Mandana In Red

وصيت نامه من (بخش دوم)

ديشب داشتم فکر می کردم که در این دنیا نخستين دارايی هرکسی بدنشه! مثل اينکه می بايست قبل از همه تکليف اون رو روشن می کردم. به خصوص که اگه زود به دادش نرسين روی دست شهرداری می مونه و شهرداری تهران هم که عادت داره غافلگير بشه... حالا بيا و درستش کن. چون اين ديگه یخ و برف نيست که خودش کم کم آب بشه و بره و هرچی بگذره بهتر بشه، بلکه هرچی بگذره گندش بيشتر در مياد... خوب می شه بند چند؟ ۶؟
۶- بدن من رو بسوزونين! اگه هيچ کار ديگه ای هم برام نکردين اين يکی رو تروخدا انجام بدين. نه که فکر کنين طاعونی چيزی دارم ها، نه،‌فقط دلم نمی خواد يک جا بمونم. قبر رو دوست ندارم. يک جای تنگ و تاريک که هيچ حق انتخابی هم در موردش نداری و معلوم نيست کجا و پيش کی بيفتی. فکر کن دو تا مرد ايرونی اون هم از نوعی که امروزی ترها که خودشون ته سنتی هستند بهشون می گن سنتی! بخورن به پست من بدبخت!!! چی ميشه! بعد خدای نکرده توی اين دنيا يک ليسانسی چيزی هم گرفته باشن، واه واه ديگه خدا رو بنده نيستن. اگه پولدار هم بوده باشن که ديگه وامصيبتا. نکير و منکر بايد کار و زندگيشونو ول کنند و به حال من بدبخت بگرين. بعد تصور کنين که تاريخ تولد همون شناسنامه باطله شون قبل از مال من باشه و به مصداق بزرگتر بودنشون دچار توهم بزرگی!!! البته که من در همون لحظه اول سعی خواهم کرد که بهشون حالی کنم که بزرگی به عقله نه به سال ولی مگه من گناه کردم؟ توی اين دنيا کم برای اين موجودات ذکور سخنرانی کردم و سعی کردم مغزشونو تکون بدم (اینو راجع به اونایی می گم که چیزی به اسم مغز توی جمجمه شون بوده، بقیه که هچ!) که اون دنيا هم که جای استراحت و آسايشه باز همون آش و همون کاسه؟ تازه توی اين دنيا می تونستم از روی این صندلی بلند شم بشینم روی اون یکی و هر کسی رو که حوصله شو ندارم بی خيالش بشم،‌ ولی مگه توی اون يک وجب قبر هم می شه؟ خلاصه که اصلا فکر دفن کردن منو نکنين که دلخور می شم. به ريسکش نمی ارزه. به جاش منو بسوزونين که در اثر اين فعل و انفعال يک جسد چندين کيلويی متعفن تبدیل می شه به چند گرم خاکستر سبک و نرم و بهداشتی. به این می گن کیمیاگری. بعد يکی از شما رفقای بامرام و اهل حال اين چند گرم خاکستر رو برداشته و به حساب من یک بلیت به مقصد شهر رندان خرابات نشين بخره (فقط از اونجايی که بايد با هواپيمايی ملی ايران هما، يعنی همان پرنده استخوان خوار پرواز کنه اميداورم يک دفعه اتفاقی نيفته که خاکستر هردوی ما با هم بريزه توی درياچه نمک يا باتلاق گاوخونی)، به محض رسیدن به شیراز (ايدون باد) و خروج از سالن فرودگاه لطفا با يکی از همون تاکسی های گرون فروش و غريب کش فرودگاه به مقصد بازار وکيل و ارگ کريمخانی حرکت کنه. آهان تا يادم نرفته اضافه کنم که لازم نیست خاکسترم رو توی ظروف طلا و نقره بريزين. از اين ادا اطوارا خوشم نمياد، يکی از اين گلاب پاش های شيشه ای و ظريف صنايع دستی رو ترجيح می دم. اگر هم سخته بريزين توی يک جعبه چوبی خراطی شده. خوب اون دوست خوب و فداکار من باید بعد از خروج از فرودگاه يک راست به سمت ارگ جد بزرگم (کريمخان زند) رفته، يک بليط ورود تهيه کرده و وارد ارگ بشه، چشمش به محوطه داخل ارگ که می افته اول يک آه از قول من بکشه که چقدر تیر دعا از هر سو کردم روان تا بلکه ميراث فرهنگی به خودش بياد و سند منگوله دار ملک و املاک جدمو بياره دم خونه دو دستی تقديمم کنه اما نکرد. بعد در جعبه رو بازکنه و يک کمی از خاکستر دوست عزيزشو (يک قاشق چايخوری سر خالی) دربياره و بريزه پای اون درخت نارنج بزرگه که وسط باغچه و دم حوضه. اين جوری سال ديگه من می شم دختر نارنج و ترنج و روزی روزگاری شاهزاده اي که به جای هفت جفت کفش و عصای آهنی عقلش رسيده که بره يک پورشه ۹۱۱ زرد بخره مياد دنبالم و باهم می ريم ماشين سواری بی خيال مراسم شله زرد پزی.
