Mandana In Red

نخستین مطلبی که در وبلاگم نوشتم و ادامه پیدا کرد

وصیت نامه من (بخش نخست)
امروز داشتم فکر می کردم که وصیت نامه نویسی می تونه یکی از شاخه های ادبیات باشه مثل داستان کوتاه و بلند و رمان و شعر و ... حتما وصیت نامه خوب نوشتن هم هنره. خوب کار ساده ای نیست، اول اینکه باید تک تک اجزا زندگیتو به خاطر بیاری و راجع بهش تصمیم بگیری و بعد اونو بنویسی. تا همین جا هم کم کاری نیست، چه برسه به اینکه بخوای یک اثر ادبی هم خلق کنی. اون هم اثری که بعد از خوانده و نقد شدن فرصت تصحیح و تغییرشو نداری! پس از حالا و سر فرصت شروع می کنم به نوشتن و تمرین کردن تا هم چیزی رو از قلم نندازم و هم اینکه بتونم روی بعد ادبی و هنریش کار کنم و بپردازمش. این کار یک حسن دیگه هم داره،‌ اون هم اینکه باعث می شه آدم یک بار دیگه راجع به زندگیش فکر کنه، چیزهایی که داره، اهمیت و ارزششون و اینکه در صورت لزوم یک خونه تکونی حسابی بکنه و بارشو سبک کنه که از قدیم گفتن بار سبک از بهشت میاد.
البته اگر دور از جونم باشه دور از جونم باشه خدای نکرده و زبونم لال یک روزی قبل از اینکه وصیت نامه ام (یعنی اثر هنریم) کامل بشه فرشته مرگ دلش برام تنگ شد و فرش قرمز پهن کرد و من از شدت علاقه به رنگ قرمز نتونستم دعوتشو رد کنم همین وصیت نامه نصفه نیمه رو می تونین پایه و اساس تقسیم ثروت من قرار بدین!
خوب از کجا شروع کنم؟ ...از اولین چیزهایی که به ذهنم می رسه، کتاب ها، کاست ها و سی دی ها، فیلم ها و کارتونهام.
۱- کتاب،‌ کاست و سی دی، فیلم و کارتون: خوب راستش اصلا دلم نمیاد اینا رو به کسی بدم. به خصوص بخشیدن بعضی هاش خیلی سخته، حتی به صمیمی ترین دوستهایی که می دونم خوب از اونا مراقبت و استفاده می کنن و قدرشو می دونن. ولی چاره ای نیست. بنابراین بگذارید به انتخاب خودشون هرچی که دوست دارند بردارند و ببرند. هرچی هم که باقی موند بدین به کتابخونه و فرهنگسرا و ... هرچند اینقدر کتابها و کاست ها و فیلم هام خوبن که مطمئنم چیزی باقی نمی مونه. ولی محض احتیاط اگر چیزی موند. برای انتخاب کتابخانه و سایر مراکز فرهنگی دریافت کننده جاهایی که در مناطق دورافتاده و محروم باشن در اولویت قرار بدین. مثل لرستان و سیستان و بلوچستان.
۲- لباسها، کیف و کفشهام: بخشیدن این ها هم سخته. من خیلی لباسامو دوست دارم،‌به خصوص شلوارهای جین و کفش های کتونی و چکمه هایی که حسابی کهنه و پاره شدن. همونهایی که هروقت می پوشم می گن مثل اولیور تویست شدی! ولی خودم با ده تا کت و دامن شانل عوضشون نمی کنم. به هرحال اینها رو هم بگذارین دوستانم انتخاب کنن و ببرن، حالا یا برای پوشیدن یا برای یادگاری. هرچی هم موند بدین به کسانی که نیاز دارند نه به بی نیازها.
۳- عروسک ها، سنگ های یک قل دو قل، مجسمه ها و از این جور چیزها: لطفا یک ویترین از شیشه و چوب راش برام بسازین ( هرجا که دوست دارین، توی خونه، توی بیابون، توی کوه...و همه عروسک ها و مجسمه ها و سنگ ها و ... رو بگذارین اون تو. به خصوص اون دو تا مجسمه ایتالیایی سفید زن و مرد رو که مال پدرم بوده و با خودش از ایتالیا آورده.
... خوب دیگه چی دارم؟ اوه!!!! دوربینم!!!! از همه مهمتر!
۴- دوربین عزیزم، نیمه وجودم، پاره تنم، جیگر گوشه ام: تروخدا بعد من اذیتش نکنین. اون در بهترین لحظات زندگیم یار و همراه من بوده. بزرگترین لذت های دنیا رو به من بخشیده بدون هیچ منت و اذیتی. من خیلی بهش مدیونم. نمی دونم باید راجع بهش چی بگم و چیکارش کنم. ولی فعلا می گم اون و ملحقاتش رو هم بگذارین توی همون ویترینه تا بعد ببینم چی میشه! ولی خیلی احترامشو نگه دارین هااااااا. البته اگر شد بگذارین کنار وسائل عکاسی و دوربین آنسل آدامز عزیز من که بهتر. اینجوری مطمئی هستم که پیش یک آدم حسابی (یعنی دوربین حسابی) عمرشو می گذرونه و اذیت نمی شه. به هرحال همنشین تو از تو به باید!
