Mandana In Red

روز حرکت وبلاگ ها برای محيط زيست

افسانه باران در ايران


سرزمين ايران هميشه با کمبود باران روبرو بوده است. افسانه هاي ايراني نيز از مبارزه مردم اين سرزمين با خشکسالي گفتگو مي کنند. افسانه باران در ايران، افسانه اي است که با بهره گيري از افسانه نبرد ديو خشکي و فرشته بارن که در يشت ها و بندهش آمده است نوشته شده است.

***

آسماني را که هرمزد آفريد، آبي آبي بود.
اين آسمان آبي و بزرگ پر از ستاره هاي درخشان و زيبا بود، ستاره هاي خوشبختي که آغاز هربامداد و رسيدن هر شام، بهانه اي براي خوشحاليشان بود.
ستاره ها، سربازهاي دنياي نور بودند.
هرمزد خداي خدايان در هر گوشه اي از آسمان، سرداري بر ستاره ها گمارده بود.
تيشتر سردار ستاره هاي شرق و خداي باران بود.
او زيبا و نيرومند، درخشان و مهربان بود.
تيشتر سربازهايش را خيلي دوست داشت، يک بيک آنها را خوب مي شناخت، با اينکه سربازهايش بسيار بودند نامهاي هر يک را به خوبي مي دانست و از کارهايي که توانايي انجامش را داشتند آگاه بود. تيشتر آنقدر ستاره ها را خوب مي شناخت که تنها از نور آنها مي فهميد که غمگين هستند يا خوشحال.
تيشتر مي دانست سربازهايش چه چيزهايي را دوست دارند و از چه چيزهايي بدشان مي آيد، گاهگاهي به خانه آنها مي رفت و به درد دلهايشان گوش مي داد.
تنها ستاره ها نبودند که تيشتر را دوست داشتند، گياهها، درياها، آبشارها، کشتزارها، کشاورزها و بچه ها هم او را دوست داشتند.
تيشتر خيلي کارها بلد بود که انجام بدهد. او به روي زمين باران مي باراند و همراه با آن تخم گياهان گوناگون را فرو مي ريخت و زمين را سرسبز مي کرد و در آن کشتزارهاي بسيار، چمن زارها و جنگلهاي زيبا به وجود مي آورد تا انسانها، پرنده ها و چهارپايان با آسايش و خوشي زندگي کنند.

تيشتر براي اينکه شناخته نشود در يک آن شکل عوض مي کرد. او مي دانست که اگر اهريمن و ديو خشکي او را بشناسند نمي گذارند باران بباراند و سرسبزي را به زمين و مردم هديه دهد.
تيشتر گاهي بصورت پسر پانزده ساله اي در مي آمد، بلند بالا و نيرومند، زماني به شکل گاوي سپيد مي شد با شاخ و سم زرين و گاهي هم خودش را به صورت اسبي سفيد با يال و دم و سم زرين در مي آورد.


او با نور پرواز مي کرد. از اين سوي آسمان به آن سوي آسمان مي رفت و به زمين نگاه مي کرد تا ببيند زمين سرسبز است يا خشک. اگر زمين باران مي خواست تيشتر به کنار دريا فرود مي آمد. موجها که خداي باران را مي شناختند با ديدنش روي هم مي غلتيدند و فرياد مي زدند: «تيشتر آب مي خواهد تا باران بسازد و به همه جاي زمين بباراند و آنرا سرسبز کند.»
دريا بخورشيد مي گفت: «اي خورشيد با شکوه، روي تن من گرم بتاب تا آبها بخار شوند، تيشتر آب مي خواهد.»
خورشيد فرياد دريا را مي شنيد و گردونه اش را وسط آسمان نگهميداشت و دريا را گرم مي کرد. آبها که گرمشان مي شد آرام آرام بخار مي شدند و از روي دريا بلند مي شدند.
تيشتر آن بخارها را روي هم جمع ميکرد و بهم مي فشرد و ابر درست مي کرد. بعد از اين ابرها جام بزرگي مي ساخت و با اين جام هربار به اندازه يک رودخانه آب از دريا مي کشيد و به باد مي سپرد و مي گفت: «اي برادر، اي باد، تو اين آبها را به آسمان ببر و از آنجا بروي زمين بباران تا زمين سرسبز شود، گلها از خواب بيدر شوند، انسانها، چهارپايان و پرنده ها غذا پيدا کنند.»


