Mandana In Red

خوش به حال اين زن

این روزها توی خیابونهای شهر فقط به یک چیز فکر می کنم. به این زن. زنی که راحت و آروم از ون پیاده می شه، یه گوشه توی سایه می ایسته، کاری نداره جز نگاه کردن به دیگران و تکیه زدن به مسند خدا و به جای اون حرف زدن و عمل کردن. و وقتی شیفتش تموم می شه، دوباره راحت و آروم سوار ون می شه و می ره. خوش به حالش. اگه خوش اخلاق یا بداخلاقه، خوش به حالش. اگه سخت گیر یا آسون گیره، خوش به حالش. اگه حقوقش کم یا زیاده، خوش به حالش. اگه خسته می شه و گرما اذیتش می کنه یا نه، خوش به حالش. اگه در هر شرایطی هست، خوش به حالش.

خوش به حالش که فقط خط پائین مانتوی منو می بینه، نه نگاه بچه فال فروش رو به طبق میوه های رنگارنگ تابستونی.

خوش به حالش که فقط طول و عرض روسری منو می بینه، نه زخمهای صورت دخترک خوابیده روی مقوای کنار خیابون رو که معلومه هفته هاست آبی بهش نخورده.

خوشا به سعادتش که جای دماغ ردیف بچه های پابرهنه رو روی شیشه ویترین اسباب بازی فروشی نمی بینه، و تنها رنگ روژ لب من جلب توجهش رو می کنه.

چه خوشبخته که نمی دونه جوون رعنایی که پشت سرش ایستاده و داره پارکبانی می کنه فوق لیسانس معماریه، ولی می دونه که دختر و پسری که دارن از عرض خیابون رد می شن به هم محرم نیستن.

چقدر راحته که نمی دونه دختر آرایش کرده ای که مدتهاست اون طرف کنار خیابون ایستاده و نگاه بی فروغ بی امید بی آینده اش رو به شیشه جلوی ماشینها دوخته خواهر بزرگتر همون دخترک صورت زخمیه.

چرا آرامش نداشته باشه وقتی متوجه عرق ریختن زن مسن گلفروش سر چهارراه توی ظهر تابستون داغ نیست.

وقتی اینها رو نمی بینه کوه سربی رو که روی تهران قد برافراشته می بینه؟ یا رود منواکسید کربنی که با هر نفس توی نایژک های نوزاد همسایه اش جاری می شه؟

خدایا، این هم زنه، سعیده قدس هم زنه؟ که بچه اش رو به درد سرطان ازش گرفتی و حالا مادر صدها و شاید هزاران بچه سرطانی بی بضاعته و شب روز داره می جنگه و تلاش می کنه که دوای درد این بچه ها و مرهم زخم دل مادر و پدرشون رو فراهم کنه و اگه امروز منو ببینه، فردا به خاطر نمیاره که من کی بودم و چه شکلی بودم و چی پوشیده بودم. خدایا، زن بودن، نه به معنای جنسیتی، که به معنای قلب یک زن رو داشتن؛ کدوم یکی از اینهاست؟

خدایا،‌ تو رو نمی دونم؛ ولی من دیگه تحمل دیدن این صحنه ها رو ندارم. خدایا، می دونی تحمل نداشتن یعنی چی؟ می دونی این موجودی که آفریده ای قدرت تو رو نداره؟ و یادت هم هست که دوتا چشم بهش دادی برای دیدن دنیایی که مخلوق خودته؟ خدایا شکرت به خاطر همه نعمت هایی که به من داده ای، ولی خدایا، اون زن چه ارج و قربی پیش تو داشته که اینقدر راحت و آروم و خوشبخت آفریدیش؟ چرا اینقدر تفاوت؟ خدایا چرا به اونی که چشم دیدن دادی، قدرت تغییر دادن رو نبخشیدی؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()