Mandana In Red

روز هوای پاک!

شنیدم که به مناسبت «روز هوای پاک» فريدون به دماوند رفته، بعد از کلی جستجو ضحاک رو در حالت بيهوشی پيدا کرده، غل و زنجيرشو باز کرده و بعد يک ماسک اکسیژن مثل همونی که خودش داشته به صورت ضحاک می بنده. ضحاک مادرمرده بعد از چند ساعت تنفس اکسيژن و ماليده شدن شانه هايش توسط فريدون بالاخره چشمهاشو باز می کنه، به مرد ماسک داری که بالای سرش نشسته نگاه می کنه و می گه:« خدارو شکر! بالاخره مردم و از اين هوای تهرون راحت شدم؟» چشمهای فريدون پراشک می شه (البته از دود يا از ملال نمی دونم) و ماسکشو برمي داره و می گه:« يعنی تو ديگه منو نمی شناسی و به خاطر نمياری؟ يعنی اثرات خنگ کننده دود اتومبیل ها روی تو هم تاثير گذاشته؟» ضحاک که از پشت غبار فقط صدای فريدونو تشخيص می ده نااميد می شه و شروع می کنه به ضجه زدن و مويه کردن که:« ای خدا چرا جون منو نمی گيری راحتم کنی؟ مگه من چه گناهی کردم که بايد نزديک تهرون زندگی کنم؟ نمی شد به جای دماوند منو توی آلپ زنجير می کردن؟ تازه سردتر هم بود و بهتر ادب می شدم...» فريدون با تاسف سری تکون می ده و ضحاک رو همون جور که هذيون می گه روی دوش می اندازه و می گه:« هيچی نگو که توی این سالها جای تو از من و کاوه بهتر بوده... اون بدبخت که توی پامنار دکون داره،‌ باز خونه من حداقل توی زعفرانيه بوده» ضحاک با وحشت می پرسه:« حالا می خواین منو هم ببرین تهرون؟» فريدون جواب می ده و می گه:« خير! ما طرفدار شکنجه نيستیم! اومدم دنبالت که به مناسبت روز هوای پاک یکی دو روز با خودم ببرمت به کوير لوت تا اونجا یک کمی هوای پاک بخوریم... کاوه هم رفته ترمينال شرق که برای سه تايی مون بليت بگيره. البته اگه گيرش اومده باشه...» ضحاک که خيالش راحت شده بود نفس عميقی کشيد، اکسيژن توی محفظه رو به درون ريه ها فرستاد و شکر ايزد گفت.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()