۵- خوب نوبت می رسه به عکس ها، نگاتیوها، داستان ها و سایر محصولات فرهنگی من!: از اونجایی که من توی کاغذ A4 کارهامو پرینت می گیرم و این کاغذها زیاد هم به درد سبزی فروش سر کوچه نمی خورن بی خودی منت اونو نکشین. ولی به جاش می تونید طی یک اقدام فرهنگی-زیست محیطی با یک تلفن نماینده پکا رو خبر کنین که بیاد اقلام کاغذی مانند عکس و داستان رو کیلویی بخره و بهتون به جاش بن کتاب بده! فقط ترو خدا با اون بن ها کتابهایی که من دوست ندارم نخرین. نویسنده های مجاز هرمان هسه،‌کارل گوستاو یونگ، مارکز، سیمون دوبوآر، میگوئل سرانو،‌ شکسپیر هستند. شعرا هم تمام شعرای ایرانی و پابلو نرودا، اکتاویو پاز و لورکا.(البته کتابهای هری پاتر در اولویت است) لطفا از خرید هرگونه اقلام کسالت آور مثل کتابهای فیزیک، شیمی، ریاضی، عربی و غیره خودداری کنید که من توی قبر تا قیامت خواهم لرزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید! در مورد نگاتیوها هم خودتون هر گلی که دوست دارین به سرشون بگیرین. فکر نمی کنم به درد کسی بخوره. فقط به دست نااهل نیفته که از روشون چاپ کنه و به اسم خودش بفرسته موزه های دنیا که مدیونین!
... دیگه چی دارم؟ خیلی چیزها! اما باید فکر کنم تا هم یادم بیاد و هم راجع بهشون تصمیم بگیرم.
ادامه دارد.
ماندانا
وصیت نامه من (بخش دوم)
دیشب داشتم فکر می کردم که در این دنیا نخستین دارایی هرکسی بدنشه! مثل اینکه می بایست قبل از همه تکلیف اون رو روشن می کردم. به خصوص که اگه زود به دادش نرسین روی دست شهرداری می مونه و شهرداری تهران هم که عادت داره غافلگیر بشه... حالا بیا و درستش کن. چون این دیگه یخ و برف نیست که خودش کم کم آب بشه و بره و هرچی بگذره بهتر بشه، بلکه هرچی بگذره گندش بیشتر در میاد... خوب می شه بند چند؟ ۶؟
۶- بدن من رو بسوزونین! اگه هیچ کار دیگه ای هم برام نکردین این یکی رو تروخدا انجام بدین. نه که فکر کنین طاعونی چیزی دارم ها، نه،‌فقط دلم نمی خواد یک جا بمونم. قبر رو دوست ندارم. یک جای تنگ و تاریک که هیچ حق انتخابی هم در موردش نداری و معلوم نیست کجا و پیش کی بیفتی. فکر کن دو تا مرد ایرونی اون هم از نوعی که امروزی ترها که خودشون ته سنتی هستند بهشون می گن سنتی! بخورن به پست من بدبخت!!! چی میشه! بعد خدای نکرده توی این دنیا یک لیسانسی چیزی هم گرفته باشن، واه واه دیگه خدا رو بنده نیستن. اگه پولدار هم بوده باشن که دیگه وامصیبتا. نکیر و منکر باید کار و زندگیشونو ول کنند و به حال من بدبخت بگرین. بعد تصور کنین که تاریخ تولد همون شناسنامه باطله شون قبل از مال من باشه و به مصداق بزرگتر بودنشون دچار توهم بزرگی!!! البته که من در همون لحظه اول سعی خواهم کرد که بهشون حالی کنم که بزرگی به عقله نه به سال ولی مگه من گناه کردم؟ توی این دنیا کم برای این موجودات ذکور سخنرانی کردم و سعی کردم مغزشونو تکون بدم (اینو راجع به اونایی می گم که چیزی به اسم مغز توی جمجمه شون بوده، بقیه که هچ!) که اون دنیا هم که جای استراحت و آسایشه باز همون آش و همون کاسه؟ تازه توی این دنیا می تونستم از روی این صندلی بلند شم بشینم روی اون یکی و هر کسی رو که حوصله شو ندارم بی خیالش بشم،‌ ولی مگه توی اون یک وجب قبر هم می شه؟ خلاصه که اصلا فکر دفن کردن منو نکنین که دلخور می شم. به ریسکش نمی ارزه. به جاش منو بسوزونین که در اثر این فعل و انفعال یک جسد چندین کیلویی متعفن تبدیل می شه به چند گرم خاکستر سبک و نرم و بهداشتی. به این می گن کیمیاگری. بعد یکی از شما رفقای بامرام و اهل حال این چند گرم خاکستر رو برداشته و به حساب من یک بلیت به مقصد شهر رندان خرابات نشین بخره (فقط از اونجایی که باید با هواپیمایی ملی ایران هما، یعنی همان پرنده استخوان خوار پرواز کنه امیداورم یک دفعه اتفاقی نیفته که خاکستر هردوی ما با هم بریزه توی دریاچه نمک یا باتلاق گاوخونی)، به محض رسیدن به شیراز (ایدون باد) و خروج از سالن فرودگاه لطفا با یکی از همون تاکسی های گرون فروش و غریب کش فرودگاه به مقصد بازار وکیل و ارگ کریمخانی حرکت کنه. آهان تا یادم نرفته اضافه کنم که لازم نیست خاکسترم رو توی ظروف طلا و نقره بریزین. از این ادا اطوارا خوشم