Mandana In Red

کوری

نقاش محبوبم که زمان زیادی رو با نقاشی هاش زندگی کردم سالهاست که دیگه نقاشی نمی کنه. بخشی از وجودم سترون شده. بخشی که توی نقاشی های اون به دنیا می اومد و زندگی می کرد؛ حالا در ناکجا آباد رهاست. ولی اون می تونست حالا حالاها در اوج خودش باشه. راستی، نقاشی که نقاشی نکنه، چی ازش می مونه؟ صد حیف و افسوس. توی ایران زندگی جریان نداره، نمی دونم اسم این چیزی که درجریانه چیه، ولی زندگی نیست، کیفیت نداره، پویا نیست، هنر ول معطله، بازار شیادان و دودوزه بازهاست که داغه، قفسیه برای روحی که به پرواز درمیاد، سیاه چاله ایه واسه ذهنی که سیاله و جهنمیه برای اون که به خواب ایزد باران می ره. روزهامون در التزام رکاب حماقت می گذرن و می رن و ما غافل از امروز خودمون و فردای نسل بعدی که نمی فهمم چرا به دنیا می آریمش. کی فردا جوابی برای بچه ای داره که امروز به دنیا می آره، که چرا به دنیا آوردنش؟ در شهری که حتی هوا برای تنفس نداره تو چی می خوای به بچه ات بدی؟ مهدکودک دوزبانه؟ گوشی هفتصد هزارتومنی موبایل؟ کلاس شنا و پیانو؟ بی ام و ایکس تری؟ گرین کارت؟ شیشه و ایکس؟ جنگ اعصاب و محدودیت؟  بی هدفی و بی انگیزگی؟ خشم و نفرت؟ کوری و کری و لالی؟

قدم نورسیده مبارک!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()