Mandana In Red

وصيت نامه من (بخش ششم)

ديروز برای مراسم ختم محمدرضا صادقی به مسجد رفتم و با دوتا مسئله غامض روبرو شدم که از الان بايد براشون راه حلی پيدا کنم و پاسخی.
۱- مادر داغدیده اون خدابيامرز همش می گفت ديگه هرجا رو نگاه می کنم محمدرضا رو نمی بينم. نه اين طرف، نه اون طرف، ... جای خاليش خيلی مادرشو اذيت می کرد.
۲- من و دوتا همراهم وسط مجلس ناچار بوديم بلند بشيم و هرکدوم دنبال کاری برويم. وقتی اومديم بيرون هنوز دوستانی بودند که به طرف مسجد می رفتند. يکی از دخترها که اصلا حال خوبی نداشت و خودش به اندازه کافی کلافه و ماتم زده بود می گفت آخه من الان برم به مادرش چی بگم؟ توی اين موقعيت چی می تونم بهش بگم؟...
خوب تکليف تعيين کردن برای ديگران سخته ولی من مي گم اگه تونستين اجرا کنين. بریم سراغ بند جدید وصیت نامه من:
۱۰- من می دونم خيلی از شماها هم می دونين که مردن تموم شدن نيست. ما به شکل روح، انرژی و يا هر اسم ديگه ای که می خواهين روش بگذارين باقی می مونيم و فارغ از محدوديتهای دنيای مادی. پس مطمئن باشين که من همون دور و برها دارم می پلکم. شايد اگه کمی تمرکز کنين بتونين منو حس کنيد که کنارتون ايستادم يا دارم دستتونو نوازش می کنم که آروم بگيرين (البته اگه احتمالا کسی بود که از مرگ من متاسف شده بود) شايد هم انگشتمو بکنم توی استکان چای يا اصلا يک دفعه برم سراغ سماور که با شما ارتباط بهتری برقرار کنم. نمی دونم اون دنيا تف وجود داره يا نه اما اگه وجود داشت قول نمی دم توی قوری تف نکنم! اينه که اگه خواستين چای بنوشين اول خوب نيگاش کنيد. هرچند تف من شفاست!!!
پس با اين بند از وصيت نامه دو مشکل مذکور حل شد. اول اين که من همونجا حضور دارم و دوم اينکه هرکی گفت ديگه نمی بينمش بگين کورخوندی، چشم دل باز کن که جان بيني، آنچه ناديدنيست آن بينی!
راستی از الان باهاتون يک قرار می گذارم. من بيست و چهار ساعت بعد از مرگم ميام يک جای خاطره انگيز. بگذار ببينم کجا باشه خوبه؟ آهان ميام توی خيابون سعدآباد سر کوچه پنجم می ايستم. خوبه؟ نبش شمالی کوچه. هرکی خواست منو ببينه بياد اونجا. با هم می شينيم لب جوی و گذر عمر رو می بينيم. ديگه همه مشکلاتتون حل شد؟ خداروشکر.

ماندانا
احتمالا ادامه دارد

   + Mandana In Red ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()