کلاهی که به اسم حرکت مدنی از سرمون برداشتن
یه حرفیه که پونزده ماهه سر دلم مونده و هی می خوام بگم و هی نمی شه. اولش نگفتم که از مرز حرکت گروهی خارج نشم، بعدش نگفتم چون آبها از آسیاب افتاده بود، ولی این حرف همچنان سر آسیاب دل من موند.
می خوام بگم که یادم نمی ره یه عده به عنوان روشنفکرها و مدعیان جامعه مدنی و حرکت های زیست محیطی توی این مملکت هزاران نفر ساده لوح مثل من رو گیر آوردن و بهشون برگه عضویت دادن که پر کنن و حق عضویت رو هم نه تنها سال اول که بقیه سالها هم یا گرفتن و یا طلب کردن، ولی بعد گندش در اومد که طبق قوانین مجموعه ماها عضو حساب نمی شدیم و عضو شدن تنها پرکردن برگه عضویت و پرداخت حق عضویت نبود! این عضویت می بایست تائید می شد که هرگز کسی چیزی به ما نگفت و ما به هوای روال عادی خودمون رو عضو تصور می کردیم و وقتی سال به سال حق عضویت می دادیم مدیران گرامی، سردمداران جامعه مدنی و بنیان گذاران حرکت های سبز نگفتن که آقا شما هنوز عضو نیستین و لازم نیست پول بدین و همون حق عضویت اولی هم که داده این اگه عضویتتون تائید نشه باید بهتون برگردونیم! نه خیر! هم پول رو گرفتن و هم از انرژی داوطلبی برای قدرت گرفتن نام مچموعه استفاده کردن و سکوی پرتابی ساختن برای پرواز به آن سوی رویاهایشان! و روزی که به عنوان داوطلبان عضو مجموعه اعتراض کردیم گفتن شما که عضو نیستین!!! آقایان مدیرانی که پروژه نسترن رو راه انداختین و چندتا از این غیرعضوهای ساده لوح رو گذاشتین پای تلفن که به بقیه ساده لوح های عزیز زنگ بزنن و حق عضویت های معوقه رو نقد کنن تا شما پول برای هرچه محکم تر ساختن سکوی های پرتابتون به دست بیارین، آیا می دونین که ماها هر زمان که بخواهیم می تونیم به عنوان کلاهبرداری ازتون شکایت کنیم؟ شاید به دویست تومن و هزارتومن حق عضویت بنده بخندین، ولی نفس کار شما کلاهبرداری و قابل تعقیبه، زورتون نرسید بیشتر سر مردم کلاه بگذارین اگرنه که گذاشته بودین!
من تنها دو دشمن دارم، حماقت و فراموشی خودم! از دشمن اول بدجوری خوردم، ولی اجازه نمی دم دشمن دومی دربرابرم قدعلم کنه برای عرض اندام! من یادم نمی ره اون روز سرد زمستون در جمع داوطلبان دلسرد پشت در دفتر خانم گیتی رنجبران رو. یادم نمی ره حرفهای معینی رو، یادم نمی ره شاخه گلهایی که بچه ها حروم اون جماعت زالو کردن. یادم نمی ره ریشه های اون واقعه رو، سادگی خودم و دروغگویی به ظاهر دلسوزان جامعه رو. یادم نمی ره قیافه های عصبی لیلا و محسن و شهریار و کوروش و دکتر وطن پرست رو در زمانی که وارد اون دفتر نکبتی شدیم. من هزاربار دیگه هم نامه خروج رو امضا می کنم.
می دونین چی سر درد دلم رو باز کرد؟ امروز شنیدم هنوز هم هستن پرکنندگان برگه عضویت بی خبر از همه جا و ساکن شهرستان که سر سال حق عضویت به حساب می ریزن و فیشش رو فاکس می کنن دفتر!!!!!!! کی روش می شه به آدمی اینقدر صادق و صاف بگه همه این سالها سرکار بوده؟؟؟
یک ساده لوح عصبانی به نام ماندانا
