Mandana In Red

خر برفت و خر برفت

اگه مشتری کتابهای قصه های خوب برای بچه های خوب مهدی آذریزدی بوده اید، حتما این داستان مثنوی رو توی جلد چهارمش خوندین:

یه شب درویشی که از مال دنیا فقط یه خر داشت رسید به شهری غریب و از مردم سراغ جایی رو گرفت که شب رو بیتوته کنه. خراباتی رو نشونش دادن. رفت دم خرابات خرش رو سپرد به دربون و رفت تو. اون تو هم پر بود از صوفی و رند و خرابات نشین و ... اومد تو کم کم با دیگران آشنا شد و نشستن به صحبت. رندهای خرابات که دیده بودن این بابا یه خری داره یواشکی اومدن بیرون و خر رو کشتن و برای شام همه کباب درست کردن. کباب رو آوردن و بدون اینکه بگن از کجا اومده گذاشتن وسط و همه از جمله درویش مال باخته بی خبر از همه جا نشستن به خوردن و بعد که حسابی سیر شدن رندها که خودشون می دونستن داستان چیه شروع کردن به خوندن که خر برفت و خر برفت. درویش هم که فکر می کرد این یکی از اشعار اونهاست شروع کرد به خوندن و پایکوبی همراه اونها. فردا صبح که درویش بیدار شد همه رفته بودن. مشعوف از مهمونی دیشب اومد دم در که سوار خرش بشه و بره دنبال کار و زندگیش که دید خرش نیست. از دربون خرابات سراغش رو گرفت. یارو گفت خرت رو که دیشب کشتن و کباب کردن و همه خوردینش. درویش بیچاره یقه دربون رو گرفت که مگه من خرم رو به تو نسپرده بودم؟ چرا گذاشتی بکشنش؟ دربونه گفت من اومدم بهت بگم، دیدم خودت اون وسط داری می خونی خر برفت و خر برفت و می رقصی. فکر کردم خودت خبرداری و خیلی هم از این بابت خوشحالی!

مولانا آخر این داستان می گه:

خلق را تقلیدشان برباد داد

ای دوصد لعنت بر این تقلیدباد

این داستان رو تعریف کردم که بگم به جای خر برفت و خر برفت خوندن برین مطلب مژگان جمشیدی، این دیده بان از جون گذشته محیط زیست ایران رو در مورد پارک ملی خجیر بخونین.

ماندانا

درضمن بالاخره مهدی سلیمانی و شرکا هم به وبلاگ نویسان پیوستند.

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()