جام ابر سنگين بود. باد به دور خودش مي پيچيد و با زحمت جامهاي ابر را بلند مي کرد و به طرف آسمان مي برد. دريا، خورشيد، تيشتر و باد به هم کمک مي کردند و باران مي ساختند و بروي زمين مي ريختند.
باران بروي زمين مي ريخت و به گوش زمين مي خواند: «بيدارشو، بيدارشو.» زمين نفسي تازه مي کرد و تنش را با آب باران مي شست.
قطره هاي باران روي درختها مي نشستند و زمزمه مي کردند: «اي درختهاي سيب و آلبالو شکوفه کنيد.» و سپس به شاهپرکهاي سفيدي که روي چمن پخش شده بودند نزديک مي شدند و شاهپرکهاي سفيد هم تا قطره هاي باران را مي ديدند دست جمعي و آرام بلند مي شدند و روي گلها مي نشستند. باران به در کلبه روستائيان مي کوبيد و فرياد مي زد: «خواب بس است.» و بچه هاي روستايي در کلبه را باز مي کردند و پابرهنه بدنبال باران مي دويدند.
اما اهريمن و ديوهاي خشکي از باران و سرسبزي بدشان مي آمد. مي خواستند رودخانه ها و چشمه ها خشک شوند.دلشان براي ماهيها و گلها نمي سوخت. آنها مي خواستند خوشه هاي گندم خشک شود تا نان پيدا نشود و همه مردم گرسنه بمانند. اهريمن و ديوها در پي فرصت بودند تا تيشتر خداي باران را از بين ببرند. اگر آنها موفق مي شدند تيشتر را از بين ببرند، سرسبزي زمين هم از بين مي رفت، آنوقت زمين از بي آبي ترک مي خورد، کشتزارها خشک مي شد، گلها يکي يکي مي پژمرد، کشاورزان بيکار کنار کشتزارهاي بي محصول مي نشستند و پرنده ها، چهارپايان هم چيزي براي خوردن پيدا نمي کردند.
ولي تيشتر خداي باران نمي گذاشت که اهريمن و ديوها سرسبزي را از زمين بگيرند. او با تمام ديوهاي خشکي مي جنگيد، پس تصميم گرفت آنقدر باران بروي زمين بباراند که اثري از مار و کژدم و حشرات که اهريمن با خود بروي زمين آورده بود نماند.
تيشتر تصميم خودش را با ستاره ها درميان گذاشت و از آنها خواست که به او کمک کنند و ستاره ها که با گلها دوست بودند و دلشان نمي خواست گلها از بين بروند قول دادند که به او کمک کنند.


تيشتر خود را بصورت پسري درآورد، پسري زيبا و نيرومند و در سراسر آسمان پرواز کرد و آبهايي را که در جام سحرآميز ابر بود بروي زمين پاشيد.
اپوش ديو خشکي ديد که باران بدون درنگ مي بارد و مي بارد. به اين سو و آن سو نگاه کرد، چيزي نديد. سرش را بالا کرد پسر جواني را ديد که ميان ابرها پرواز مي کند و باران مي باراند. اپوش بسرعت پيش اهريمن رفت و به اهريمن گفت: «اي اهريمن مي بيني چطور باران مي بارد؟ جه کسي جز خداي باران مي تواند اين طور بباراند.» اهريمن از سوراخ خودش بيرون آمد و بسوي آسمان نگاه کرد و فهميد که اين پسر جوان بايد همان تيشتر خداي باران باشد. اهريمن و اپوش زماني دراز با هم حرف زدند، سرانجام تصميم گرفتند که اپوش به جنگ تيشتر برود و او را به بند بکشد.
اپوش خود را بصورت پسري درآورد، پسري نيرومند که نه زيبا بود و نه مهربان. اپوش بدنبال تيشتر مي دويد ولي به او نمي رسيد. نه شبانه روز گذشت. آغاز روز دهم بود که به نزديک تيشتر رسيد. تيشتر نگاهي به پشت سرش انداخت و چون ديد اپوش به او نزديک شده است فورا شکل خودش را عوض کرد و بصورت گاوي درآمد، گاوي سپيد، نيرومند با سم و دم طلايي بلند و شاخ زرين. باز ميان نور پرواز کرد و با جام سحرآميز ابر به روي زمين باران باراند. اپوش گيج شده بود اما توانست دوباره تيشتر را پيدا کند، پس او هم خودش را اين بار به صورت گاوي درآورد اما نه زيبا بود و نه مهربان. اپوش به دنبال تيشتر مي دويد. روز به شام مي انجاميد. تيشتر روي ابرها مي خوابيد و خستگي درمي کرد و تا اپوش به اونزديک مي شد به ميان نور مي رفت و از چشم اپوش ناپديد مي شد. ابرها به دنبال تيشتر حرکت مي کردند.

