Mandana In Red

يک حقيقت ناخوشايند و مهمان های ناخوانده

از بچگی عاشق خوندن بودم. قبل از مدرسه بعضی حرفها رو یاد گرفته بودم و جلوتر از کلاس می تونستم بخونم آن مرد در باران آمد، سارا توت دارد، ما فرزندان ایرانیم... ولی از همون اول هم درسخون نبودم. شبها نزدیک برگشتن بابا که می شد مامانم می اومد صدام می زد بیا مشقهاتو بنویس. الان بابا میاد می بینه هیچی مشق ننوشتی. نفهمیده بودم کی هوا تاریک شده. توی عالم خودم وسط باغچه داشتم گل بازی می کردم و خونه می ساختم و باغچه براش درست می کردم با یه چاه آب. دل کندن از سرزمین ساخته دست خودم و نشستن سر کلمه و ترکیب های تازه و پرسشها و تکلیف شب اول و دوم که نمی دونم چرا شبهای پنجم و ششم هم باز باید رونویسی می شدن از مردن هم سخت تر بود. به خصوص که خواهر بزرگترم مشقهاشو ساعتها پیش نوشته بود و من در هنگام اسارت در دست مداد و دفتر شاهد آزادی اون بودم. خوشبختانه همه برام کتاب می خریدن. کتابهای بچه گونه ای که هنوز هم با عشق و ولع می خونمشون. از کلاس چهارم دبستان کتابهای به اصطلاح بزرگونه خوندن رو شروع کردم. اولیش دزیره بود که سالهای سال از کنار تخت خوابم دور نشد و رسما جایی در کتابخونه مون نداشت. سالهای راهنمایی صادق هدایت، رسول پرویزی، محمد حجازی، شکسپیر، دافنه دوموریه، فرانسواز ساگان و ... با کتاب زندگی می کردم.

بزرگترین ثروتی که در دنیا دارم همون چندتا دونه کتابیه که تا حالا خونده ام؛ و بزرگترین شانسی که آوردم این بود که  هرگز مثل آدم بزرگ ها فکر کردن رو یادنگرفتم و سعی نکردم بچه گونه هاش رو فراموش کنم و بزرگونه هاش رو زیادی جدی بگیرم. موقع فکر کردن به مسائل زندگی چیزهایی که از قصه های صبحی یادگرفته ام رو در کنار رنج هاملت می گذارم و به نتیجه ای از جنس تفکر خودم می رسم. نتیجه ای که هرچقدر هم به نظر بقیه احمقانه بیاد چون حاصل تفکر خودمه برام با ارزشه و اصالتش رو دوست دارم.

می تونین بهم بخندین ولی اگه مایی که توی خونه های صد و دویست و سیصد متری زندگی می کنیم به اندازه اون پیرزنی که توی حیاطی قد یه غربیل زندگی می کرد خرد داشتیم الان ناچار نبودیم بشینیم پای فیلم ال گور سیاست مدار معروف و ثروتمند آمریکایی که روزی بالاترین پست و مقام ها رو داشته و متوجه بشیم که چه بلایی به سر خودمون آورده ایم و از الان که سال 2006 میلادیه شروع کنیم به شمارش معکوس برای رسیدن قیامتی که سال 2016 روی کره زمین رخ خواهد داد و با این حقیقت ناخوشایند روبرو بشیم که قطار فاجعه گرم شدن زمین ترمز بریده و برای متوقف کردنش تقریبا زیادی دیر شده. یادتون اومد کدوم پیرزن؟ اون پیرزنی که نه نیکول کیدمن نقشش رو بازی کرده، نه امیر کاستاریکا خاطراتش رو فیلم کرده، نه مدونا آهنگی براش خونده، نه سالوادور دالی پرتره اش رو کشیده، نه گابریل گارسیا مارکز توی صدسال تنهایی ازش اسم برده، نه کارآکتر بازی های کامپیوتری سونی و نینتن دو شده و نه سی ان ان و بی بی سی تا حالا باهاش مصاحبه ای انجام داده ان؛ اونی که اگه حرفش رو فهمیده بودیم و بعد از گذشتن از دوران کودکی به تمسخر دور ننداخته بودیمش، الان ال گور برای جلب توجه و رسیدن به هدفهای سیاسی اش نمی تونست انگشت روی پدیده گرم شدن زمین بگذاره و دور دنیا بگرده و محبوبیت جارو کنه برای رسیدن به قدرتی که در نهایت به سیاست های جهانی سازی و حذف خرده فرهنگها فکر می کنه. ما چطور می تونیم به جهانی سازی به بهانه حذف فرهنگهای درونگراتر و  ساکت تر اعتراض کنیم وقتی که سالها پیش از مطرح شدن همچین ایده هایی نگرش و رفتار غنی و ایرانی طبیعت گرای خودمون رو دور ریختیم و جاشو با قهرمان های وارداتی پر کردیم. این ایراد ما بود که کوچیک بودیم و جانداشتیم که همه رو با هم نگه داریم. به ناچار قدیمی ها رو ریختیم دور و جدیدی ها رو گذاشتیم جاشون. به جای اینکه رشد کنیم تا جا برای همه پیدا بشه شناخته ها رو حذف کردیم و ناشناخته ها رو اضافه.

فکر کنم یادتون اومد کدوم پیرزن رو می گم. پیرزن داستان مهمانهای ناخوانده. همونی که شاید نماد مادر زمین باشه. زن مهربونی که شب بارونی در خونه اش رو به روی گنجشک و کلاغ و مرغ و سگ و گربه و الاغ و گاو باز می کنه تا زیر بارون تلف نشن و این جمع اضداد رو شب توی همون اتاق کوچیکش زیر لحاف مهر و محبتش جا می ده و فردا صبح دلش نمیاد از اونها بخواد که خونه اش – زمین – رو ترک کنن. شاید الان وقتی با نگاه سودجویانه و معامله گر بزرگسالی به این داستان نگاه کنیم حتی ترجیح بدیم این داستان رو برای بچه هامون هم نخونیم تا ابله بار نیان؛ چون نگه داشتن الاغ به این بهانه که عرعر می کنه و همسایه ها رو خبر می کنه یا کلاغ که قارقار می کنه و همه رو بیدار می کنه حماقت محضه. حالا باز نگه داشتن مرغ و گنجشک که تخم می کنن، گاو که خرمن رو درو می کنه، سگ که دزدها رو چلاق می کنه و گربه که موش ها رو چپو می کنه منطقیه و توجیه اقتصادی داره، ولی نگه داشتن کلاغ و الاغ بدآموزی داره؛ اونها باید از سر انگشت طبیعت بپرن.

اگه داستان به ظاهر ساده مهمان های ناخوانده رو که به زبان شیرین فارسی برامون می خوندن فهمیده بودیم، الان ناچار نبودیم بشینیم فیلم یک حقیقت ناخوشایند رو به زبان انگلیسی ببینیم و ادای روشنفکری دربیاریم.

ماندانا

 

در ضمن نخستین خبرگزاری سبز ایران، به نام چشمهای سبز ایران به همت یکی از دوستان اینترنتی خیلی سبز داره راه می افته. این هم لینکش:

http://chashmsabz.persianblog.ir/

سر نزدن باعث پشیمانی است.

   + Mandana In Red ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()