سه خدا
من تا اینجا توی زندگیم با سه تا خدا افتخار آشنایی پیدا کرده ام.
خدا اولی در بخش والد وجودم شکل گرفته. یه پیرمرد بداخلاق بی حوصله غول پیکر که اون بالا چهارزانو روی ابرها نشسته و مترصده تا وقتی من از روی کنجکاوی هایی که خودش بهم داده یه مورچه رو نصف می کنم و می خوام ببینم توش چه خبره، با چوب قلیونش همچین بزنه پشت دستم که از درد و ترس تا دو روز نه غذا بخورم نه پامو از اتاقم بیرون بگذارم.
خدا دومی خداییه که از بخش بالغ وجودم سرچشمه می گیره. خدای عاقل و منطقی و هنرمندی که عظمت، نظم، ظرافت و هنر رو در آفرینش جهان هستی به نهایت رسونده و از اون همصحبت هاست که همیشه ازش چیزی یاد می گیری و باعث پیشرفت و سربلندیت می شه.
خدا سومی هم که در مهدکودک درونم مشغول جست و خیزه. همونی که همیشه به شکل گادفری مادر سیندرلا می بینمش که داره کدو حلوایی رو تبدیل به کالسکه می کنه. بیبیلی بابیلی بوووو... پیرزن چاق و مهربونی که دنیای ساخته و پرداخته اون پیرمرد بداخلاقه رو قابل تحمل می کنه و همیشه در بدترین لحظات، زمانهایی که بدخلقی و بی فکری های اون پیرمرده از حقارت و لئامت بنده هاش پیشی می گیره، دقیقا همون زمانی که دیگه به هیچ چیز و هیچ کس ایمان و امیدی نداری به دادت می رسه و معجزه می کنه. و من اصولا ترجیح می دم که با اون خدا اولی هیچ سروکاری نداشته باشم.
سر ماجرای تنگه بلاغی - که دیگه شاه بیت ترجیع بند تخریب تاریخ و فرهنگ ایرانه - به سراغ خدایانم رفتمِ؛ که نه کاریست خرد. می خواستم از حاکمان و ضابطان تقدیر و سرنوشت بپرسم چرا باید این اتفاق می افتاد؟ با اینکه می دونستم سراغ خدای اول رفتن فایده ای نداره رفتم و پرسیدم. اولش همچین صورتشو به هم کشید انگار ده جفت جوراب نشسته تو دهنش داره خیس می خوره. بعد از کلی چپ چپ نگاه کردن هم پرسید تاریخ و فرهنگ چیه؟ هیچی بابا تو ماستتو بخور.
به سراغ خدای دوم رفتم. گفت برای اینکه آدم ها برای حرکت نیاز به انگیزه و هدف و محرک دارن. اگه همیشه همه چیز خود به خود درست و به خوبی و خوشی پیش بره استعدادهایی که من در وجود شماها گذاشته ام هرگز شکوفا نمی شه، و شماها هرگز هیچ حرکتی نخواهید کرد و مثل یه تیکه سنگ یه کنار می افتین تا زمان مرگتون فرا برسه. این چیزی نیست که من بخوام و یا در حد شماها باشه. بعد هم این بیت رو برام خوند:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
به سراغ خدای سوم رفتم. لبخند شیرینی زد و توی آستینش دنبال چوب دستی اش گشت، وقتی پیدا کردش یکی از عروسک هامو تبدیل به قالیچه پرنده کرد و با هم سوارش شدیم، از بعد زمان گذشتیم و رفتیم به روزگار حیات طلایی تخت جمشید، اونجا خودم رو دیدم که پیرهن سفیدی پوشیده ام و روی موهای بلند و مشکی ام تاجی از گل نیلوفر گذاشته ام، شمشیری به کمر بسته و سوار اسبی تنومند به سوی شهری دور می تاختم، جایی که بهترین استاد شمشیربازی منتظر بود تا من رو به شاگردی بپذیره. کاهنه معبد آناهیتا پیشگویی کرده بود که روزی من با شمشیرم مردم و کشورم رو از هجوم بیگانگان نجات خواهم داد؛ من برای انجام این ماموریت به دنیا آمده بودم.
هنوز هم وقتی سوار بر اتومبیل از شیراز به سمت تخت جمشید می رم بادی رو که به صورتم می خوره و توی موهام می پیچه احساس می کنم و هر صدایی به جز صدای سم اسبم دور و گم می شه.
ماندانا
در ضمن مطلب مژگان جمشیدی به مناسبت روز محیط زیست رو از دست ندین. برای حال و آینده تون خوبه:
http://jamshidi6.blogfa.com/post-109.aspx
