Mandana In Red

به بغل دستیت نگاه نکن، با خودت هستم

کتابها تالیف شده از سخنان قصار داخلی و خارجی. می تونی تمام عمرت بخونی و هیچی نخونی جز سخنان قصار خواص؛ از کنفسیوس گرفته تا مارلون براندو. هرکدوم رو که می خونی معمولا می بینی راست می گه؛ ولی به ندرت جمله ای ملکه ذهنت می شه و روزی صدبار فلاش بک می زنی بهش. من چندتا نمونه خوبش رو دارم؛ جمله هایی که نه از روی سلیقه ام، بلکه به دلیل واقعی بودن فرصت نکرده ام از خاطر ببرمشون، از بس که برام تداعی می شن.
یه بار دکتر صرافی زاده سر کلاسهای بازاریابی داشت اندر مشقات تبلیغات و بازاریابی در جامعه ایران صحبت می کرد و گفت اخلاق عملی ما ایرانی ها با اخلاق نظریمون صدوهشتاد درجه تفاوت داره! این جمله رو توی خلاصه مطالبی که به عنوان جزوه بهمون داد هم نوشته بود.

روزی ده ها بار به دقت و شجاعتش درود می فرستم متاسفانه! ولی انگار این درد حداقل چندصدسالی ریشه داره، اگه نه بیشتر...

زاهدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

پرسشی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری

کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

آی حالم به هم می خوره از این سواستفاده چی هایی که حافظ رو به خوشایند مذاق روز تعبیر می کنن و هی می چسبوننش به بعضی چیزها و آدمها! یکی نیست بگه اگه حافظ اینی بود که می گین چرا ملت غیور همیشه در صحنه آخر عمری ریختن خونه و زندگی و دفتر و دستکش رو به هم زدن؟؟؟

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنرست

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تبلیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی ترا

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه خورشید درخشان نشود

معلم ادبیات سال چهارم دبیرستانم، خانم دکتر پرتوی که هرکجا هست خدا سلامت و شاد و موفق بدارتش، همونی که از روی کلیله و دمنه بهمون دیکته می گفت و اینقدر تمام جمله های درسهای کتاب رو داد تجزیه و تحلیل کردیم که همه شده بودیم خدای تجزیه و ترکیب، یه روز گفت برای جلسه دیگه هر کدومتون یه شعر حافظ که خیلی دوستش دارین بیارین و بخونین. من هم رفتم کتاب حافظ رو برداشتم و سعی کردم شعری که بیش از همه دوست دارم پیدا کنم. کار سختی بود. بالاخره چهارتا شعر انتخاب کردم و توی جلد کتاب فارسیم نوشتم و چون نتونستم بین اونها انتخابی بکنم فکر کردم اگه کسی قبل از من یکی از اینها رو بخونه خود به خود انتخابم راحت تر می شه و در اون لحظه هم هرکدوم بیشتر به دلم چسبید می خونم. رفتم سرکلاس و دیدم مهرنوش و مژگان و مرجان هیچکدوم شعر نیاوردن. تکلیفم روشن شد. به هرکدوم یکی دادم و این یکی رو برای خودم نگه داشتم. اتفاقا صدام کرد و رفتم و خوندم. نگفت بشین. یه مکثی کرد و گفت دوباره بخون. فکر کردم چرا؟ مگه غلط خوندم؟ من در تمام دوران مدرسه جز قدرتهای سنتی کلاس ادبیات بودم، شعر به این سادگی رو که غلط نمی خوندم؛ دوباره خوندم. باز نگفت بشین و باز مکث کرد و باز گفت بخون. بازم خوندم و برای بار چهارم هم خوندم. دوزاریم افتاد که از شعر خوشش اومده ولی چرا؟ اون موقع نفهمیدم تاکیدش روی این شعر چه دلیلی داشت، ولی بعدها که چشمم به جمال واقعیت جامعه مون روشن شد خیلی خوب مفهوم نگاه عمیق و تاکیدش رو فهمیدم متاسفانه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()