نمیاد، یکی از این گلاب پاش های شیشه ای و ظریف صنایع دستی رو ترجیح می دم. اگر هم سخته بریزین توی یک جعبه چوبی خراطی شده. خوب اون دوست خوب و فداکار من باید بعد از خروج از فرودگاه یک راست به سمت ارگ جد بزرگم (کریمخان زند) رفته، یک بلیط ورود تهیه کرده و وارد ارگ بشه، چشمش به محوطه داخل ارگ که می افته اول یک آه از قول من بکشه که چقدر تیر دعا از هر سو کردم روان تا بلکه میراث فرهنگی به خودش بیاد و سند منگوله دار ملک و املاک جدمو بیاره دم خونه دو دستی تقدیمم کنه اما نکرد. بعد در جعبه رو بازکنه و یک کمی از خاکستر دوست عزیزشو (یک قاشق چایخوری سر خالی) دربیاره و بریزه پای اون درخت نارنج بزرگه که وسط باغچه و دم حوضه. این جوری سال دیگه من می شم دختر نارنج و ترنج و روزی روزگاری شاهزاده ای که به جای هفت جفت کفش و عصای آهنی عقلش رسیده که بره یک پورشه ۹۱۱ زرد بخره میاد دنبالم و باهم می ریم ماشین سواری بی خیال مراسم شله زرد پزی.
بعد اون دوست جونم از ارگ میاد بیرون میره اون ور خیابون به سمت بازار شیراز. وارد بازار شده، به انتهای بازار میره،‌ همونجایی که لباس محلی های قشقایی رو می فروشن، واااااااااااااااااای... اون دامن خوشگل های چین دار پر گل که وقتی دختر قشقایی ها می پوشن و راه می افتن توی خیابون دل آدم پرپر می زنه که بره یکی از اونا بخره و بپوشه. به هرحال از اصل مطلب دور نشیم، یک قاشق چایخوری هم همونجاها توی یک گوشه و کناری بریزه که این دخترا که میان رد می شن بگیره به دامنشون و با اونا بره توی کوه و بیابون های پرگل. قاشق بعدی از خاکستر رو دوستم باید پای یکی از گلدونهای گل کاغذی سعدیه بریزه. جایی که بتونم همیشه اون گنبد فیروزه ای و خوشرنگ شو ببینم. و البته یک قاشق چایخوری هم حتما به حافظیه می رسه. لطفا پای یکی از گلدونهای محبوبه شب که بالای پله ها گذاشتن، فقط خدا کنه گلدونه رو جا به جا نکنن که همیشه بتونم قبر حافظ رو ببینم. می خوام ببینم بالاخره‌مشکلات عشقش آسون می شه یا نه.
خوب فکر می کنین قاشق خاکستر بعدی به کی می رسه؟ مسلما قهرمان ابدی و ازلی من کوروش بزرگ! یک قاشق (قاشق غذاخوری سر پر) از خاکسترم رو باید دوست ورزشکار من پس از بالا رفتن از پله های بلند مقبره کوروش و کاساندان داخل اون اتاقک بریزه (اگه اون دوستی که من برای انجام این کارها روش حساب می کنم این ماموریت رو قبول کنه حتما وقتی داره از این پله ها بالا می ره یاد اون لحظه هایی خواهد بود که با هم زیر بارون این سنگهای خیس و بلند رو درنوردیدیم و جای منو خالی می کنه که کاش بودم و بازهم کمکش می کردم تا بالا بیاد. ولی مطمئنم وقتی بگه کاری رو انجام می ده این کارو می کنه، حتی بدون کمک من). این جوری تا دنیا دنیاست خودمو زیرسایه و در پناه بزرگترین مرد تاریخ بشریت حس می کنم. چه حس خوبی. فقط خدا کنه کاساندان حسود نباشه . در مسیر برگشت از پاسارگاد بدون شک دوست من از جلوی تخت جمشید، خانه رویاهای من عبور می کنه. لطفا یک نیش ترمز بزنه، پیاده بشه، ظرف خاکستر رو با خودش از پله های صفه بالا ببره و از دروازه ملل رد بشه و بپیچه سمت راست و به ورودی کاخ آپادانا برسه. با احترام از پله های کاخ بالابره تا در صف هدیه آورندگان به نقش مردی برسه که ظرفی به دست داره و منتظر رسیدن به حضور داریوش بزرگه. یک کمی از خاکستر منو هم بریزه توی اون ظرف. ما که توی دنیا اینقدر واسه چیزهای بی ارزش توی صف واستادیم،‌ باشد تا کمی از خاکسترمان به انتظار برکت یافتن از دست مردی مثل داریوش تا ابد در صف باشد. خداکنه خاکسترم مثل خودم دیونه نباشه وگرنه اگه بخواد تمام این مدتی رو که ناچاره توی تخت جمشید حضور داشته باشه با نداهای درونیش درگیر باشه و حس مبهمی بهش بگه که این خرابه ها یک روزی خانه امن و پرشکوهش بوده و در اینجا زندگی می کرده که بغض پدرشو درمیاره. و اما آخرین قاشق سوپخوری از خاکستر اینجانب! اون دوست مهربان و فداکار من که احتمالا تا حالا هرچی فحش و ناسزا بلد بوده نثار قبر نداشته من کرده بعد از برگشت به شیراز سوار یک ماشین شده و بدون فوت وقت تا خود معبد آناهیتا در کنگاور تخت گاز می ره (من پیشنهاد نمی کنم با هواپیما بره ولی اگر رفت هم پول بلیتش با من).
