Mandana In Red

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...به یاد محمدرضا صادقی عزيز

نمی دونم نوشتن سخت تره يا وداع، اما می دونم نوشتن برای وداع خيلی سخته.
محمدرضا صادقی عزيز، تازه داماد خوب و مهربون،‌ مودب،‌ روشنفکر، مسئول، فعال، تحصيلکرده که مطمئنم هيچکدوم از دوستان مشترکمون ازش هيچ خاطره ای جز خوبی و صفا ندارند از بين ما رفت. جمعه، در يک تصادف جاده ای. رفت که رفت که رفت. باورش سخته. به خصوص وقتی بی خبر از همه جا ميل باکست رو باز می کنی، توش نامه ای از يک دوست مقيم آمريکا می بينی و باز می کنی ببينی باز اين دختر شيطون چی نوشته، بعد چشمت به کلماتی می افته که اول فکر می کنی به مناسبت ازدواج محمدرضا و به شوخی نوشته شده، اما وقتی در ادامه متن متوجه لحن جدی نويسنده می شی و زير نامه عکسهاي يادگاری که محمدرضا در اونها حضور داره می بينی شوک می شی!
به يک نفر زنگ می زنی که بفهمی چی شده؟ باز هم تصادف جاده ای در جاده های بی صاحب مونده ايران! هيچکس هم به فکر کاهش آمار وحشتناک خسارات جانی و مالی اين تصادف ها نيست! مدير که نيستند، رئيسند و خيلی بده که نبودن آدم بهتر از بودنش باشه! برعکس محمدرضا که بودنش خیلی بهتر از نبودنش بود... نبودنش فاجعه است. کی می تونست نبودنش رو تصور کنه؟ کی می تونه جای خالیش رو تحمل کنه؟
به هرحال دیگه چهره معصوم و خندان محمدرضا رو نخواهيم ديد. می دونم برای دوستان نزديکش خيلی سخت تره و حق هم دارند. به همه دوستان خوبم که در سوگ اين سياوش نشسته اند تسليت می گم. کار ديگه ای هم می شه کرد؟ جز اينکه پيمان ببنديم يادش رو هميشه زنده نگه داريم و اگر شد و شرايط همراهی کرد چندتا درخت به نامش و برای زنده نگه داشتن خاطراتش بکاريم و اسمشو بگذاريم پرديس محمدرضا و همسر نازنينش که اسمشو نمی دونم.
حيف شد، خیلی آقا بود.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()