Mandana In Red

تپ تپ خمير، شيشه پر پنير، دست کی بالاست؟

ماها از درخت کاری شروع کردیم، از جمع کردن زباله های کوه و دشت، از بازارچه های سبز، از گردهمایی های سالیانه و گوش کردن سخنرانی های زیست محیطی، گلگشت های سبز و شنیدن بحث های کارشناسان. کم کم حساس شدیم،‌ علاقه مند شدیم و کمی آگاه. کارهای بزرگتر و اثرگذارتر و ... بعد هم سازمانی که عضوش بودیم از دست رفت، ولی سازماندهی ما سرجاش موند. توی این سالها بعضی هامون کمتر و بعضی هامون بیشتر، رشد کرده ایم و آگاه تر و فعال تر شده ایم. هنوز هم خیلی وقت ها دلمون پر می زنه برای کیسه زباله به دست گرفتن و جمع کردن زباله های دربند و درکه، ولی اکنون پرسش مهم تری در پیش رو داریم. آیا ما همچنان باید انرژی و زمانی رو که می تونیم به کارهای داوطلبی اختصاص بدیم به فعالیت های اینچنینی اختصاص بدیم، یا کارهای دیگه؟ آیا می تونیم با خیال راحت از حضور داوطلبان تازه کار، برگزاری بازارچه و جمع آوری زباله رو کنار گذاشته و به سوی تغییرات بزرگتر قدم برداریم؟ بله، فکر می کنم وظیفه داریم رشد کنیم، از جثه بزرگترمون کارهای سنگین تر بکشیم، تجربه ها رو ببلعیم و دوباره رشد کنیم و باز کارهای بزرگتر...

وب لاگ می نویسیم. وب لاگ های دیگران رو می خونیم. اطلاعات و اخبار رو به گوش همدیگه و دیگرانی که پیگیر هستند می رسونیم. هم زبان اعتراض می کنیم، بحث می کنیم، و خیلی جاها نتیجه می گیریم و خداروشکر می کنیم که به فضای مجازی دسترسی داریم. اگه این فضای مجازی نبود حقیقت همدلی و همفکری و همراهی من و دیده بان میانکاله و سعید سعیدی و مژگان جمشیدی و ... در کجا به واقعیت می پیوست و راهگشا می شد؟ بله این فضا و موقعیت فوق العاده رو نباید از دست داد و باید با تمام قوا ازش استفاده کرد. اما، مبادا فضای فیزیکی و واقعی رو فراموش کنیم. خیل آدمهای موثر اما ناآگاه و بی تفاوت رو، آنهایی که هرگز پایشان به محله وبلاگ های زیست محیطی و کوچه پس کوچه های آن نمی رسد.

خلاصه بگم. من و گرگ خاکستری فکر می کنیم که باید کوتاه ترین و سریع ترین و موثرترین راه رو پیدا کنیم و پیش بگیریم. اینقدر تعداد و سرعت تخریب ها زیاد هست که چاره ای جز اثبات دوباره قضیه حمار نداریم. بیشتر تلاش های ما در اینترنت برای اعتراض به اجرای طرحهایی هست که مراحل نخستین خود رو گذرونده و حالا باید اجرایی بشه. در این مرحله ایستادن در برابر خطر نیروی بسیار زیادی می طلبه. چرا آب رو از سرچشمه صاف نکنیم؟ چرا به سراغ مهندسان بخش خصوصی و دولتی، آنهایی که طرح توجیهی رو تهیه می کنند نباید بریم، اونها رو حساس و آگاه کنیم تا تنها در فضای محصور بین دیوارهای کارخانه ها و شعبه های فروش و بازار بورس به دنبال حساب و کتاب سود و زیان طرح نباشند. اگر اونها بفهمن که ارزش یک درخت، یک گراز، یک علف و یک باکتری چیست، حتما نتیجه طرح رو به گونه دیگری برآورد می کنند، و حتما خیلی از این مشکلات پیش نخواهد آمد که ما بخواهیم در مقابلش بایستیم. البته یک شبه نمی شه دست از مقاومت برداشت و به آموزش پرداخت. ولی باید هرچه زودتر این آموزش رو شروع کنیم. طراحی و اجرای یک برنامه آموزشی مداوم برای مهندسان و مدیران. بخشی از این آموزش می تونه باز هم در اینترنت و از طریق وبلاگ نویسی باشه، ولی باید به سراغ هدف ها بریم و وادارشون کنیم که بیان و وبلاگ ها رو بخونن. بخشی هم در فضای واقعی و از طریق تماس و جلسه و کارگاه و سخنرانی و بحث و ... خواهد بود. یک تیم نیاز داریم. یک تیم عاشق. در این تیم هیچکس روی نیمکت ذخیره نخواهد نشست و همه بازی می کنند. و البته یک رهبر. کسی که واقعا بتونه این پروژه و تیم رو رهبری کنه و به مقصود برسونه.  دست کی بالاست؟

ماندانا

دیشب هم یه پست گذاشتم که در کمتر از ده دقیقه حذفش کردم! جالب اینکه توی همون ده دقیقه فرداد دولتشاهی مچم رو گرفته بود. عکسهایی که یک شکارکش وحشی با لاشه حیوانات بی گناه گرفته بود. به محض اینکه خودم صفحه وبلاگم رو دیدم حس کردم اصلا تحمل ندارم یه بار دیگه این تصاویر رو ببینم. این بود که حذفش کردم. می خواستم امشب فقط یه لینک بدم به وبلاگ دیده بان محیط زیست که ملت برن اونجا ببینن. اتفاقا دیدم شهریار عیوض زاده هم همین حس رو داشته و نتونسته عکس ها رو توی وبلاگش بگذاره و به دیده بان لینک داده. خیلی عکس ها ناراحت کننده ان. ولی اگه می خواین ثابت کنین مثل من نازک دل و ترسو نیستین یه سری بزنین.

امروز خبردار شدم که دیشب دکتر قالیبافیان، یکی از پیشکسوتان حرفه مهندس مشاور در ایران درگذشته. نه تنها خبر بسیار ناگوار و غیرمنتظره بود، بلکه به عجیب و غریب ترین شکل ممکن هم به من رسید. امروز به هر زوری بود نگذاشتیم پدرم خبردار بشه - چون از دوستان قدیمی هستن - ولی فردا صبح ناگزیر باید بهش بگیم. خدای من، بازم از این کارهای سخت. تا حالا شده دلتون نخواد فردا برسه؟ گفتنش یه طرف، اینکه می دونم چقدر ناراحت می شه یه طرف دیگه، و هیچ کاری هم نمی تونم بکنم که ناراحتی اش کم بشه. وای!

   + Mandana In Red ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()