هنر زن بودن
بعضی از زنهای ایرونی - اونهایی که توی دو تا پست اخیر دارم راجع بهشون صحبت می کنم - هم می خوان هنر زن بودن رو نداشته باشن، هم توی زندگی موفق باشن. محترمانه خدمتتون عرض کنم که نمی شه! فیلم ازدواج به سبک ایرانی رو دیدین؟ کارآکتر زن حاج آقا و مادر دختره یک زن کاملا سنتی و بسته بندی شده در چهارچوب جامعه مردسالاره، اما در همون فضا کاملا موفقه، چون هنر زن بودن رو داره. آنچنان قربون صدقه شوهره می ره و بهش می رسه که در عمل حاکم مغز و روح اون حاجی سنتی و مغرور و خشک مغزه. به این می گن هنر زن بودن. درسته که باید فرهنگ مردسالاری جاشو به فرهنگ برابری زن و مرد بده، درسته که قوانین باید از جانبداری از یه طرف دست بردارن، ولی قبل از اینکه همه اینها اتفاق بیفته که معمولا هم خیلی طول می کشه و به عمر بنده و شما قد نمی ده، ما باید هنر زن بودن رو داشته باشیم. همون چیزی که از ته دارقوزآباد سفلی تا ناف پاریس همیشه جواب می ده. بعضی ها نه حاضرن اون زن سنتی موفق باشن، نه همت اینو دارن که به خودشون تکونی بدن و بشن یه زن مدرن و برن برای حقوقشون بجنگن. ولی این وسط حق و حقوقشون رو هم می خوان. تنها چیزی که می مونه ابزار فشاریه به اسم مهریه که عین گیوتین همیشه بالای سر مرد باشه و جرئت نکنه خواسته زن رو برآورده نکنه. ولی برین یه سری به دادگاههای خانواده بزنین، آمار پرونده هایی که زن مهریه نجومی داشته رو دربیارین، می بینین که این مهریه به حرف عندالمطالبه، حتی عندالمتارکه هم از شکل « بر ذمه مرد»، معمولا به شکل « قابل لمس در جیب زن» تبدیل نمی شه! ما چون این وسط - بین زن سنتی و مدرن - گیر کرده ایم، به جای جمعی جنگیدن برای حقوقمون و بی نیاز شدن از این ابزارهای ناکارآمد جیگرخون کن، به فردی فکر کردن رو آورده ایم و فکر می کنیم با این روش آینده خودمون رو تضمین می کنیم، بقیه هم به خودشون مربوطه؛ که ای کاش حداقل این روش فردی جواب می داد. فکر کردین مهریه نقد کردن خیلی راحته؟ باید همه فامیل و دوست آشنا رو از کار و زندگی بندازین که برن جاسوسی کنن و مرد رو تعقیب کنن و از دارایی اش باخبر بشن و برین سند مدرک برای دادگاه ببرین، هزار بار براش احضاریه بفرستین، آیا بیاد، آیا نیاد. بعد تازه بیاد قسط ببنده، یارو ماهی ده میلیون درآمد هم که داشته باشه توی فیش حقوقی اش همیشه یه رقم حدود صد تومن دویست تومن رد می کنه، بعد دادگاه یه درصدی از این درآمد رو ماهانه می ده به شما. ماهی ده بیست هزارتومن. چندسال طول می کشه هزارتا سکه رو نقد کنین؟ و آیا به جنگ اعصاب و تحقیر و توهینش می ارزه این ماهی ده تومن؟ واقعا به دردی هم می خوره؟ یارو هم تا عمر داره به ریشتون می خنده! خوش باشین که مهریه دهن پرکنتون رو دارین می گیرین.
اصلا یکی از دلایل به هم ریختن خیلی از زندگی ها هم همین مهریه زیاده، حتی اگه کسی فکر گرفتنش نباشه. چرا؟ آدمیزاد اینطوریه که وقتی خطری اطرافش نیست هر شلنگ تخته ای که بخواد می اندازه، وقتی حواسش رو جمع قدمهاش می کنه که راه لغزنده باشه. وقتی شما یه مهریه دو سه هزارتا سکه ای دارین، ناخودآگاه مطمئن هستین که این شوهر اگه بخواد هم نمی تونه شما رو طلاق بده. بعد شروع می کنین به از دست دادن هنر زن بودن، به فراموش کردن روابط انسانی، به گم کردن دلیل اصلی ازدواج که برای تنها نبودن آدمهاست؛ بعد کم کم کنار هم زندگی می کنین اما هر دو تنهایین. یک زن چه احساسی داره وقتی می دونه مردی که در خونه رو باز می کنه و میاد تو ته دلش دوست داره این زن توی خونه اش نباشه. حالا به فرض از ترس مهریه طلاقتون نده، این حروم کردن لحظه های عمر و جوونی نیست؟ اون پول یکی از این لحظه ها رو برای شما برمی گردونه؟ با این افساری که به اسم مهریه انداختین گردن اون مرد، فکر می کنین هر کاری که بگین باید بکنه اگه نه می رین می گذارین اجرا، خوب از یه مرد یه نوکر ساختین. حالا اگه روحیات این مرد با نوکر شدن وفق داشته باشه و زن ذلیل باشه و نوکر خوب و سربه راهی بشه، می دونین شما چی هستین؟ زن یک نوکر! خیلی مقام والاییه؟ دوستش دارین؟ بهتون میاد؟ اگه هم نوکری تو ذاتش نباشه و از اجبار تحملتون کنه فقط در ظاهر زنش خواهید بود، هر چیزی رو بتونین به بند بکشین دلش رو نمی تونین. دلش رو به دیگری خواهد داد. این یکی رو چی؟ دوست دارین؟ یه چیزی رو راجع به مردها فراموش نکنین، برای مردها غرورشون خیلی مهمه، وقتی غرورشون رو خرد می کنین کنارتون می گذارن، به سه سوت. برای همین هم دوست دارن زن خوشگل آخرین مدل بگیرن، به خاطر غرورشون. وقتی غرورشونو جریحه دار می کنین تنها نشانه ازدواجتون همون حلقه ازدواجی خواهد بود که به زور دستشون می کنن و شاید بیرون که میان اون رو هم درمیارن می گذارن توی جیبشون. پس مهریه رو لولو نکنین برای شوهرتون. حاصلی جز خراب کردن زندگیتون نداره که دودش هم توی چشم خودتون می ره. اگه هم واقعا قصد سواستفاده از مبلغ مهریه رو ندارین پس روی خودتون هم قیمت نگذارین و با این کار ارزش خودتون رو کم نکنین. می بینین که مهریه نجومی شمشیر دولبه است؟ از هر طرف که ببره شما زخمی می شین! به جای این کارها یه کم برین زن واقعی بشین و هنر زن بودن و شناختن مردها و رام کردنشون رو یاد بگیرین. اینجوری احتمال انتخاب مرد بد در زندگیتون کم می شه، و از اونجایی که بالاخره هر آدمی نقطه ضعف هایی داره یاد می گیرین که چه جوری تغییرش بدین یا حداقل تحملش کنین که زندگیتون از بین نره. خدا بنده بی عیب که نداره. شما باید یه مقدار فکر کنین و زحمت بکشین.