ستاره ها براي تيشتر دست مي زدند و فرياد مي کشيدند و اپوش عصباني به دنبال تيشتر مي دويد و نمي توانست او را بگيرد. ده شبانه روز گذشت. تيشتر ايستاد تا اپوش به او برسد و اپوش که فکر مي کرد خودش تند دويده است خيلي خوشحال شد اما تا خواست تيشتر را بگيرد، تيشتر شکلش را عوض کرد و به شکل اسبي درآمد، اسبي سفيد و نيرومند، زيبا با يالهاي طلائي، با چشمهاي درشت و سياه. اپوش از خشم غريد و خود را به صورت اسبي درآورد، اما اسبي بود سياه، بي يال، بي دم و با چشمهايي که برنگ آبهاي مرداب بود.

باد به شکل مردي بلند بالا و روشن، کفش هاي چوبي اش را بپا کرد و به روي زمين آمد. باد به سرعت به دور خودش چرخيد. با چرخش او ذرات هوا چرخيدند. ذرات نور چرخيدند، ذرات آب چرخيدند و روي هم غلتيدند. رودها و چشمه ها به وجود آمد. رودها از چشمه ها جدا شدند و از سرکوه هاي بلند با هم مسابقه گذاشتند تا به گوديها رسيدند. روي آبهايي که در گوديها بود ريختند و دريا شدند.


تيشتر، اسب سفيد و زيبا به آرامي از ميان نور و ابر مي گذشت. ستاره ها يکي يکي پشت او مي پريدند و سواري مي گرفتند. تيشتر به روي زمين باران مي باراند و اپوش تنها و خشمگين به دنبال تيشتر مي دويد.
ستاره ها تا مي ديدند اپوش نزديک مي شود فرياد مي زدند: «آمد، آمد.» تيشتر هم زود به ميان نور مي رفت و از چشم اپوش ناپديد مي شد. اپوش ناراحت مي غريد و بدنبال تيشتر مي دويد. ده شبانه روز گذشت. تيشتر از آسمان به زمين نگاه کرد، ديد باران زمين را خيس کرده است و زمين از شدت باران ترک خورده است و در آن گوديهاي بسيار بوجود آمده است. تيشتر خوشحال به ميان نور رفت.
اما هنوز زهر حشرات، مارها و کژدم ها روي زمين باقي بود. تيشتر تصميم گرفت باز باران بباراند، و زهرها را از روي زمين پاک کند. آبها که در ابرهاي آسمان بود تمام شده بود، پس تيشتر به شکل اسبي سفيد و زيبا به کناره دريا فرود آمد تا به ياري او جامهاي ابر را به آسمان ببرد. موجهاي دريا که او را مي شناختند، خوشحال خودشان را به او رساندند. اپوش که در يک لحظه دست از دنبال کردن تيشتر برنمي داشت به شکل اسبي سياه و زشت به کناره دريا آمد و به سوي تيشتر حمله کرد.
تيشتر غافلگير شد ولي خودش را نباخت و تيشتر و اپوش با هم گلاويز شدند.
شنهاي ساحلي به هوا برخاست و هوا تيره شد، آنقدر شن روي تن تيشتر نشست که سفيدي تن تيشتر به رنگ خاکستري درآمد. چشمهاي ديو خشکي برق ميزد. تيشتر خسته شده بود. ستاره ها نگران بودند، ستاره ها غمگين بودند. بعضي از آنها از ترس صورتشان را با تکه هاي ابر پوشاندند. بار ديگر صبح شد. گردونه خورشيد وسط آسمان رسيد ولي هنوز اپوش و تيشتر با هم مي چنگيدند.


