Mandana In Red

به افتخار همه شنگول خان ها

تازگی ها وبلاگم شاهد ظهور پدیده بی نظیری بوده به نام شنگول خان! که اصلا منو یاد هیچکس نمی اندازه! اگه می خواستیم روال لحن کامنت های که این رفیق نادیده و از آسمون افتاده مون رو با نمودار نشون بدیم فکر کنم می بایست تا ارائه ویرایش ۳۰۰۷ مایکروسافت اکسل صبر می کردیم که این کار امکان پذیر بشه! یا اگه مارکز بودم شاید این کامنت ها رو به هم می دوختم و یه داستانی درمیاوردم جادویی تر از «از عشق و شیاطین دیگر»! به هرحال این رفیقمون خیلی دوست داره معروف بشه. من هم که بخیل نیستم. این پست رو می نویسم به افتخارش و تقدیم می کنم به همه شنگول خان هایی که فکر می کنن خیلی آدمهای نخبه تر و بهتری هستن، ولی حتی شهامت ندارن بگن کی هستن. یادم نمی ره سر هماهنگی های تجمع جلوی سازمان محیط زیست برای مژگان جمشیدی نوشته بود الان همه تون زر زر می کنید ولی بعد می بینیم که می رین یا نه! که من هم در جوابش نوشتم زر زر اونی می کنه که صبح به صبح دست و روت رو می شوره! اون روز مژگان توی تجمع نبود. من هم نرفتم. ولی ماها بدون هیچ تظاهر و ادعایی گفتیم که نخواهیم آمد یا بعدش گفتیم که نرفتیم. ولی کسانی که ظاهرا با اصل داستان و دفاع از محیط زیست مشکلی ندارن اما حرفها و حرکت ها و کارهای بقیه رو که در حد توان خودشون دارن تلاش می کنن رو به تمسخر می گیرن و ناچیز می شمرن و تحقیر می کنن خودشون کی هستن و چیکار کرده ان و می کنن که به خودشون حق می دن بیان و توی فضای مجازی همین سرمایه های اندک و پراکنده رو هم در نظر دیگران بی اعتبار کنن؟ واقعا از این کار چه سودی عایدشون می شه؟

شنگول خان؟ تو واقعا فکر می کنی مژگان جمشیدی یا هومن روانبخش یا نسترن ناصریان یا علیرضا آئینه چیان یا سپهر سلیمی یا مرتضی میرزایی یا کیومرث سفیدی یا صفورا زواران یا حمیدرضا میرزاده یا ... بابت این کارها و وبلاگ نویسی از خزانه کشور پولی می گیرن یا منفعتی دارن که اینجوری ازشون طلبکاری می کنی؟ توی کشوری که ملت فقط دنبال فرصت هستن که پول بی زبون ایرانی رو بردارن ببرن فروشگاههای دوبی آشغال بخرن بیارن، همین جمع اندک آدمهای متفکر و مسئول رو بی جهت به باد تمسخر گرفتن و ندیده گرفتن کارهاشون برای کی خوبه غیر از اونهایی که چشم دیدن ایران و فرهنگ و تاریخش رو ندارن و می ترسن که آینده ایران مثل گذشته دورش باشه؟ تو با اون گردهم آیی و اهدافش و شکل گیریش یا هرچیز دیگه اش مشکل داشتی؟ خوب ساکت می موندی یا یه نقد سازنده می کردی اگه واقعا کشورت رو دوست داری و فکر می کنی خیلی باسوادی. گاهی اوقات آدمیزاد ساکت بمونه نمی گن لاله! می گن بچه سنگین رنگینیه! بازم خداروشکر می کنم که به اسم واقعی خودت رو نشون ندادی، و فرصت برگشت رو از خودت نگرفتی و یه روزی می تونی از نو و با شخصیتی متفاوت در وبلاگستان متولد بشی. تو به محیط زیست اعتقاد نداری؟ نیا این وبلاگ ها رو بخون. اعتقاد داری ولی به روش این بچه ها ایراد داری؟ یه وبلاگ راه بنداز و نظرهاتو اونجا بنویس، نقد کن و نقد بپذیر!

پیرو جوابی هم که توی کامنت دونی پست قبلی ام برات گذاشتم متن کامل شعر عقاب مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری رو می گذارم که بخونی و شاید به دردت بخوره:

گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی كشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار كند

دارویی جوید و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار

گشت برباد سبك سیر سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ی آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه كرد و رمید

دشت را خط غباری بكشید

لیك صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت

زاغكی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلی دارم اگر بگشایی

بكنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم

تا كه هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترك جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این كه مرا تیز پر است

لیك پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست

مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوكت و   جاه

عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیك هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود

كاین همان زاغ پلید است كه بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یك گل از صد گل تو نشكفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟

رازی این جاست،تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری

عهد كن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست

دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سیصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها كز زبر خاك و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آیت مرگ بود ، پیك هلاك

ما از آن ، سال بسی یافته ایم

كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل كند دل به نشیب

عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست

چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی

طعمه ی خویش بر افلاك مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نكوست

به از آن كنج حیاط و لب جوست

من كه صد نكته ی نیكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست ››

 ****

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و كوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست

لایق محضر این مهمان ست

می كنم شكر كه درویش نیم

خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

 ****

عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سینه ی كبك و تذرو و تیهو

تازه  و گرم شده طعمه ی او

اینك افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست

دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرب و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا

گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلكم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ›› 

 ****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه یی چند بر این لوح كبود

نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

*****

ماندانا

شنگول خان جان، دیگه بیشتر از این برای مشهور شدنت نمی تونستم کاری بکنم. تازه اون هم به خاطر فرمایش مهیار بود که تشخیص داده تو عشق شهرتی. اگه خودت عضو بالاترین هستی می تونی این مطلب رو بفرستی اونجا که بیشتر معروف بشی!

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()