Mandana In Red

سيگار، سيگار و باز هم سيگار...

شنيدم تيراژ چاپ کتاب از ۳۰۰۰ نسخه سقوط کرده روی ۱۰۰۰ نسخه!
خوب می گن کتاب گرونه و نمی شه خريد! راست هم می گن، توی اين روزگار گرونی طرف يک پاکت سيگار ۸۰۰ تومنی که يکی دو روزه دود مي کنه می ره هوا بخره يا يک کتاب ۱۰۰ صفحه ای هزارتومنی که يک هفته سرشو گرم می کنه و يک خرده مغزشو تکون می ده؟ نه واقعا انصاف بدين، نمی شه ديگه! وقتی می شه فکر نکرد و سر هر چهارراهی و توی هر بقالی و روزنامه فروشی انواع سيگار رو گير آورد چرا آدم دو ساعت بکوبه بره تا يک کتاب فروشی که توی تهرون چندان هم زياد نيست و پول بی زبون رو هدر بده. اون هم در شرایطی که تعداد زيادی از ساکنان شهرهای مرزی و بندرهای کشور از راه قاچاق سيگار زندگی می کنند، چه کاريه که نون اين بنده های خدا رو ببری؟ تازه اين جوری متوليان واردات و پخش و فروش دارو اعم از مجاز و قاچاق هم هميشه کار و درآمد خواهند داشت. بالاخره روی این همه نفت راه می ريم که يک سيگار راحت بکشيم ديگه...تا فردا هم خدا بزرگه و چون بزرگه همه مسئوليتها به گردن خودشه نه ما!
ولی جدی جدی من چند روز پیش که ناچار شدم ساعت ۴ بعدازظهر (که تازه ساعت شلوغی بزرگراه مدرس نیست) فاصله میرداماد تا ظفر رو کنار بزرگراه پیاده برم که چیزی حدود ۵ دقیقه طول کشید داشتم از دود خفه می شدم. باز توی این شهر پردود سیگارو که توی دست ملت می بینم احساس می کنم شدم آخرین تک شاخ! یعنی بازم اینها کمبود دود دارند؟ اینها باید لکوموتیو دنیا می اومدند در اثر اشتباه خلقت آدم شدن. البته آدم که چه عرض کنم...

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()