عرق از پيشاني تيشتر به چشمهايش مي ريخت و آنها را مي سوزاند ولي دست از نبرد برنمي داشت.
سه تا سحر آمد. سه تا شب گذشت اما اپوش و تيشتر همينطور نبرد مي کردند. با وجود اينکه تيشتر نيرومند بود، خسته شده بود، چون ماهها بود براي اينکه بروي زمين باران بباراند، حتي يک لحظه هم نيارميده بود و نمي توانست از خودش دفاع کند. اپوش تيشتر را بروي خاک کشاند. تيشتر از ديو خشکي شکست خورد و از ميدان کارزار گريخت. اپوش ديو خشکي پيروز شده بود. حالا مالک درياها او بود و کسي حق نداشت از دريا آب بردارد.
تيشتر فقط از شکست خودش ناراحت نبود، دلش براي پرنده ها مي سوخت که دسته دسته مي مردند. تيشتر براي خوشه هاي گندم نگران بود که نارس مي خشکيدند. او به فکر شاليزارهايي مي افتاد که از بي آبي له له ميزدند و زمين که تشنه چشم به آسمان دوخته بود و جنگلهايي که از گرما آتش مي گرفتند. فقط تيشتر ناراحت نبود، با شکست او آب تمام چشمه ها و رودها خشک شدند. دريا از حرکت بازايستاد، شکوفه ها باز نشده روي زمين ريختند، دامن نازک شاهپرکها از اشک خيس شد، گاوها گياهي براي خوردن پيدا نکردند، چشمهايشان پر از اشک بود و بدون اينکه مژه بزنند به دور دست نگاه مي کردند. بزغاله ها حال و حوصله بازي نداشتند، هيچ کس حرف نميزد، نه گنجشکها و نه نسيم.


تيشتر غمگين سرش را پائين انداخت. نسيم، آرام شن ها را از يال طلايي او برگرفت. خورشيد جبه طلايي اش را روي دوش او انداخت تا گرمش کند و ستاره ها دور او را گرفتند. اما هيچ يک نتوانستند او را خوشحال کنند.

او نيرويش را از دست داده بود. زير لب مي گفت: «شايد ديگر انسان، پرنده، چهارپا، گياه مرا دوست ندارند. حتما مرا فراموش کرده اند، يادشان رفته است که من باعث سرسبزي زمين بودم. اگر يکبار ديگر بشنوم که دصايم مي کنند، يا زا من ياري مي خواهند، نيرومند مي شوم و ديو خشکي را شکست مي دهم.»
نه تيشتر، نه انسان، نه پرنده، نه گياه نمي دانستند که چقدر همديگر را دوست دارند.


اما از دست روي دست گذاشتن که کار درست نمي شد. کشاورزها از کنار کشتزارهاي خشک بلند شدند و به طرف کوه رفتند. مرغهاي دريايي به سوي کوههاي بلند پرواز کردند، آنقدر دور رفتند که از چشم ناپديد شدند. شاهپرکها هم اشکهايشان را پاک کردند و به دنبال مرغهاي دريايي پرواز کردند. بزغاله ها هم دست بره ها را گرفتند که موقع بالا رفتن از کوه ليز نخورند. گاوها و گوسفندها به طرف کوه راه افتادند. هنگامي که همه يک جا جمع شدند، هرمزد خداي خدايان را صدا زدند و گفتند: «اي هرمزد، به ما باران بده. ما تشنه ايم، زمين از بي آبي مي ميرد. ما به تيشتر محتاجيم. ما او را دوست داريم.»
صداي انسان، چهارپا، پرنده و گياه در آسمان مي پيچيد. تيشتر صداي آنها را شنيد. هرمزد هم صداي آنها را شنيد. تيشتر با خوشحال از جا بلند شد و فرياد زد: «اي هرمزد، تو صداي آفريدهاي خويش را بشنو. تو مرا ياري ده تا بر ديو خشکي پيروز شوم.»


و هرمزد که آفريده هاي خود را خيلي دوست داشت به تيشتر گفت: «اي تيشتر من به تو نيروي ده شتر، ده اسب، ده گاو، ده کوه و ده رود مي دهم. تو پيروز مي شوي. بار ديگر به جنگ ديو خشکي برو.»
تيشتر خوشحال شد. از جايش برخاست. او به پيکر اسب سفيدي بود اما نيرومندتر از پيش، آنقدر نيرومند که تپه هاي شني زيرپايش فرو مي ريخت و آنقدر بلند که بلندترين موجها به زانويش مي رسيد. تيشتر به کنار دريا فرود آمد.


اپوش اسبي را ديد که خيلي شبيه تيشتر بود اما بسيار بزرگتر و نيرومندتر از پيش. اپوش خيلي ترسيد. نميدانست چکار کند. پشت تپه شني پنهان شد. تيشتر او را ديد، پايش را بلند کرد و روي تپه گذاشت. تپه شني فرو ريخت. اپوش نمي دانست به کجا فرار کند. تيشتر بسوي اپوش رفت. اپوش به سرعت مي دويد ولي تيشتر باگام کوتاهي که برداشت به او رسيد.


