Mandana In Red

خسرو و مادر فولادزره.

واااااااای شهرداری يک اقدام فرهنگی کرده که بيا و ببين! روی ديواره راه پله هايی که از خيابون وليعصر می ره بالا تا به يوسف آباد برسه داستان های خمسه نظامی رو (البته تا اونجا که من ديدم) نقاشی کرده. اولين نقاشی که مثل چنگال رفت تو چشمم «خسرو و شيرين» بود. چشمتون روز بد نبينه اگه روی عنوان طرح رو می پوشوندن می پرسيدن اين زنه کدوم قهرمان داستانهای ايرونيه من يکی که می گفتم مادر فولادزره! بيچاره خسرو مونده بود هاج و واج با اين شيرين که با يک کوزه عسل نمی شه خوردش چه بکنه! اگه زرنگ باشه و یک سرسوزن سیاست داشته باشه پا می شه می ره بيستون فرهادو پيدا می کنه و تا فرهاد نفهمیده چه خبره همه ملک و اموالشو به انضمام شيرين در قبال يک تيشه با فرهاد صلح می کنه. اگر هم وجود دل کندن از پست و مقام رو نداشته باشه اين مادرفولادزره... ببخشيد، شيرينو عقد می کنه اما می فرسته توی مطبخ ديگ بسابه! بعد يک دده مطبخی رو هم عقد می کنه به عنوان سوگليش تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنند. ببين چقدر اوضاع بی ريخت بود که مجنون که نبش دوتا کوچه بالاتر نشسته بود چشاش زده بود بيرون! حالا نمی دونم از خنده داشت می ترکيد اما از ترس خسرو نيششو بسته بود و چشاش از فشار خنده زده بود بيرون يا اينکه ليلی هم يک چيزی تو مايه های شيرين از آب دراومده بوده. من که نديدمش. اگه شما رفتین و دیدن جای من هم چشماتونو بگیرین که نترسین.
احتمالا الان نظامی هم نشسته داره تند تند اسم شیرینو از دیوانش پاک می کنه که کسی گناه خلق این موجود رو به گردنش نندازه. تازه این جوری خسرو و فرهاد هم ممکنه برن ازش شکایت کنند که اونها رو این همه سال به خاطر یک همچنین گودزیلایی به جون هم انداخته. خسرو که شاهه و کلی قدرت داره فرهاد هم که یک دیونه تیشه به دسته! به قول مشهدی ها:« هرجا خرسه جای ترسه!»
ولی از حق نگذريم اين فکر هر کی بوده دمش گرم! فقط حيف که طبق معمول ما ايرونی ها توی اجرا کم مياريم. خيلی هم کم مياريم. اينقدر که ايده رو هم زير سوال می بريم. اون هم درحالی که ما تعداد زيادی مينياتوريست و نقاش خوب زنده داريم که می تونستن اين کارهارو طراحی و نقاشی کنند و نظارت بر اجرا رو هم به عهده بگيرن.
آخه کی دلش اومده این داستان های به این زیبایی رو به این زشتی تصویر کنه؟ اگه نظامی هم با همین مقدار سواد از زیبایی شناسی خمسه رو می نوشت کارش و اسمش بعد از این همه سال باقی مونده بود؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()