Mandana In Red

زمين شد شش و آسمان گشت هشت

دیشب زنگ زدم به حمیدرضا و امیر و مهیار که برای امروز صبح قرار ایستگاه پنج توچال رو بگذارم. خوب شد مهیار با یه گروه دیگه قرار باغچه خلیل داشت و امیر باید سر کار می رفت؛ اگرنه زمین به جای شش می شد پنج و آسمان نه! من و حمیدرضا طی یک عملیات محیرالعقول که از ساعت پنج و سی دقیقه صبح شروع شد و تا یک بعدازظهر به طول انجامید تا ایستگاه یک و نیم رفتیم بالا و اونجا شروع کردیم به افزودن به بار علمی زیست محیطیمون! آقا این زنبورها چقدر تخم مرغ آب پز دوست دارن! اینقدر با نمک می نشستن روی سفیده و با دوتا دست جلویی ها شروع می کردن به کندن از اون و جمع کردن زیر پاهاشون. بعد می پریدن می رفتن. تمام مدت حواسمون بود توی لقمه ای که گاز می زنیم زنبور نباشه که بزنه زبونمون رو لت و پار کنه. از سرو کولمون زنبور بالا می رفت. خوشبختانه اهل همزیستی مسالمت آمیز بودن.

اونجا که نشسته بودیم و داشتیم تهرون رو نگاه می کردیم حمیدرضا یه دفعه گفت: یعنی ما توی این هوا زندگی می کنیم؟ چقدر بدبختیم! از اون بالا مثل این بود که یه پتوی قهوه ای کهنه و کثیف روی تهران کشیده باشن. بله خیلی بدبختیم. شاید توی زندگی شخصی بتونیم زحمت بکشیم و تلاش کنیم و خوش شانس باشیم و بتونیم به همه چیز و همه جا برسیم، ولی چه فایده وقتی داریم توی این شهر زندگی می کنیم؟ توی این شهر فقیر و غنی، سالم و بیمار، موفق و ناموفق، کوچیک و بزرگ، آدم خوب و بد؛ همه و همه دارن همین هوای کثیف رو تنفس می کنن.

حالا برای حسن ختام، و در واقع برای کمک به فراموش کردن چیزی که در بالا گفتم این پرنده رو نگاه کنین:

این عکس رو هم حمیدرضا گرفته و با اجازه اش من ادیتش کردم. چون خیلی نتونست جلو بره و زوم کنه،‌ ناچار شدم کلی از فضای بی خودی دور و برش رو حذف کنم که خود پرنده دیده بشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()