یه داستانی هست که دوست خوب و عاقلم شهرزاد همیشه برای یه بنده خدایی تعریف می کنه که البته اگه به گوش سنگ رفت به گوش اون هم می ره، ولی بخونینش تا بفهمین چی دارم بهتون می گم، با حقوق برابر و قوانین منصفانه یا بدون اونها، شما به نکته اخلاقی این داستان نیاز دارین. این داستان روابط انسانیه نه قوانین و حقوق اجتماعی:
یه روزی یه زنی می ره پیش یه دعانویس خیلی مجرب. دعانویسه می پرسه مشکلت چیه؟ زنه می گه شوهرم منو دوست نداره، یه دعایی بنویس که شوهرم عاشق من بشه و جز من به هیچ زن دیگه ای نگاه نکنه. دعانویسه می گه باشه، من بلدم همچین دعایی بنویسم، ولی برای نوشتنش یه چیزهایی لازم دارم که گیرآوردنش خیلی هم آسون نیست. زنه می گه تو هرچی می خوای بگو، من میارم. خلاصه دعانویسه یه لیست بلندبالا می نویسه از جیگر خارخاسک گرفته تا آب دماغ شتر انیزه، و از جمله سه تا دونه موی خرس و می ده دستش. زنه لیست رو می گیره و می ره. چند روز بعد میاد و یه بقچه می گذاره جلوی دعانویسه. می گه بیا این هم چیزهایی که خواسته بودی، همه رو آورده ام جز سه تا دونه موی خرس رو. با همین ها بنویس. دعانویسه می گه نه نمی شه، اتفاقا مهمترین چیزش همون سه تا دونه موی خرسه، تا نیاری فایده نداره. از زنه اصرار از دعانویسه انکار. بالاخره آخرش زنه بلند می شه می ره موی خرس بیاره. ماهها می گذره و از زنه خبری نمی شه و دعانویسه هم اصلا این مشتری رو فراموش می کنه. بعد از یکی دوسال، یه روز سروکله زنه پیدا می شه. میاد تو حجره دعانویسه و یه بسته می گذاره جلوش. دعانویسه می گه این چیه؟ می گه همون سه تا دونه موی خرسی که خواسته بودی تا یه دعا بنویسی که شوهرم عاشقم بشه. بنویس که دیگه تحمل ندارم و می خوام برم خونه ام. دعانویسه که خیلی تعجب کرده بوده ازش می پرسه تو این موهای خرس رو از کجا آوردی؟ زنه می گه والا از اون روز که گفتی الا و للا باید موی خرس باشه، پاشدم راه افتادم توی کوه و بیابون تا بالاخره یه روزی یه جایی یه خرسی رو دیدم. خرسه تا از دور منو دید غرید و دوید طرفم. من هم از ترسم فرار کردم. روز بعد دوباره رفتم دوباره از ده فرسخی دنبالم کرد. خلاصه اینقدر رفتم تا اینکه به دیدن من از دور عادت کرد و دیگه حمله نکرد. من هم هر روز رفتم اونجا. هر روز چند قدم به لونه خرسه نزدیک تر شدم، تا جایی که دیگه از بودن من ناراحت نمی شد و کاریم نداشت. کم کم دیگه تونستم تا دم لونه اش برم و یه زمانی اینقدر با من دوست شد که می خوابید و سرشو می گذاشت روی پام و اجازه می داد نوازشش کنم. من هم یه روز که داشتم نوازشش می کردم سه تا دونه از موهاشو آروم کندم و آوردم برای تو. دعانویسه یه نگاهی بهش می کنه، بسته رو می اندازه جلوش و می گه زنیکه منو مسخره کرده ای؟ تو همین کارهایی که با خرسه کردی اگه با شوهرت کرده بودی الان واست می مرد!
واقعا هم، اگه استثناها رو بگذاریم کنار، آیا مردها به عنوان یک انسان با همه نیازهای انسانیشون، از این خرسه هم کمترن و وحشی تر و بی احساس تر؟ یا ماها هنر زن بودن رو فراموش کرده ایم و نمی تونیم درست رفتار کنیم، و حالا ناچاریم پول رو به جای اون هنر وسیله امتداد زندگی مون قراربدیم؟ که می بینیم اون زندگی، زندگی نیست.
ماندانا
