Mandana In Red

یک حکايت ذن

توی همون يادداشت « اگر داری تو عقل و دانش و هوش » وقتی راجع به برگهای پائيزی می نوشتم ياد يک حکايت ذن افتادم که دلم نيومد ننويسمش.
می گن يک جوونی رفت پيش يک استاد ذن و ازش خواست که به او بگه ذن چی هست و تعليمش بده. استاد از پنجره به باغ نگاهی می کنه و به جوون می گه که برو و باغ رو تميز کن. جوون می ره و هرچی برگ از درختها ريخته بوده کنار می زنه، برمی گرده و مي گه که استاد تميزش کردم. استاد از پنجره به باغ نگاهی می کنه و می گه گفتم که تميزش کن. پسر باز می ره و برگها رو تا حد امکان از توی راه و باغچه ها برمی داره و جمع می کنه پای درختها. وقتی به اتاق برمی گرده باز استاد همون حرف رو تکرار می کنه. جوون اين بار مياد و همه برگها رو از پای درختها برمی داره و يک گوشه باغ جمع می کنه. وقتی برای بار آخر برمی گرده توی اتاق استاد باز هم ابراز نارضايتی می کنه و از پسر می خواد که دنبالش بياد. بعد به باغ می ره و همه برگهايی رو که پسر با کلی زحمت جمع کرده بوده دوباره توی باغ پخش می کنه و می گه: حالا تميز شد!!!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()