اون روزهای جهنمی
چند سال پیش بچه شیرین و عزیزی در وجودم داشت پرورش پیدا می کرد. نصفه شب ها بیدارم می کرد تا بهش فکر کنم، احساسش کنم، به آینده اش فکر کنم و از تجسم بزرگ شدنش لذت ببرم و با این فکر شیرین به خواب برم.
ولی تقدیر بچه من این بود که قبل از تولد به دست دیگران جلوی چشمم تکه تکه بشه و هیچ کاری از دست من برنیاد. به دست کسی که بیش از هرکسی می تونست و می بایست حمایتش می کرد. روز آخر، توی اون حال وحشتناک، از خدا خواستم بهش بچه ای بده و ازش بگیره تا بفهمه با من و حاصل وجودم چه کرد. بعد از اون احساس کردم که عقیم شده ام و هرگز بارور نخواهم داشت. و همینطور هم شد.
من در جهنم حسادت دیگری و دیگران شکنجه شدم و هرکسی که می تونست پشتم رو خالی کنه، کرد.
امروز پر از اتفاق هایی بود که منو یاد اون آدم می انداخت. هنوز هم زخمم درد می کنه.
ماندانا
+
Mandana In Red ; ۱۱:٥٩ ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
