی خوام مصرف کننده تفکر اونها باشم. من خودم باید فکر کردن رو یاد بگیرم. باید خودم بتونم شرایطم رو ببینم، گرفتاری هامو پیدا کنم و راه حل براشون طراحی کنم. حتما اشتباه هم خواهم کرد. ولی از ترس اشتباه توی جلد دیگران نمی رم. من می خوام و باید که روی پای خودم بایستم. به هر قیمتی. توی کتابها خیلی چیزها نوشته شده؛ ولی همه چیز رو در کتابها ننوشته اند. تجربه به ظاهر روشنفکران نسل قبل که فراموش کردن خودشون و ملتشون کی هستن و کجا ایستاده ان، و هی کتاب خوندن و کتاب خوندن و شدن کتابخانه های عظیم سیار، که هیچ تجزیه و تحلیلی رو نمی تونستن انجام بدن، و تنها نقل قول از این آدم و اون کتاب می کردن، و در نهایت گروهی رو به مسکو و گروهی رو به پاریس سینه می زدن، هر لحظه جلوی چشمم هست، و بلایی که به سر خودشون و همه ما آوردن. اونهایی که اگه یکی می گفت بالای چشم استالین ابروست یا دماغ سارتر به صورتش نمیاد، صابون درگیری و دستگیری رو به جامه شون می مالیدن و به هر آب و آتیشی می زدن، کجان حالا که برن دور تنگه بلاغی یک ساعت یه حلقه انسانی تشکیل بدن؟ مصرف کنندگان فرهنگ عظیم و برپایه خرد بنا شده اروپا، که تا توی دست اروپایی هاست، چون خودشون مثل یک پازل بزرگ قطعه قطعه اش رو درست کردن ان می دونن چه جوری ازش استفاده کنن تا فرداشون از امروزشون بهتر باشه، ولی وقتی به دست ایرانی ها رسید چون سر و تهش رو نمی شناختن همه اش وا رفت و ریخت و گرفتارمون کرد.
یاد یکی از ترانه های خیلی خیلی مورد علاقه ام افتادم.
I believe the children are our future
Teach them well and let them lead the way
Show them all the beauty they possess inside
Give them a sense of pride to make it easier
Let the children's laughter remind us how we used to be
Everybody searching for a hero
People need someone to look up to
I never found anyone to fulfill my needs
A lonely place to be
So I learned to depend on me
I decided long ago, never to walk in anyone's shadows
If I fail, if I succeed
At least I live as I believe
No matter what they take from me
They can't take away my dignity
Because the greatest love of all
Is happening to me
I found the greatest love of all
Inside of me
The greatest love of all
Is easy to achieve
Learning to love yourself
It is the greatest love of all
And if by chance, that special place
That you've been dreaming of
Leads you to a lonely place
Find your strength in love
GREATEST LOVE OF ALL - Whitney Houston
ماندانا