اونجا باقیمانده خاکستر رو به عنوان فدیه ای به بانوی پاک آبها در نزدیک ترین آب روان می ریزد.
و به این ترتیب آخرین ذرات وجود من سال دیگه از گندمزارهایی سربرمیاره که گسترش آنها عدالت و شادی برای مردم دنیا میاره.
خودمونیم،‌ این بهتره یا اینکه کلی زمین رو به جای اینکه گندم بکاریم برای نگه داشتن جنازه های متعفن و به دردنخورمون حروم کنیم؟ شاید بگین بازماندگان ما دوست دارند یک جایی باشه که حضور ما رو در اونجا حس کنند و آرامش بیابند. ولی فکرشو بکنین که بازماندگان شما به جای اینکه شما رو تنها و بی کس خوابیده در زیر یک سنگ سرد خاکستری تجسم کنند حضورتون رو زیر آفتاب گرم و در خوشه های طلایی گندم حس کنند،اون هم وقتی که خوشه ها با باد می رقصن. مثل روباه شازده کوچولو. قشنگتر نیست؟ حس بهتری نخواهند داشت؟
ادامه دارد
ماندانا
وصیت نامه من (بخش سوم)
خوب معمولا بعد از مراسم تدفین نوبت می رسه به مراسم سوگواری. من که هیچ اصراری ندارم که از کار و زندگیتون بزنین و برام مجلس و مراسم بگیرین. مگه اینکه خودتون دلتون بخواد. اگر دلتون خواست که خوب پس شب خوبی داشته باشین و خوش بگذره. به هرحال این بند از وصیت نامه مشخصات مجلس رو برای شما خوب روشن می کنه.
۷- از حالا گفته باشم که نماینده بر حق من دم در می ایسته و از ورود کلیه خانم ها و آقایانی که رعایت شئونات بنده رو نکردن یعنی کلیه افراد با لباسهای مسخره سیاه و حتی سورمه ای، قهوه ای، خاکستری و از این قبیل رنگهای غیر جلف و غیر زننده جلوگیری به عمل خواهد آورد. لباس سیاه ممنوع!!! حتی برای شما! (توی پرانتز بگم که از نظر من پوشیدن لباس مشکی و صورتی به خصوص صورتی های کم رنگ کراهت داره) اگه منو دوست دارین و به خاطر و به یاد من دور هم جمع می شین فقط رنگهای شاد و تند و زنده بپوشین و بیاین. تروخدا هم ابروهاتونو بردارین و هم ریشاتونو بزنین. آرایش هم در حد علاقه خود شما مجاز است. انواع عطر و ادوکلن هم هرچی دوست دارین. خلاصه از این مراسم کسالت بارهای حال به همزن که همه سیاه می پوشن و قیافه ها خسته و به هم ریخته است برام درست نکنین که آبروم میره. هرچی مراسم قشنگتر و تمیزتر و بهتر باشه آبروی مرده بیشتر حفظ می شه. همه هم با خاطره خوب ازش خداحافظی می کنن نه با حال و خاطره بد. اصلا فکر کنین من پارتی گرفتم دعوتتون کردم. موسیقی رو هم فراموش نکنین که زندگی بدون موسیقی ۲ زار نمی ارزه. خدا هم موسیقیه. از فرامرز اصلانی جونم گرفته تا برایان آدامز یا جلال همتی و موتزارت هرچی دوست دارین از توی نوارهای خودم بردارین و گوش بدین (فقط بعد بگذارین سرجاش. بی جنبه بازی راه نندازین ها) اگر نوار جدید هم آورین که دستتون درد نکنه،‌یک کپی هم برای من بیارین. خوب برخلاف همیشه که خودم نقش DJ رو بازی می کردم و خیلی هم کارم درست بود و مهمونی های خودم رو حسابی شلوغ می کردم این بار یکی از شماها باید این وظیفه رو به عهده بگیرین. یکی که گند نزنه. ولی اگه خیلی دوست داشتین یادی از من بکنین و اون وسط مهمونی یک حالی هم به من بدین یک بار با صدای بللللللللللللللللللللللللللللللند آهنگ خاطره انگیز و فراموش نشدنی Big in Japan رو برای من بگذارین که من هرکجا باشم با شنیدن این آّهنگ مسحور شده و خودمو می رسونم. به این ترتیب مجلس ختم تبدیل می شه به مجلس احضار روح. وقتی هم بیام میرم روی لامپ بالایی رقص نور می شینم (آهان راستی رقص نور خودمو بیارین و استفاده کنین) و به این آهنگ گوش می دم. خوب شاید هم نشینم. آخه هنوز بعد از ۱۴ یا ۱۵ سال که گذشته تکلیف خودمو با این آّهنگ نمی دونم. وقتی گوش می کنمش نمی دونم دوست دارم بشینم؟ راه برم؟ برقصم؟ بخندم؟ گریه کنم؟... به هرحال یک کاری می کنم دیگه. البته همه اینها به شرطیه که سیستم صوتی جهنم خوب کار کنه. اگر نه که همونجا در محضر هامفری بوگارت و گاری کوپر می مونم دیگه.


