Mandana In Red

بولی بولی

بچگی ها، من و خواهرم و دختر و پسر عمه ام گاهی توی رستوران ناچار می شدیم بولی بولی درست کنیم. کاری که امروز هم ناچار شدم انجام بدم. وقتی غذایی سفارش می دادیم که معمول بود کنارش مخلفاتی داشته باشه، اگه می دیدیم این مخلفات خیلی کهنه است یا داره هوار می زنه که قبلا توی بشقاب یکی دیگه بوده - مثلا پیاز کنار جوجه کباب رنگ کباب کوبیده گرفته بود - و بعدا توی آشپزخونه بازیافت شده و فرستادنش برای ما، برای اینکه مدیریت رستوران بیش از این موفق به انتقال میکروب بین افراد جامعه نشه، بعد از غذا آنچنان این مخلفات و بخش های غیرقابل خوردن غذا و حتی گاهی خرده دستمال کاغذی ها رو قاطی می کردیم که یارو دیگه عمرا نتونه از این مواد استفاده مجدد کنه؛ گاهی اوقات و بسته به مواد تشکیل دهنده، این معجون اینقدر بدشکل می شد که خودمون هم نمی تونستیم بهش نگاه کنیم! اسم این مخلوط رو هم گذاشته بودیم بولی بولی. گاهی بعضی ها بهمون می گفتن برای شما که آورده، به شما چه که برای یکی دیگه هم می گذاره یا نه؟ درسته؛ نمی شد طرف رو صدا کرد و با‌ آرامش بهش ثابت کرد که این کارو کرده و کارش خیلی بد و زشته، و ناچار بودیم با جداسازی قسمت های امن تر غذا از قسمت های مشخصا خطرناک تا حد امکان مراقب سلامت خودمون باشیم، ولی همون کاری که از دستمون برمی اومد رو معتقد بودیم که باید انجام بدیم؛ جلوگیری از ریخته شدن میکروب های ما و نفرات قبلی در بشقاب نفر بعدی. بعد این آقای رستوران دار حتما از بقالی که شکلات تاریخ مصرف گذشته دست بچه اش داده خیلی شاکیه و اونجا شعور بهداشتیش کار می کنه.

یکی از بزرگترین اشکالهای ما ملت ایران همینه که به همدیگه نه رحم می کنیم نه اهمیت می دیم؛ و نه متوجه هستیم که هرکاری که در حق دیگران می کنیم نتیجه اش به خودمون هم برمی گرده و حداقل به خاطر خودمون هم که شده از کار بد کوتاه نمیایم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()