بعد اون دوست جونم از ارگ مياد بيرون ميره اون ور خيابون به سمت بازار شيراز. وارد بازار شده، به انتهای بازار ميره،‌ همونجايی که لباس محلی های قشقايی رو می فروشن، وااااااااااااااااااي... اون دامن خوشگل های چين دار پر گل که وقتی دختر قشقايی ها می پوشن و راه می افتن توی خيابون دل آدم پرپر می زنه که بره يکی از اونا بخره و بپوشه. به هرحال از اصل مطلب دور نشيم، يک قاشق چايخوری هم همونجاها توی يک گوشه و کناری بريزه که اين دخترا که ميان رد می شن بگيره به دامنشون و با اونا بره توی کوه و بيابون های پرگل. قاشق بعدی از خاکستر رو دوستم بايد پای يکی از گلدونهای گل کاغذی سعديه بريزه. جايی که بتونم هميشه اون گنبد فيروزه ای و خوشرنگ شو ببينم. و البته يک قاشق چايخوری هم حتما به حافظيه می رسه. لطفا پای يکی از گلدونهای محبوبه شب که بالای پله ها گذاشتن، فقط خدا کنه گلدونه رو جا به جا نکنن که هميشه بتونم قبر حافظ رو ببينم. می خوام ببینم بالاخره‌مشکلات عشقش آسون می شه یا نه.
خوب فکر می کنين قاشق خاکستر بعدی به کی مي رسه؟ مسلما قهرمان ابدی و ازلی من کوروش بزرگ! يک قاشق (قاشق غذاخوری سر پر) از خاکسترم رو بايد دوست ورزشکار من پس از بالا رفتن از پله های بلند مقبره کوروش و کاساندان داخل اون اتاقک بريزه (اگه اون دوستی که من برای انجام این کارها روش حساب می کنم این ماموریت رو قبول کنه حتما وقتی داره از این پله ها بالا می ره یاد اون لحظه هایی خواهد بود که با هم زیر بارون این سنگهای خیس و بلند رو درنوردیدیم و جای منو خالی می کنه که کاش بودم و بازهم کمکش می کردم تا بالا بیاد. ولی مطمئنم وقتی بگه کاری رو انجام می ده این کارو می کنه، حتی بدون کمک من). اين جوری تا دنيا دنياست خودمو زيرسايه و در پناه بزرگترين مرد تاريخ بشريت حس می کنم. چه حس خوبی. فقط خدا کنه کاساندان حسود نباشه . در مسير برگشت از پاسارگاد بدون شک دوست من از جلوی تخت جمشيد، خانه روياهای من عبور می کنه. لطفا يک نيش ترمز بزنه، پياده بشه، ظرف خاکستر رو با خودش از پله های صفه بالا ببره و از دروازه ملل رد بشه و بپيچه سمت راست و به ورودی کاخ آپادانا برسه. با احترام از پله های کاخ بالابره تا در صف هدیه آورندگان به نقش مردی برسه که ظرفی به دست داره و منتظر رسيدن به حضور داريوش بزرگه. يک کمی از خاکستر منو هم بریزه توی اون ظرف. ما که توی دنيا اينقدر واسه چيزهای بی ارزش توی صف واستادیم،‌ باشد تا کمی از خاکسترمان به انتظار برکت يافتن از دست مردی مثل داريوش تا ابد در صف باشد. خداکنه خاکسترم مثل خودم دیونه نباشه وگرنه اگه بخواد تمام اين مدتی رو که ناچاره توی تخت جمشيد حضور داشته باشه با نداهای درونيش درگير باشه و حس مبهمی بهش بگه که این خرابه ها یک روزی خانه امن و پرشکوهش بوده و در اینجا زندگی می کرده که بغض پدرشو درمياره. و اما آخرين قاشق سوپخوری از خاکستر اينجانب! اون دوست مهربان و فداکار من که احتمالا تا حالا هرچی فحش و ناسزا بلد بوده نثار قبر نداشته من کرده بعد از برگشت به شيراز سوار يک ماشين شده و بدون فوت وقت تا خود معبد آناهيتا در کنگاور تخت گاز می ره (من پيشنهاد نمی کنم با هواپيما بره ولی اگر رفت هم پول بليتش با من).
اونجا باقیمانده خاکستر رو به عنوان فدیه ای به بانوی پاک آبها در نزدیک ترین آب روان می ریزد.
و به این ترتیب آخرين ذرات وجود من سال ديگه از گندمزارهايي سربرمیاره که گسترش آنها عدالت و شادی برای مردم دنيا مياره.
خودمونيم،‌ اين بهتره یا اینکه کلی زمين رو به جای اينکه گندم بکاريم برای نگه داشتن جنازه های متعفن و به دردنخورمون حروم کنيم؟ شايد بگين بازماندگان ما دوست دارند يک جايی باشه که حضور ما رو در اونجا حس کنند و آرامش بيابند. ولی فکرشو بکنين که بازماندگان شما به جای اينکه شما رو تنها و بی کس خوابيده در زير يک سنگ سرد خاکستری تجسم کنند حضورتون رو زیر آفتاب گرم و در خوشه های طلايی گندم حس کنند،اون هم وقتی که خوشه ها با باد می رقصن. مثل روباه شازده کوچولو. قشنگتر نيست؟ حس بهتری نخواهند داشت؟

ادامه دارد
ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()