پس یادتون نره که قشنگ، سرحال، تمیز و مرتب با لباسهای پلوخوریتون بیاین بشینین و بگین و بخندین و موسیقی گوش بدین و برقصین. تروخدا عزاداری نکنین که من خودم همیشه از عزاداری شاکی هستم و گریزان. من همیشه توی زندگی سعی کردم سرحال باشم و بگم و بخندم به خصوص وقتی با دوستانم هستم. فکر می کنم خاطرات شادی که دوستام ازم دارن خیلی بیشتر از خاطرات ناشاد باشه. بعد از مرگ قرار نیست اخلاقم عوض بشه که. اگه دوست دارم اطرافیانم همیشه شاد باشن همیشه دوست دارم دیگه. قبل و بعد از مرگ نداره. از افسردگی بپرهیزین که واقعا مخلوق اهریمنه. به دامش نیافتین. مرگ نه بده و نه وحشتناک. به نظر من که اگه قراره کسی غصه کسی رو بخوره اون مرده است که باید غصه زنده ها رو بخوره، چون خودش که فلنگ رو بسته و از این دنیا راحت شده و حتما جاش بهتر از زنده هاست. به هرحال هرچقدر هم دنیا جای خوبی باشه به خوبی زندگی بعد از مرگ نیست. اینجا کلی آدم محدودیت داره که اونجا نداره. منتها بعضی ها فکر می کنن مردن یعنی خوابیدن زیر زمین سرد و نمور و احتمالا وقتی کرمها دارن بدن مرده رو می خورن مرده حس می کنه و می ترسه و عذاب می کشه. فکر نمی کنن که الان طرف داره توی آسمون برای خودش صفا می کنه. مرگ دو بخش داره که یکی از یکی قشنگتره. اول پرواز، دوم خاک گل کوزه گران شدن. پس عزاداری نکنین و خودتونو اذیت نکنین. ناراحت می شم.
ادامه دارد
ماندانا
وصیت نامه من (بخش چهارم)
۸- تکلیف هرچه رو که داشتم و نداشتم روشن کردم الا حرفهای نگفته، احساسات بدون پاسخ مانده و بغض های در گلو مانده که نه آب شده و پائین رفته و نه اشک شده و فرو ریخته. اینها رو هم می گذارم بدون وارث باقی بمونه، بلکه رسمشون از دنیا ور بیفته. ایدون باد.
ماندانا
صیت نامه من (بخش پنجم)
۹- امروز باغبون اومد و همه درختهای حیاط رو هرس کرد. یک عالمه چوب جمع شد که بیشترشو برد. اما طبق معمول من یک دسته بزرگ برای چهارشنبه سوری نگه داشتم (علاوه بر جعبه چوبی هایی که از چند ماه قبل نگه داشته بودم). امیدوارم که امسال هم بتونم مثل سالهای قبل چهارشنبه سوری از روی آتیش بپرم. اما اگر خدای نکرده جای من خالی بود مدیون من هستین اگه این چوبها و جعبه ها رو آتیش نزنین و نپرین. نایب بر حق من شهریار پسر همسایه (ذوق نکنین، بچه هنوز دبستان میره) است که توی محل بعد از من مسوول روشن کردن آتیش و از قبل به فکر چوب و تخته است. بهش می گم چوبها کجاست که بیاد ببره و روشن کنه. بپرین و حال کنین. آتیش های بزرگ درست کنین و چند ساعت بپرین. ولی تروخدا رسم قشنگ چهارشنبه سوری رو با این ترقه های وحشتناک خراب نکنین. ترقه در حد معقول. فشفشه (به شرط اینکه روی ماشین ها نیفته) و کوزه رنگی هر چی دلتون می خواد، آجیل و سایر مخلفات هم که خودتون می دونین و کاه دون خودتون. در ضمن از یک طرف از آتیش بپرین که به هم نخورین و شبتون خراب نشه.
سرخی من از تو زردی تو از من
خوب، تکلیف این اموال تازه ام رو هم روشن کردم. حالا دیگه با خیال راحت می تونم بمیرم(زبونم لال)
پلیس چهارشنبه سوری
صیت نامه من (بخش ششم)
دیروز برای مراسم ختم محمدرضا صادقی به مسجد رفتم و با دوتا مسئله غامض روبرو شدم که از الان باید براشون راه حلی پیدا کنم و پاسخی.
۱- مادر داغدیده اون خدابیامرز همش می گفت دیگه هرجا رو نگاه می کنم محمدرضا رو نمی بینم. نه این طرف، نه اون طرف، ... جای خالیش خیلی مادرشو اذیت می کرد.
