Mandana In Red

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک فرهنگ ما را سحر کن!

خداروشکر که از حافظ شاعر دم دست تر نداریم و خودش و کتابش و فالش معرف حضور همه مون هست، و باز هم سرسوزنی نمی شناسیمش. آقایون رودکی و خاقانی و عبید زاکانی هم اصلا می تونن برن دنبال مهاجرت و تقاضای تغییر ملیت. هرچند، شاید هم همون بهتر که نمی فهمیم زبون حافظ شیرین سخن رو، وگرنه تا الان هزاربار گور به گورش کرده بودیم. این شاعر رند بیتی داره که در این شام غریبان فرهنگ و هنر هرکی می خواد هندونه زیربغل یکی دیگه بده زود می گذاردش توی سینی و تقدیم می کنه، غافل از اینکه داستان این بیت چیه. عین آگهی یادبودی که به مناسبت دومین سالگرد فوت یه پیر عارف امروز صفحه اول همشهری چاپ کرده بودن. و عجبا که مریدان عرفای ما حتی حافظ رو هم نمی شناسن، عجبا، عجبا، عجبا...

شاه نعمت اله ولی بیتی داره با این مضمون:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم            صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

حافظ که یادم نیست چرا با این شیخ حال نمی کرده در جوابش به متلک گفته:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند            آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

و در ادامه هم می گه:

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی              باشد کز خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد           هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

حافظ آدم رند و شیطون و حاضرجوابی بوده و همه این رندی و شیطنت رو به اشعارش هم منتقل کرده. پس لطفا در استفاده از اشعارش یه خورده بیشتر دقت کنیم، شاید داره نعل وارونه می زنه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()