Mandana In Red

مرحمت فرموده ما را طلا نکنید!

داشتم درس می خوندم، بابا اومد تو اتاقم ایستاد پای پنجره که گلهای بیرون رو نگاه کنه. گفتم من این لیسانس رو هم بگیرم، دیگه غلط بکنم درس بخونم. همینطور که داشت برمی گشت بره بیرون گفت هنوز تا دکترا خیلی مونده!
(پوف! چقدر خوب که من از اون دختر خوب های حرف گوش کن نیستم!)
 
رفتم برای خودم چایی بریزم بابا داشت برنامه علمی نگاه می کرد. پرسیدم چه می گه؟ گفت می گه با دستکاری ژن های انسان می شه همه جور تغییری به زندگیش داد. گفتم مثلا ژن بنده رو عوض کنن که صدسال عمر کنم؟ قربان شما! بنده به همین عمر کوتاه خودم راضی هستم، اگه راست می گن ژن های محیط رو دستکاری کنن که توی همین عمر کوتاه از زندگی لذت ببریم اگر نه عمرطولانی تر توی این محیط رو می خوام چیکار؟ خودآزاری دارم مگه؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()