۲- من و دوتا همراهم وسط مجلس ناچار بودیم بلند بشیم و هرکدوم دنبال کاری برویم. وقتی اومدیم بیرون هنوز دوستانی بودند که به طرف مسجد می رفتند. یکی از دخترها که اصلا حال خوبی نداشت و خودش به اندازه کافی کلافه و ماتم زده بود می گفت آخه من الان برم به مادرش چی بگم؟ توی این موقعیت چی می تونم بهش بگم؟...
خوب تکلیف تعیین کردن برای دیگران سخته ولی من می گم اگه تونستین اجرا کنین. بریم سراغ بند جدید وصیت نامه من:
۱۰- من می دونم خیلی از شماها هم می دونین که مردن تموم شدن نیست. ما به شکل روح، انرژی و یا هر اسم دیگه ای که می خواهین روش بگذارین باقی می مونیم و فارغ از محدودیتهای دنیای مادی. پس مطمئن باشین که من همون دور و برها دارم می پلکم. شاید اگه کمی تمرکز کنین بتونین منو حس کنید که کنارتون ایستادم یا دارم دستتونو نوازش می کنم که آروم بگیرین (البته اگه احتمالا کسی بود که از مرگ من متاسف شده بود) شاید هم انگشتمو بکنم توی استکان چای یا اصلا یک دفعه برم سراغ سماور که با شما ارتباط بهتری برقرار کنم. نمی دونم اون دنیا تف وجود داره یا نه اما اگه وجود داشت قول نمی دم توی قوری تف نکنم! اینه که اگه خواستین چای بنوشین اول خوب نیگاش کنید. هرچند تف من شفاست!!!
پس با این بند از وصیت نامه دو مشکل مذکور حل شد. اول این که من همونجا حضور دارم و دوم اینکه هرکی گفت دیگه نمی بینمش بگین کورخوندی، چشم دل باز کن که جان بینی، آنچه نادیدنیست آن بینی!
راستی از الان باهاتون یک قرار می گذارم. من بیست و چهار ساعت بعد از مرگم میام یک جای خاطره انگیز. بگذار ببینم کجا باشه خوبه؟ آهان میام توی خیابون سعدآباد سر کوچه پنجم می ایستم. خوبه؟ نبش شمالی کوچه. هرکی خواست منو ببینه بیاد اونجا. با هم می شینیم لب جوی و گذر عمر رو می بینیم. دیگه همه مشکلاتتون حل شد؟ خداروشکر.
ماندانا
احتمالا ادامه دارد
وصیت نامه من (بخش هفتم)
هی این دوستان بهتر از جان به آدم می رسن و می گن پس چرا توی وصیت نامه ات چیزی برای ما نگذاشتی؟ ... آخه خدا پدربیامرزها من چیزی دارم و براتون نمی گذارم؟ چی کار کنم؟ برم دزدی که بعد از صد و بیست سال برای هرکدومتون یک خونه توی فلورانس و یک ویلا در سواحل اسپانیا و نفری یک فراری تستاروسا بگذارم؟ اینقدر منو خجالت دادین که بالاخره شبی از شبها دست به دعا برداشتم که یا ربی، منو بیش از این پیش بندگانت خجل نکن که خدا هیچ درویشی رو شرمسار نکنه پیش روی یاران و اهل طریقت و در ادامه اینقدر از هر کران تیر دعا کردم روان تا بالاخره سحرم دولت بیدار به بالین آمد، گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد...(ایشتیباه نشود، این بیت هیچ ربطی به اون ابیاتهایی نداره که می گه: سحرم دولت خواب آلوده، آمد و گفت بخواب آسوده، که نه آن خسرو شیرین آمد،‌ نه نگارت به هر آئین آمد، پس مبادا قدحی دربکشی، به تماشا همه جا سربکشی...) بعله، همونطور که گفتم شکر خدا که این همه دعای نیم شب و آه سحری کار خودشو کرد و دیشب خوابی دیدم که می ترسم بنویسم آب از لب و لوچه تون سرازیر شه بره سمت جنوب شهر و این شب عیدی عیش نداشته جنوب شهری ها رو منقص کنه. ولی چاره ای نیست و ناگزیرم از نوشتن نکته به نکته آن رویا... دیدم که توی خونه پای کامپیوتر نشسته ام و دارم چت می کنم که در می زنند و چون کسی نبود در رو باز کنه از دوستان آن-لاین با عذرخواهی فراوان رخصت می گیرم و به سوی اف اف می رم ، گوشی رو برمی دارم و می پرسم کیه؟ یک نفر می گه از طرف شورای شهر تهران یک نامه سفارشی دارین. دستم به سمت دگمه درباز کن می ره که یک دفعه یادم میاد ای بابا اینجا تهرانه و خاک دامنگیر داره، روزی صدبار به اسم پستچی و مامور کنترل کنتر برق و آب میان در خونه ها و ...(بقیه اش حذف به قرینه معنوی شد!) این بود که رفتم توی آشپزخونه و یک مشتم رو پر فلفل سیاه کیلو هزارتومن کردم و با دست دیگه ام یک چاقوی تیز آلمانی برداشتم و رفتم پشت در و دوباره پرسیدم کیه؟ یعنی که اف اف خراب بود صدات نیومد،‌ وگرنه نواده کریمخان زند و ترس؟؟؟ عمرا، تنها تفاوت من با کریمخان اینه که اون سبیل داشت و من ندارم. دوباره طرف گفت از طرف شورای شهر یک نامه سفارشی برای ماندانا خانم آوردم. یک کمی لای در رو باز کردم و دیدم یک آقایی خیلی شق و رق با لباس تمام رسمی یک تیکه پوست آهو روی یک کوسن مخمل ارغوانی گذاشته و روی اون هم یک چیزهایی به خط زر نوشته شده. با دیدن این صحنه دستهای مسلحم رو گرفتم پشت در و سرمو بیشتر بردم بیرون که چشمتون روز بد نبینه با دیدن یک مرسدس کوپه قرمز آنچنان قرار و اختیار از کفم رفت که دستهام شل شد و اول چاقو افتاد روی پام و بعد فلفلها ریخت روش و گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...از اینجا به بعد دیگه چیزی یادم نمیاد که چی شد ولی می دونم بعدش دیدم که توی یک پاترول چهار در سفید نشستم و به عنوان شهردار تهران دارم می رم تا یک طرح مهم عمرانی رو افتتاح کنم. اون مرسدس بنزه رو هم نمی دونم چی شد، احتمالا بعد از مراسم معارفه من به عنوان شهردار دوباره تبدیل به کدو حلوایی کرده بودند. بالاخره رسیدیم و از پارچه نویسی های اطراف فهمیدم چه خبره «مقدم شهردار محترمه تهران را برای افتتاح طرح جمع آوری و تصفیه فاضلاب تهران خیر مقدم و شادباش می گوییم. بیست و چهارم اسفندماه ۱۴۸۱ خورشیدی» از ذوقم که تا این موقع زنده مونده ام و هنوز وقت دارم تا وصیت نامه بنویسم آنچنان از ماشین پریدم پایین و دویدم طرف «طرح» که پام گرفت به روبانی که می بایست قیچی می کردم و با سرافتادم توی مخزن پر از همون چیزهایی که اگه بنویسم باید وصیت نامه ام رو بگذارم توی آفتاب تموز تا خشک و ضدعفونی بشه،‌ حالا هم کو تا تموز؟ پس نمی نویسم اما عاقلان را اشارتی کافیست. اگر هم کافی نیست بگم همون چیزی که وقتی توی بیداری ببینین می گین اه! اما اگه توی خواب ببینین می گین به به چه خواب میمون و مبارکی، خیر است انشاالله و به زودی پولدار می شم. من هم توی همون هیر و ویر گفتم خدایا شکرت که دعاهای منو مستجاب کردی و به شکرانه نعمتت من هم همه این گنج بی کران رو که تا تهران باشه پایدار و برقراره می بخشم به دوستانم که اونها برن و به سلامتی کیفشو بکنند و ما هم بنشینیم بر لب جوی و گذر عمر ببینیم کین تغابن ز جهان گذران ما را بس!
حتما راضی شدین دیگه نه؟ اگر هم نشدین که دیگه جوابتون با شیخ اجل سعدی و اون بیت معروفش که می گه چشم تنگ دنیا دوست رو ...
ماندانا
وصیت نامه من (بخش نهم یا دهم ، چه فرقی می کنه؟)
یادمه توی بخش نخست وصیت نامه ام تکلیف داستان هامو مشخص کرده بودم. حالا که یه چندتایی شعر گفته ام باید یک بند از وصیت نامه ام رو به شعرهام اختصاص بدم وگرنه ناراحت می شن و بهشون بر می خوره و ممکنه دیگه شعرم نیاد! ( یعنی شعرها دلشون نخواد از طریق دست من روی کاغذ بیان،‌ وگرنه من کجا و شعر و شاعری کجا؟ خدا بیامرزدش یه بابابزرگی داشتیم که شعر هم می گفت، تار هم می زد، فرانسه و روسی و عربی رو هم مثل بلبل حرف می زد. من هم استعدادمو در زبان عربی از خودش به ارث بردم، تنها اشکالش اینه که من مثل بلبل لال عربی حرف می زنم. روحش شاد با این نوه ای که تقدیم جهان ادبیات کرده که پل آستر و آلن پو و مارکز باید بیان به شاگردیش )
راحت شدن از شر شعرهام برای وصی گرامی بسیار آسون تر از راحت شدن از شر خاکستر خودمه که باید یک دور شمسی قمری دور ایران بزنه تا به جاهایی که گفته ام برسونه. کافیه بره سرچهارراه پهلوی (‌همون که شماها بهش می گین چهار راه ولی عصر،‌ ولی برای من تا ابد همون چهار راه پهلوی خواهد موند و مدرسه ای که سالهاست شده مهدکودک امید انقلاب ولی برای من همیشه همون دبستان پیوند علم از گروه خوارزمی می مونه. همونجا که سال آخر،‌ سال ۵۷ بود و من در کلاس چهارم با طناز سرشار و محمدرضا چهل نبی (‌که چقدر هم شر بود )‌ سر یک نیمکت می نشستیم. نیمکت جلویی سعید وجدانی بود با مامک و دوست مامک که الان اسمش یادم نیست. پشت سرمون هم مهرداد ارتفاعی می نشست (‌که واقعا هم قد بلند بود )‌ با شروین قالچوقی و شهرزاد که فامیلش یادم نیست. الهام قدر دوست شاگرد اول کلاس بود و شراره و یه الهام دیگه دخترهای نازنازی کلاس و مریم توکلی از بچه درسخون ها بود که باز توی راهنمایی و دبیرستان هم رو پیدا کردیم و تا همین چندسال پیش هم گاهی توی خیابون می دیدمش. فرناز طبایی و فرانک طباطبایی هم توی کلاس دیگه ای بودن ولی یارغار من و طناز که نانا صداش می کردن.
