من، تو، او، بازی.
سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه دست کودکانم کردی
استاد محمد درویش توی بلاگستان موج مکزیکی راه انداخته! موج استاد دکتر معطری رو گرفته و موج دکتر معطری هم بنده و برخی دیگه از دوستان رو... چشم؛ می نویسیم تا کور شود هر آنکس که نتواند دید همراهی سبزها رو. باید پاسخ دادن به ندای همدیگه رو یاد بگیریم و مثل تکه های پازل کنار هم بنشینیم، حتی اگه بهانه خوردن دیزی باشه توی قهوه خونه های پس قلعه.
***
در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
از او بنویسم؟ از او بنویسم! واقعا فکر نمی کنم که تا الان کار دیگه ای کرده باشم. این قلبی که احساس می کنه، این چشمی که می بینه، این مغزی که فکر می کنه، این انگشتهایی که روی کیبورد بالا و پائین می ره تا احساساتش رو، فکرهاشو، خاطرات و تجربه هاشو در قالب واژه ها بریزه توی فضای مجازی... همه از اونه. چیزی جز اون نیست. اگه از عشق می نویسه یا نفرت؛ اگه سیاه می بینه یا سفید؛ اگه از امید می نویسه یا فریاد ناامیدی سر می ده؛ همه و همه اش از اونه. من چیزی نیستم جز خودش. فرقی نمی کنه که منو از گل ساخته و پرداخته، یا از شاخه ریواسی بیرون آورده باشه؛ چه فرقی می کنه؟ جسم و جان و روح و فکر و احساس من چیزی جز خودش نیست. اون همین دور و برها نیست؛ اون خود همونیه که داره می نویسه! اونه که به خشم میاد، تند می نویسه؛ آروم می شه، از حس زندگی می نویسه؛ گاهی غرق در فضای مجازه و گاهی قهره با اون.
در پس پرده طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم
از اونم که تک تک برگهای نارون همسایه رو عاشقانه دوست دارم؛ این نارون فرزند دیگه اون و خواهر منه. خودم رو مجزا از اون نمی دونم که از این سال به سال بعد، دلم برای نیلوفرها تنگ می شه و با حسرت عکسهاشون رو نگاه می کنم. من عاشق هر روز صبح به ناز بیدار شدنش توی گلبرگ لطیف نیلوفرهام و عصرها لب فروبستنش به غمزه؛ بنفش و صورتی و آبی. یوزپلنگی که توی دشت می دوه، برای همین پسرعموی منه؛ روح و جسم ما از هم جدا نیست. شادی دخترکی که چند لحظه پیش، در شهری دوردست، عروسک محبوبش رو هدیه گرفت در قلب من بالا و پائین می پره؛ چه جوری؟ ساده است؛ من و دخترک و شادی و یوزپلنگ و نارون و نیلوفر همه یکی هستیم؛ او! من به راحتی باور می کنم سرخپوستی رو که با درختی که روح مادربزرگش در اون حلول کرده صحبت می کنه و جواب می گیره. درخت و مادربزرگ و سرخپوست و جواب و من، همه یکی هستیم. او!
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
ماندانا
