Mandana In Red

اگر داری تو عقل و دانش و هوش...

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستانی
که در معنای آن حيران بمانی

نمی دونم چرا ولی توی جامعه ما کم کم (البته نه خيلی هم کم کم،‌شايد هم زياد زياد) شخصيت و ثروت دارن می شن يک چيزی تو مايه های موش و گربه يا جن و بسم الله!
فقط چند تا نمونه رو می نويسم، چون اگه بخوام هر چيزی رو که ديدم بگم که می شه مثنوی هفتاد من... تازه به طور حتم همه کسانی که حداقل توی تهرون دارند زندگی می کنند اين صحنه ها رو زياد می بينند.

ای خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا
قصه موش و گربه منظوم
گوش کن همچو در غلطانا

(از خانمها هم شروع می کنم که فکر نکنيد فمنيست بودن يعنی دفاع از همه زنان در هر شرايطی، خير من اگه از مرد بی فرهنگ بدم مياد از وجود زن بی فرهنگ خجالت می کشم!)
۱- خانمه هر ماه کلی پول کلاس بدن سازی و مسائل جانبيشو می ده اما برای خريد که مياد بيرون ماشينشو درست جلوی سوپرمارکت توی خط دوم خيابون پارک می کنه، می ترسه دو قدم پايين تر بگذاره مجبور بشه راه بره باسنش کوچيک شه! نمی کنه حتی الامکان بگيره سمت راست، همون وسط می گذاره. بارها و بارها هم با اين دو تا چشم خودم ديدم که جای پارک هم هست همون جا اما باز می گذاره وسط خيابون. کور شم اگه دروغ بگم!... عزيز نسين يک کتاب داشت با عنوان « تا کتک نخورم آدم نمی شم»،‌ يادتونه؟ حالا نمی دونم از نوشته های خودش بود يا اونطور که می گفتن کارهای رضا همراه بود که به اسم او چاپ می کرد... به هر حال وصف الحاله.
۲- ساعت ۱۰ صبح توی یکی از خیابونهای شلوغ شهر يارو پسره قد بلند و خوش قيافه از يک ماشين مدل بالا پياده می شه و اينقدر شيک پوشيده که فکر می کنی همین الان از لای VOGE افتاده پايين، در عقب ماشين رو باز می کنه و يک کيف چرم مردونه از صندلی عقب برمی داره و بعد هم با کلی ژست و ادا ماشين رو قفل می کنه و راه می افته که بره... چند قدم که می ره جلوتر همونجا وسط پياده رو يک اخ تفی می اندازه که حالت از هرچی جنس مذکره به هم می خوره! تنها تفاوتش با کلاه مخملی های چهل سال پيش تهرون لباسهاشه! شايد اونها يک مردانگی هايی هم داشتند که اين ديگه نداره!
۳- توی بزرگراههای شمال شهر کنار يک مرسدس الگانس سورمه ای داری می ری که انگار الان از لای زرورق بازش کردن. متوجه می شی که شيشه سمت راننده داره مياد پايين،‌ دست راننده با ساعت رولکس طلا از پنجره بيرون مياد، با خودت می گی: « ای بابا،‌ مثل اینکه راهنمای الگانس هم ممکنه خراب بشه و ناچار بشی با دست علامت بدی» و همینطور که مشغول زیر سوال بردن صنعت اتومبیل سازی آلمان هستی ناگهان تکه های نارنجی پوست پرتقال روی اسفالت سياه بزرگراه پخش می شه... البته منکر اين نيستم که اين صحنه ترکيب رنگ فوق العاده ای داره، ولی مطمئنم اين بابا قصد خلق يک اثر هنری که با کارهای سزان و مونه برابری کنه رو نداره،‌ بلکه در اثر فقدان ويتامين فرهنگ در خونش فعاليت مغزی اش مختل شده و خيابون رو با سطل آشغال اشتباه گرفته.
۴- خوب طبيعيه که در فصل زيبای پائيز برگهای درختها بريزه که چقدر هم قشنگه، من که اصلا به جمع کردنشون اعتقاد ندارم. مگه تابستون که برگها روی شاخه ها هستند می کنيمشون بندازيم بيرون؟ تابستون جای برگ روی شاخه است و پائيز روی زمين. نبايد جمعشون کرد. بايد روش راه رفت. حالا به هر حال بيشتر مردم دوست دارند حياطشون تميز باشه ( کاش همين قدر هم به تميزی حياتشون اهميت می دادند!) برگهای توی حياط رو که جمع کرده و ريخته اند توی سطل ميارن دم در و زرررررررررررررررتی می ريزن توی جوب! نمی گن بابا اين برگها به همراه انواع آشغال های ديگه ای که مردم توی شهر و به خصوص مغازه دارهايی مثل آبميوه فروشی ها و غيره توی جوب خالی می کنند می ره زير پل ها و باعث آب گرفتگی می شه. توی همين تهرون خودمون چند تا بچه و بزرگ توی روزهاي بارونی به خاطر همين آب گرفتگی توی آب خفه شده باشند خوبه؟ به همين سادگی. من و تو آشغال می ريزيم توی جوب. چند کيلومتر پايين تر زير پل ها و توی مسيل ها يا بچه ها گير می کنند و غرق می شن يا آب می افته توی خونه های جنوب شهر و همه زندگی يک عده آدم رو از بين می بره. و باز هم به همين سادگی من و تو همچنان به کوری و کری مزمن دچاريم! ولی به جاش خونمون تميز شده! چقدر هم خودمونو صاحب سليقه و کدبانو می دونيم ها. چقدر هم برای اين همسايه شلخته مون کری می خونيم.
۵- باز هم بگم؟ ...

جان من پند گير از اين قصه
که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسرجانا
(معلوم می شه زمان عبيد زاکانی هم پسرها بيشتر نيازمند فهم بوده اند که به اونها تاکيد کرده)

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()