آره وصی گرامی، برو روی همون پل آهنی که روی جوب پهن جلوی مدرسه هست و همه شعرهامو از لای آهن های پل بریز تو آب. همون اتفاقی که برای سوت پیشاهنگی نازنینم افتاد و قبل از سوار شدن به اتوبوسی که ما رو به اردو می برد افتاد و آب بردش و من هرگز شوک و ناراحتی اون لحظه رو فراموش نکردم...
خوب چه کنم دیگه،‌ برای شعر باید سرنوشتی شاعرانه رقم زد. نمی تونستم بگم بده دست سبزی فروش محل. اون روش داستانیه و مناسب داستانها... شاید یک نویسنده روشنفکر زن ذلیلی از اون سبزی فروشی یک کیلو سبزی آش خرید آورد خونه پاک کرد و چشمش به داستان من افتاد و منو کشف کرد ( البته یک کمی دیر، مثل نقاش های بدبخت که همه از گشنگی مردن و حالا تابلوهاشون با رقم های میلیونی از این کلکسیون به اون کلکسیون میره ). به جاش وصیت می کنم همه حقوق معنوی و مادی اش به وصی نازنینم برسه و جبران زحمتهایی که برای من می کشه بشه. گو اینکه که اگه آسیا به نوبت باشه اون چون شیش ماه از من بزرگتره زبونم لال زبونم لال ...
آّهان یادم اومد، فامیل مامک خوانساری بود!
ادامه دارد
ماندانا
وصیت نامه من - بخش یازدهم
امروز داشتم فکر می کردم که خیلی وقته وصیت نامه ننوشته ام. خوب که فکر کردم دیدم چیزی هم به زندگیم اضافه نشده که لازم باشه براش تعیین تکلیف کنم. یکی به نفع وصی محترمم. بنده خدا اگه جدی جدی بعد از من زنده باشه به اندازه کافی براش گرفتاری به ارث گذاشته ام که هرچی بدوبیراه هم بلد نیست بره یاد بگیره که نثارم بکنه. فقط یه مقدار کتاب و سی دی به اموالم اضافه شده و کتابهای درسی این ترم و پروژه هام که بیچاره اگه من بمیرم و انجامشون نداده باشم باید یه فکر هم واسه اونها بکنه! طفلی!!! برای من گریه و زاری کنه یا پروژه شبکه و ویژوال بیسیک بنویسه؟ یا به حال خودش گریه کنه که وصی یه دیوونه شده؟
ولی این آدمی که من می شناسم اگه شده نه تنها یه شبه پروژه های منو می نویسه بلکه تک تک مزخرفاتی رو که من تا الان توی وصیت نامه ام نوشته ام مو به مو انجام خواهد داد. خیلی با غیرت و رفیقه و باعرضه. راستی اگه اینجور آدمها ولو اینکه اندک نبودن ما توی زندگی به چی دلمون رو خوش می کردیم؟ برای همینه که سهراب می گه زندگی خالی نیست، سیب هست،‌ مهربانی هست؛ این دوست نازنین من هم هست... هنوز هم زندگی رو خوب که بتکونی یه چیزهایی پیدا می شه که بهش معنی می ده. عشق آدمهایی که واقعا دوستت دارن و واقعا دوستشون داری. یه اعتراف بکنم؟ خیلی وقتها از خودم پرسیده ام که آیا من هم برای این جور دوستانم به همون خوبی هستم که اونها برای من هستن؟ و ... آیا من واقعا لیاقت این همه توجه و محبت رو دارم؟ اینقدر خالصانه و خوب؟
حالا وصی جونم برای اینکه خیلی هم خوش به حالت نشه یه بند به وصیت نامه ام اضافه می کنم راجع به گلدونهام. راستش دلم نمیاد ترکیب بندیشونو به هم بزنم. لطف کن بگذار همین جا پشت پنجره اتاقم بمونن، فقط هر روز بیا بهشون برس و آبشون بده. درضمن باهاشون حرف هم بزن، اینها عادت دارن که موقع آب دادن باهاشون ارتباط زنده برقرار بشه. فقط اینجوری که من دارم به گلدونهام اضافه می کنم فکر کنم هر روز به اندازه یه دور کتابهای الکساندر دومای پدر رو خوندن ناچار بشی حرف بزنی! از اون گلدون سروی هم که اسمش آناهیتاست خیلی مراقبت کن،‌ اونو یه جور دیگه دوست دارم؛ البته بعد از نخل محبوبم.
فردا شب می خوام یه دونه گلدون محبوبه شب هم اضافه کنم که شبهای تابستون بوش بپیچه توی اتاق، و اگه بشه یه یاس آبی و دوتا شمعدونی سرخ و سرخابی که مثل گل آتیش بشینن لبه باغچه ام.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()