Mandana In Red

بيشاپور، گهواره تاريخ.

نقش برجسته های ساسانی در نقش چوگان رو ديدم، اين همه قدرت و پيروزی بر دشمنان و رقيبان مختلف بيشتر به افسانه می مونه تا واقعيت. ولی صلابت سنگ کوه و زیبایی نقش ها آدم رو وادار می کنه باور کنه که روزی همه اين اتفاق ها افتاده. عرض جاده رو رد کردم و به سمت آثار باقی مانده از بيشاپور رفتم. کنار معبد زیبای آناهيتای پاک و بزرگ و نزديک کاخ شاپور خرابه ساختمان مسجد قرار داره، در واقع در دوران بعد از حمله اعراب با تغییر کاربری یکی از ساختمانهای قدیمی شهر اونو به مسجد تبدیل کرده بودند. سرمو خم کردم و از در کوتاه رد شدم، تنها قسمتی که هنوز از مسجد سرپاست. بقيه اش درست مثل نقشه پلان ساختمانیست که روی زمين و در ابعاد واقعی کشيده شده باشه. درست وسط جايی که ورودی سالن اصلی بوده يک خانواده روستايی بومی بساط پهن کرده بودند. مادر با لباس محلی، پدر با کت و شلواری مندرس، دو بچه کوچک با لباسهايی که نشان نمی داد دخترند يا پسر و دختری در حدود چهارده يا پانزده سال با مانتو و شلوار سورمه ای و مقنعه مشکی، همه کنار هم نشسته بودند . صدای خواننده انگلیسی زبان که از ضبط صوت کنار دست دخترک بلند بود و به جای خواندن ترانه فقط يک کلمه رو تکرار می کرد راهنما رو وادار کرد بلندتر صحبت کنه. آهنگ ريتمی تند و پرانرژی داشت، کاملا جذاب برای يک نوجوون توی اون سن و سال. همونجا ايستادم و همینطور که به این موسیقی گوش می کردم دوباره به نقش های تنگه چوگان، ساختمان مخروبه ای که وسطش ايستاده بودم و دخترک فکر کردم...
اگه یک روزی گذرتون اون دور و بر افتاد حتما تا فيروزآباد هم برين و کاخ اردشير رو با دقت ببينين. گذر تاریخ نکته خنده دار کم نداره!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()