Mandana In Red

از اين صحرا ما امشب می کنيم کوچ...

الهه هم رفت. چه صدایی داشت. آخ، حیف، حیف، حیف. کوفتش بشه خاک.

از این صحرا ما امشب می کنیم کوچ

فلک بر نام ما زد قرعه کوچ

فلک از مال دنیا داده بر ما

چند اسب و چند شتر، چند میش و چند قوچ

کوچ کوچ کوچ

کوچ کوچ کوچ

خداوندا خداوندا خدایا

چه حکمت داره سرگردانی ما

چه حکمت هست در این بی سامانی

از این کوچیدن

از اینجا، به آنجا

از اینجا، به آنجا

بلند های های ساربونا

نوای نای غم دار شبونا

خروش کره اسبان فراری

صدای مهربون مادیون ها

خداوندا خداوندا خدایا

چه حکمت داره سرگردانی ما

چه حکمت هست در این بی سامانی

از این کوچیدن

از اینجا، به آنجا

از اینجا، به آنجا

کوچ کوچ کوچ

کوچ کوچ کوچ

تنها اونهایی که این آهنگ رو شنیده ان می دونن که آپولون هم همچین شاهکاری توی هیچ کدوم از مجالسش نشنیده. این آهنگ رو برای کسی که یک کلمه فارسی بلد نیست بگذارین، تا بادی رو ببینه که توی چین لبه دامن دختری که آروم روی اسب نشسته و توی تاریکی بعد از غروب از رود رد می شه، می پیچه. موسیقیش خود کوچ، و سوز صدای الهه خود اون دل کندنه است. چه هنرمندایی داشتیم. دست این آهنگساز رو - که یادم نیست کی بود - باید تا آخر دنیا بوسید. یکی از کارهایی که از اعماق دل طبیعت بیرون اومده همین ترانه و همین آهنگ و همین اجراست.

ماندانا

یاد سمیرا افتادم که دل نگران کوچ عشایر بود.

یاد استاد امراله فرهادی، اون شبی که داشت از کوچ قشقایی ها برامون می گفت.

   + Mandana In Red ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()