Mandana In Red

ای دوزخ عزیز،‌ آغوش بگشای که من دارم ميام!

نه خير! اين سرماخوردگی ول کن معامله نيست. بايد به ديگران توصيه کنم از نوشين وصيت نامه پرهيز کنند که آمد نيامد داره. من از شبی که شروع کردم به نوشتن مريض شدم...حالا خوبيش اينکه که خودم به زبون خوش دارم ميرم شيراز. اگه همونجا غزل خداحافظی رو بخونم ديگه مزاحم رفيق شفيقم نمی شم. فقط دو سه تا داستان نيمه کاره دارم که اگه نرسم کاملشون کنم خيلی دلم می سوزه. شاهکارن. واقعا همينگوی و مارکز و پل استر بايد بيان دستهامو ببوسن و کفش هامو پاک کنن و خاکشو سرمه چشم کنند!!! البته هنوز تصميم نگرفتم که بهشون اجازه بدم دستمو ببوسن يا نه. روح هيچکاک که تصميم گرفته دوباره متولد بشه بياد از روی اين داستانهای من فيلم بسازه. (اوه!!!!!! مثل اينکه گند زدم،‌ يادم نبود هيچکاک معتقد بود از داستان خوب فيلم خوب در نمياد بلکه بايد از داستان های معمولی و پاورقی های مجله ها فيلم ساخت) به هرحال سر اين داستانهای من همينجور دعواست که کی بسازه و کی بازی کنه. من هم که کمتر از جی.ک.رولينگ نيستم که برای فيلم هری پاتر اين همه تعيين تکليف کرده...من هم خودم بايد هنرپيشه ها رو انتخاب کنم و با اين حساب احتمالا گروه فيلم ساز بايد از لوکيشن و استودیوهای جهنم برای ساخت فيلم ها استفاده کنه چون بيشتر هنرپيشه های محبوب من مردن! همفری بوگارت، ادری هیپبورن،‌ ويوين لی،‌ گاری کوپر،... کلينت ايستوود هم که بوی الرحمن می ده. اگه خودم هم مرده باشم که ديگه گذر گروه حتما به جهنم می افته. نمرده باشم هم خودمو می کشم چون اين بهترين بهانه است برای ملاقات با همفری بوگارت و صدسال همچين موقعيتی رو از دست نمی دم. فقط خدا کنه گناه هامون يک اندازه باشه که توی يک طبقه بيفتيم و گرنه که خيلی زور داره آدم بره جهنم،‌ همفری بوگارت هم همونجا باشه اما توی يک طبقه ديگه! بعد ديگه آخر بدشانسی اينه که توی جهنم باشی، بوگی هم اونجا باشه اما توی يک طبقه ديگه و خبردار بشی که لورن باکال (زن آخرش) هم مرده و صاف رفته همون طبقه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()