سرانجام تيشتر اپوش را گرفت. اپوش زير سم هاي تيشتر افتاد. پيکر اپوش پر از گرد و خاک شده بود. اپوش به تيشتر التماس کرد و تيشتر خوب مي دانست که ديو خشکي دروغ مي گويد و هروقت فرصتي بدست آورد جهان را خشک مي کند. پس اپوش را بلند کرد به آن طرف درياها پرت کرد.
دريا از آن تيشتر خداي باران شد.
ناگهان تمام جامهاي ابر به سوي زمين وارونه شد. باران باريد، باران... زمين تشنه سيراب شد. موجهاي دريا برخاستند تا صورت تيشتر را بهتر ببينند. قطره هاي باران بروي تن خسته تيشتر نشست تا خستگي را از تن او بدر کند. رودها تندتر دويدند تا به دريا برسند و ببينند چرا دريا مي خروشد.
تيشتر به سوي دريا رفت، باز جامهاي ابر را از آب پر کرد و به باد سپرد. باد، با خوشحالي پيش دويد و جامهاي ابر را به دوش کشيد و به طرف آسمان برد. عرق از سر و صورت تيشتر مي ريخت. او خسته شده بود اما دست از کار برنمي داشت. آسمان پر از جامهاي ابر بود.


تيشتر به آسمان نگاه کرد، تمام ابر بود. صداي رعد يک لحظه قطع نمي شد. آسمان برق ميزد و همه آفريده ها چشم به آسمان دوخته بودند.
باران به بام خانه ها نشست، به شيشه پنجره ها زد و آواز خواند: «اي انسان، اي پرنده، اي گياه، اي چهارپا، تيشتر پيروز شده است.»

نویسنده: مه دخت کشکولی

نقاش: حسین محجوبی

اسلایدهای رنگی: ناصر براهمی

صفحه آرا: هوش آذر آذرنوش

ناشر: انتشارات رادیو تلویزیون آموزشی

سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران

چاپ اول: بهمن ۲۵۳۵

تعداد: پانزده هزار جلد

چاپ: شرکت افست سهامی عام تهران

بها: با کاغذ معمولی ۶۵ ریال - با کاغذ اعلا ۷۵ ریال

*******

برای امشب و امروز، شب و روز حرکت وبلاگ ها برای محیط زیست، یکی از محبوبترین کتابهای دوران کودکیم رو توی وبلاگم گذاشتم. به خیلی دلایل. اول، معرفی یکی از اسطوره های بسیار زیبای فرهنگ طبیعت گرای ایران باستان. دوم، نشون دادن تلاشی که بعضی ها برای آموزش فرهنگ اصیل ایرانی به بچه های ایران کرده اند - البته خواهش می کنم نگین توی این داستان ذهن بچه نسبت به بعضی جانداران مثل مار و عقرب خراب می شه!‌ لطفا ریشه اساطیری داستان رو در نظر داشته باشید! - سوم، برای اینکه ما خودآگاه یا ناخودآگاه از اساطیر نیرو می گیریم. چهارم، توی این داستان هم، مثل هر اسطوره و افسانه دیگه، بسیار نکته های ریز و درشت برای فهمیدن، درک کردن و آموختن و بهره بردن وجود داره. پنجم، من عاشق این کتاب بوده و هستم. اولین باری که در بزرگسالی دست به قلم شدم و داستان کوتاه نوشتم براساس همین داستان و کتاب و تصاویر رویایی و زیباش بود. تاثیری که این کتاب و به خصوص نقاشی هاش توی ذهنم گذاشته اینقدر زیاده که هروقت بارون میاد تیشتر رو می بینم که با یالهای طلاییش توی آسمون پرواز می کنه و خوشبختیش رو احساس می کنم. حتی گاهی موهای نرم دمش به صورتم کشیده می شه.

از کسانی که این حرکت رو پایه گذاری و همراهی کردن ممنونم. به امید صلح و آرامش برای تمام جانداران روی زمین. صلح برای گیاهها، صلح برای دریاها، صلح برای آبشارها، صلح برای کشتزارها، صلح برای کشاورزها، صلح برای بچه ها، صلح برای پرنده ها، صلح برای چهارپایان... صلح حتی برای دستانی که به خون درخت و فلامینگو و دلفین آلوده است.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()